داستان کوتاه - صفحه 17
ads ads
صفحه 17 از 17 نخستنخست ... 7151617
نمایش نتایج: از شماره 113 تا 119 , از مجموع 119

موضوع: داستان کوتاه552 روز پیش

  1. #1

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن مهدویت
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    زیر سایه ی امام زمان
    نوشته ها
    2,294
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    2,365
    1,431 بار در967 پست تشکر شده
    حالت
    Gerye
    نوشته های وبلاگ
    12
    میزان امتیاز
    295
    Array

    3yt1 داستان کوتاه

    دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟
    دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود!
    پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟
    جواب داد: نی!
    گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟
    گفت: نی! پرسیدند:
    توانا از لحاظ فکری؟ ... جواب داد: نی!
    پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست!
    دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد!
    آشفته ام ، آقا ، دوباره رو به راهم کن

    بیرون از این زندان تاریک گناهم کن

    چیز زیادی از تو و چشمت نمی خواهم

    منت سرم بگذار و یک لحظه نگاهم کن



  2. تشكرها 7

    rayehe (08-15-2011), ملیکه (08-15-2011), محمد (09-12-2011), ترنم (08-15-2011), روضه رضوان (04-09-2012), سید (12-30-2011), ستایش (01-27-2012)

  3. #113

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن ادبی
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    دارالعباده یزد
    نوشته ها
    1,251
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    819
    1,190 بار در775 پست تشکر شده
    حالت
    ShadOsarhal
    نوشته های وبلاگ
    9
    میزان امتیاز
    185
    Array

    پیش فرض

    بعدش؟؟؟


    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  4. #114

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن اهل مهارتهای زندگی
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    محل سکونت
    شهر راز
    نوشته ها
    965
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    561
    887 بار در597 پست تشکر شده
    حالت
    Ghamgin
    میزان امتیاز
    129
    Array

    پیش فرض

    چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها
    دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد .پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم
    ناخنهای مادرش مانده بود خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت .
    " این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند"


    گاهی مثل يك کودکِ قدرشناس
    خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده
    خواهی ديد چقدر دوست داشتنی هستند

    به دنبال کسی جا مانده از پرواز میگردم

    مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر

  5. تشكرها 2

    خادم (02-10-2012), روضه رضوان (02-05-2012)

  6. #115

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن ادبی
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    دارالعباده یزد
    نوشته ها
    1,251
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    819
    1,190 بار در775 پست تشکر شده
    حالت
    ShadOsarhal
    نوشته های وبلاگ
    9
    میزان امتیاز
    185
    Array

    پیش فرض

    هر وقت دیدید اوضاع وخیم است مانند بچه خرس زیر بسوی او فرار کنید

    می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌ کاری کرده بود. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
    پسر دید امروز اوضاع خیلی وخیم است، همه‌ی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
    شما هم هر وقت دیدید اوضاع غیر قابل کنترل است به سوی خدا فرار کنید.
    «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»
    هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست



    این صحنه بسیار زیبا در باغ وحش دانمارک اتفاق افتاده است که در مقابل پرخاش خرس مادر بچه خرس با نوازش، پاسخ مادر را می دهد







    نظر نمیدید ؟

    ویرایش توسط روضه رضوان : 02-06-2012 در ساعت 06:20 PM


    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  7. تشكر

    ملیکه (02-06-2012)

  8. #116
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت
    Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط روضه رضوان نمایش پست ها
    هر وقت دیدید اوضاع وخیم است مانند بچه خرس زیر بسوی او فرار کنید

    می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌ کاری کرده بود. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
    پسر دید امروز اوضاع خیلی وخیم است، همه‌ی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
    شما هم هر وقت دیدید اوضاع غیر قابل کنترل است به سوی خدا فرار کنید.
    «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»
    هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست



    این صحنه بسیار زیبا در باغ وحش دانمارک اتفاق افتاده است که در مقابل پرخاش خرس مادر بچه خرس با نوازش، پاسخ مادر را می دهد







    نظر نمیدید ؟

    عالی بود
    پند جالبی بود جناب روضه تشکر



  9. تشكر

    روضه رضوان (02-07-2012)

  10. #117

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن ادبی
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    دارالعباده یزد
    نوشته ها
    1,251
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    819
    1,190 بار در775 پست تشکر شده
    حالت
    ShadOsarhal
    نوشته های وبلاگ
    9
    میزان امتیاز
    185
    Array

    پیش فرض

    دوستان عزیز مربی و متربیان عزیز

    قبل از پاسخ به هر سوالی حواستان به منبع سوال باشد @@##@@
    کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست.
    مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید:
    پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد می شود؟
    کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت: روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است.
    مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد.
    بعد کشیش از او پرسید: تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
    مردک گفت من روماتیسم ندارم
    اینجا نوشته پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است!

    -
    -
    -
    -




    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  11. #118

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن ادبی
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    دارالعباده یزد
    نوشته ها
    1,251
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    819
    1,190 بار در775 پست تشکر شده
    حالت
    ShadOsarhal
    نوشته های وبلاگ
    9
    میزان امتیاز
    185
    Array

    پیش فرض

    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

    توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد …
    یه اقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …
    اقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش …
    همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه؟
    پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمی ره گُوشت بده نِنه!
    -----------------------------
    قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه … بُدُم؟
    پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه !
    قصاب اشغال گوشت های اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن …
    اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی میکرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟
    پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
    جوون گفت اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز میخوره … سگ شما چجوری اینارو میخوره ؟
    پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره …
    جوون گفت نژادش چیه مادر؟
    پیرزنه گفت: بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم!
    جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن …
    پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟
    جوون گفت: چرا !
    پیرزن گفت: ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه …
    بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت!
    قصابه شروع کرد به وراجی که: خوبی به این جماعت نیومده اقا … و از این خزعبلات … و من همینجور مات مونده بودم !!


    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  12. تشكر

    ملیکه (02-14-2012)

  13. #119

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن ادبی
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    دارالعباده یزد
    نوشته ها
    1,251
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    819
    1,190 بار در775 پست تشکر شده
    حالت
    ShadOsarhal
    نوشته های وبلاگ
    9
    میزان امتیاز
    185
    Array

    پیش فرض

    منبع: وبلاگ شخصی پائولو کوئلیو/ ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

    بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

    دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

    آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتیمی‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.


    توضیح پائولو کوئلیو:


    من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.


    چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»


    پائولو کوئلیو در ادامه می‌نویسد:


    این مطلب در اصل به اسپانیولی در معتبرترین روزنامۀ اسپانیایی‌زبان یعنی «ال پائیس» منتشر شده است. در آنجا عنوان شده که این داستان واقعی است. اما این‌طور نیست. این داستان، در واقع بر مبنای یک فیلم کوتاه که برندۀ نخل طلایی جشنوارۀ کن شده بود، نوشته شده است.












    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

صفحه 17 از 17 نخستنخست ... 7151617

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Design By VBIran

Search Engine Optimization by vBSEO 3.6.0