داستان کوتاه - صفحه 3
ads ads
صفحه 3 از 17 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 15 تا 21 , از مجموع 119

موضوع: داستان کوتاه552 روز پیش

  1. #1

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن مهدویت
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    زیر سایه ی امام زمان
    نوشته ها
    2,294
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    2,365
    1,431 بار در967 پست تشکر شده
    حالت
    Gerye
    نوشته های وبلاگ
    12
    میزان امتیاز
    295
    Array

    3yt1 داستان کوتاه

    دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟
    دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود!
    پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟
    جواب داد: نی!
    گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟
    گفت: نی! پرسیدند:
    توانا از لحاظ فکری؟ ... جواب داد: نی!
    پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست!
    دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد!
    آشفته ام ، آقا ، دوباره رو به راهم کن

    بیرون از این زندان تاریک گناهم کن

    چیز زیادی از تو و چشمت نمی خواهم

    منت سرم بگذار و یک لحظه نگاهم کن



  2. تشكرها 7

    rayehe (08-15-2011), ملیکه (08-15-2011), محمد (09-12-2011), ترنم (08-15-2011), روضه رضوان (04-09-2012), سید (12-30-2011), ستایش (01-27-2012)

  3. #15

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن مهدویت
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    زیر سایه ی امام زمان
    نوشته ها
    2,294
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    2,365
    1,431 بار در967 پست تشکر شده
    حالت
    Gerye
    نوشته های وبلاگ
    12
    میزان امتیاز
    295
    Array

    پیش فرض

    چه کسی مانع پیشرفت شماست؟

    یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات
    دیدند که روى آن نوشته شده بود:

    «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در
    مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

    در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از
    مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که
    بوده است.

    این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته
    رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند:
    «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که
    مرد!»

    کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون
    تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

    آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد،
    تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

    «تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود
    شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى
    هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید.
    شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

    زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل
    کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر
    مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور
    کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

    مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

    خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از
    دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

    «دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او
    باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
    آشفته ام ، آقا ، دوباره رو به راهم کن

    بیرون از این زندان تاریک گناهم کن

    چیز زیادی از تو و چشمت نمی خواهم

    منت سرم بگذار و یک لحظه نگاهم کن



  4. #16

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن مهدویت
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    زیر سایه ی امام زمان
    نوشته ها
    2,294
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    2,365
    1,431 بار در967 پست تشکر شده
    حالت
    Gerye
    نوشته های وبلاگ
    12
    میزان امتیاز
    295
    Array

    پیش فرض

    ساختن انسان:
    پدري براي سرگرم كردن فرزندش نقشه جهان را چند قسمت كرد و به او داد تا مانند پازل درستش كند پسر خيلي زود اين كار رو تمام كرد پدر كه ميدانست فرزند با نقشه دنيا آشنايي نداشته تعجب كرد و پرسيد چه طور به اين سرعت تونستي تكميلش كني پسر جواب داد:
    پشت نقشه عكس يه آدم بود ، آدم رو ساختم جهان خود به خود درست شد.
    آشفته ام ، آقا ، دوباره رو به راهم کن

    بیرون از این زندان تاریک گناهم کن

    چیز زیادی از تو و چشمت نمی خواهم

    منت سرم بگذار و یک لحظه نگاهم کن



  5. #17

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن مهدویت
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    زیر سایه ی امام زمان
    نوشته ها
    2,294
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    2,365
    1,431 بار در967 پست تشکر شده
    حالت
    Gerye
    نوشته های وبلاگ
    12
    میزان امتیاز
    295
    Array

    پیش فرض

    درايت معلم
    انوشيروان را معلمي بود. روزي معلم او را بدون تقصير بيازرد. انوشيروان كينه او را به دل گرفت تا به پادشاهي رسيد. روزي او را طلبيد و با تندي از او پرسيد كه چرا به من بي سبب ظلم نمودي؟
    معلم گفت: چون اميد آن داشتم كه بعد از پدر به پادشاهي برسي. خواستم كه تو را طعم ظلم بچشانم تا در ايام سلطنت به كسي ظلم ننمائي.
    آشفته ام ، آقا ، دوباره رو به راهم کن

    بیرون از این زندان تاریک گناهم کن

    چیز زیادی از تو و چشمت نمی خواهم

    منت سرم بگذار و یک لحظه نگاهم کن



  6. #18

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن مهدویت
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    زیر سایه ی امام زمان
    نوشته ها
    2,294
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    2,365
    1,431 بار در967 پست تشکر شده
    حالت
    Gerye
    نوشته های وبلاگ
    12
    میزان امتیاز
    295
    Array

    پیش فرض

    كيك بهشتي مادربزرگ

    پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می‌داد که چگونه همه چیزایراد دارد ... مدرسه، خانواده، دوستان و غیره.
    مادر بزرگ که مشغول پختن کیک بود، از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوستدارم.
    ـ روغن چه طور؟
    ـ نه!
    ـ و حالا دو تا تخم مرغ.
    ـ نه مادر بزرگ!
    ـ آرد چی؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شیرین چه طور؟
    ـ نه مادر بزرگ! حالم ازهمه شان به هم می خورد.
    ـ بله، همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند، اماوقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می شود.
    خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند. خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنیندوران سختی را بگذرانیم اما او می داند که وقتی همه این سختیها را به درستی در کنارهم قرار دهد نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم. در نهایت همه این پیش آمدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند.
    آشفته ام ، آقا ، دوباره رو به راهم کن

    بیرون از این زندان تاریک گناهم کن

    چیز زیادی از تو و چشمت نمی خواهم

    منت سرم بگذار و یک لحظه نگاهم کن



  7. #19

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن ادبی
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    دارالعباده یزد
    نوشته ها
    1,251
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    819
    1,190 بار در775 پست تشکر شده
    حالت
    ShadOsarhal
    نوشته های وبلاگ
    9
    میزان امتیاز
    185
    Array

    پیش فرض

    زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند…
    در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر ۹۵هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.
    پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”
    پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.
    سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”
    پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”


    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  8. تشكر

    صدیقه (04-10-2011)

  9. #20
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت
    Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    پیش فرض

    مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود.

    ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد که کسی در حال غرق شدن است.

    فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

    اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر دیگر را نجات ‌داد!

    اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می‌خواستند ‌شنید ...!

    او تمام روز را صرف نجات افرادی ‌کرد که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یکی یکی به رودخانه می‌انداخت...!



  10. #21
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت
    Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    پیش فرض

    میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند.

    روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.

    پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!

    کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید ! کارگر بیاورید ! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!!

    و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!

    مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...

    کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟!

    معمار گفت : اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم...

    این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !



صفحه 3 از 17 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Design By VBIran

Search Engine Optimization by vBSEO 3.6.0