
ملیکه (10-06-2011)

دیگر نمیخواهم زنده بمانم، من محتاج نیست شدنم، من محتاج تو هستم.
خدایا! بگو ببارد باران، که کویر شورهزار قلبم سالهاست، که سترون مانده
است، من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم. خدایا دوست دارم تنهای تنها
بیایم ، دوست دارم گمنام گمنام بیایم، دور از هر هویتی. خدایا! اگر بگوئی
لیاقت نداری، خواهم گفت: «لیاقت کدامیک از الطاف تو را داشتهام». خدایا
دوست دارم سوختن را، فنا شدن را ، از همه جا جاری شدن را، به سوی
کمال انقطاع روان شدن را...
[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
دست نوشته شهید احمدرضا احدی
رتبه اول کنکور پزشکی سال 64
و
دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی
ملیکه (10-06-2011)

گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود. چند نفر رفتند معبر باز کنند.
او هم رفت، 15 ساله بود.
چند قدم که رفت، برگشت.
یعنی ترسیده؟! خب! ترس هم داشت!
او اما، پوتین هایش را به یکی از بچه ها داد و گفت؛ تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!... پابرهنه رفت! ...
... راستی 3هزار میلیارد تومن چندتا پوتین میشه؟!»
![]()
ملیکه (10-06-2011)

اول خدا و دوازده امام، بعد هم …
مرام شهدا
هشت ماه بعد از ازدواجش، آمد پیش من و گفت: «بابا من میخواهم بروم جبهه.» ناراحت شدم و گفتم: «تو دینت را ادا کردهای، حالا دیگر زن داری.» با هر زبانی با او حرف زدم، بیفایده بود. حتی باردار بودن خانمش را بهانه کردم و گفتم: «لااقل صبر کن تا بچهات به دنیا بیاید.» گفت: «اول خدا و دوازده امام، بعد هم شما و مادرم. من زن و بچهام را به شما میسپارم.» دست آخر گفتم : «برو ولی من راضی نیستم.» اما علی با لحن آرامی گفت: « مگر من به سن تکلیف نرسیدهام.» گفتم: «رسیدهای» خندید و گفت: «پس بگذارید تکلیفم را انجام دهم.» وقت رفتن، با من خداحافظی کرد. دوبار صورتش را بوسیدم. خندید و گفت: «چی شده بابا! فکر میکنی که دیگر برنمیگردم؟» بغلش کردم و گفتم: «نه بابا جان! این ماییم که رفتنی هستیم.» گفت: «میدانم که دیگر برنمیگردم.»
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
Bookmarks