هزار سال گذشت و غریب بود هنوز
مسافری که به ظاهر حبیب بود هنوز
کسی که بعد گذشت از هزار طوفان هم
میان سینه ی او یک لهیب بود هنوز
مسافر اسب خودش را به شهر آورد و
نگاه کرد... جهان پر فریب بود هنوز
و مستجاب نمی شد دعا... دعای فرج
اگر چه حضرت باری مجیب بود هنوز
ولی شفای مریضان و زایمان زنان
دلیل اصلی امن یجیب بود هنوز
به دستهای تمام جهان نگاه انداخت
قنوت ؟ نه... همگی توی جیب بود هنوز
و شاعران که به ظاهر پیمبر قومند
زبورشان پُر ِ حوا و سیب بود هنوز
ظهور، قصه شده مثل کشتن عیسی
مسیح شیعه به روی صلیب بود هنوز
برای یک عده، جمکران مزار شده ست
و زنده خواندن مهدی عجیب بود هنوز
گل محمدی از باغ منقرض شده بود
و توی باغ کلاغ، عندلیب بود هنوز
مسافر اسب خودش را ز شهر برگرداند
میان شهر زورو بی رقیب بود هنوز...
احسان پرسا
Bookmarks