مدیر انجمن اهل بیت(ع) 
مدیر انجمن اهل بیت(ع) 
شعري زيبا در مورد خدا
پيش از اينها فکر مي کردم که خدا
خانه اي دارد کنار ابرهامثل قصر پادشاه قصه هاخشتي از الماس خشتي از طلاپايه هاي برجش از عاج و بلوربر سر تختي نشسته با غرورماه برف کوچمي از تاج اوهر ستاره، پولکي از تاج اواطلس پيراهن او، آسماننقش روي دامن او، کهکشانرعدو برق شب، طنين خنده اشسيل و طوقان، نعره توفنده اشدکمه ي پيراهن او، آفتاببرق تيغ خنجر او مهتابهيچ کس از جاي او آگاه نيستهيچ کس را در حضورش راه نيستبيش از اينها خاطرم دلگير بوداز خدا در ذهنم اين تصوير بودآن خدا بي رحم بود و خشمگينخانه اش در آسمان، دور از زمينبود، اما در ميان ما نبودمهربان و ساده و زيبا نبوددر دل او دوست جايي نداشتمهرباني هيچ معنايي نداشتهر چه مي پرسيدم، از خود، از خدااز زمين، از آسمان، از ابرهازود مي گفتند: اين کار خداستپرس وجو از کار او کاري خداستهرچه مي پرسي، جوابش آتش استآب اگر خوردي، عذايش آتش استتا ببندي چشم، کورت مي کندتا شدي نزديک، دورت مي کندکج گشودي دست، سنگت مي کندکج نهادي پاي، لنگت مي کندبا همين قصه، دلم مشغول بودخواب هايم خواب ديو و غول بودخواب مي ديدم که غرق آتشمدر دهان اژدهاي سرکشمدر دهان اژدهاي خشمگينبر سرم باران گرز آتشينمحو مي شد نعرهايم، بي صدادر طنين خنده اي خشم خدانيت من، در نماز و در دعاترس بود و وحشت از خشم خداهر چه مي کردم، همه از ترس بودمثل از بر کردن يک درس بودمثل تمرين حساب و هندسهمثل تنبيه مدير مدرسهتلخ، مثل خنده اي بي حوصلهسخت، مثل حل صدها مسئلهمثل تکليف رياضي سخت بودمثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدرراه افتادم به قصد يک سفردر ميان راه، در يک روستاخانه اي ديدم، خوب و آشنازود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست؟گفت اينجا خانه ي خوب خداستگفت: اينجا مي شود يک لحظه ماندگوشه اي خلوت، نماز ساده خواندبا وضويي، دست و رويي تازه کردبا دل خود، گفتگويي تازه کردگفتمش، پس آن خداي خشمگينخانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟گفت: آري، خانه اي او بي رياستفرش هايش از گليم و بورياستمهربان و ساده و بي کينه استمثل نوري در دل آيينه استعادت او نيست خشم و دشمنينام او نور و نشانش روشنيخشم نامي از نشاني هاي اوستحالتي از مهرباني هاي اوستقهر او از آشتي، شيرين تر استمثل قهر مادر مهربان استدوستي را دوست، معني مي دهدقهر هم با دوست معني مي دهدهيچکس با دشمن خود، قهر نيستقهر او هم نشان دوستي ستتازه فهميدم خدايم، اين خداستاين خداي مهربان و آشناستدوستي، از من به من نزديکترآن خداي پيش از اين را باد بردنام او را هم دلم از ياد بردآن خدا مثل خواب و خيال بودچون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدادوست باشم، دوست، پاک و بي رياسفره ي دل را برايش باز کنممي توان درباره ي گل حرف زدصاف و ساده، مثل بلبل حرف زدچکه چکه مقل باران راز گفتبا دو قطره، صد هزاران راز گفتمي توان با او صميمي حرف زدمثل باران قديمي حرف زدمي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواندمي توان مثل علف ها حرف زدبا زباني بي الفبا حرف زدمي توان درباره ي هر چيز گفتمي توان شعري خيال انگيز گفتمثل اين شعر روان و آشنا:پيش از اينها فکر مي کردم خدا…
مدیر انجمن اهل بیت(ع) 
مدیر انجمن اهل بیت(ع) 
پس از اينها خداى فردا اعلم
ميان آسمان بشكافت از هم
به انواع فرته داد منزل
كه بگذارند طاعت جمله از دل
ادا خيل ملك حق عبادت
نمايند از ره فور و سعادت
يكى از سجده بر محراب ابروش
يكى گرديده محو روى نيكوش
يكى با ياد قدش بسته قامت
يكى اندر ركوعش تا قيامت
يكى حمد و ثتايش كرده تصريح
زبان آن يكى گويا به تسبيح
ز قيد ماديت جمله رسته
مگردند هيچ يك از كار خسته
نيابد خواب در چشمانشان راه
برى از سهوشان شد قلب آگاه
بدهاشان ز سستى ها به دور است
بشر را رخوت و سستى رور است
يكى دسته امين وحى حقند
كه بر اين كار نيكو مستحقند
شده يعضى زبان حى داور
به ره عصرى به سوى يك پيمبر
از آن يك دسته هم با بشر شد
بشر را كاتب از هر خير و شر شد
دگر بعضى جنان را گشته دربان
يكى خازن شد آن يك گشت رضوان
وز آنـان خـلقـشـان بـعـضـى عـظـيـم اسـت
كـه دل از فكر خلقتشان دو نيم است
دو پايش در زمين هفتمين است
سرش بالاتر از عرش برين است
دو دوش از مـشـرق و مـغـرب گـذشـتـه
بـديـن هـيـبـت زبـيـمـش گل سرشته
بـه زيـر افـكـنـده سـر از هـيـبـت حـق
شـده مـحـو جمال حق مطلق
بـه بـال عـجـز پـيـچـيـده بـدن را
چـو ديـده اسـت او جلال ذوالمنن را
مر اين افرشتگان با خيل ديگر
نباشندى به يك مرآ و منظر
حجاب عزت و استاد قدرت
كشيده بين آنان حق ز سطوت
خداى خويشتن را در نصور
نيارند و به دورند از تدبر
ز فرط علم بر ذات خداوند
به خاطر مثلى از بهرش نيارند
صفات ممكنى بر ذات واجب
نمى سازند جارى از مواهب
كـه در حـد و مـكـان حـق نـيـسـت مـحـدود
نـظـيـر و مثل بهرش نيست موجود
محمد (08-13-2011)

قلب من
قالی خداست
تاروپودش از پر فرشته هاست
پهن کرده او دل مرا
در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب
برق می زند
قالی قشنگ و نو نوار من
از تلاش آفتاب
شب که می شود، خدا
روی قالی دلم
راه می رود
ذوق می کنم، گریه می کنم
اشک من ستاره می شود
هر ستاره ای به سمت ماه می رود
یک شبی حواس من نبود
ریخت روی قالی دلم
شیشه ای مرکّب سیاه
سال هاست مانده جای آن
جای لکه های اشتباه
ای خدا به من بگو
لکه های چرک مرده را کجا
خاک می کنند؟
از میان تاروپود قلب
جای جوهر گناه را چطور
پاک می کنند؟
آه
از این همه گناه و اشتباه
آه نام دیر تو است
آه بال می زند به سوی تو
کبوتر تو است
قلب من دوباره تند تند می زند
مثل اینکه باز هم خدا
روی قالی دلم، قدم گذاشته
در میان رشته های نازک دلم
نقش یک درخت و یک پرنده کاشته
قلب من چقدر قیمتی است
چون که قالی ظریف و دست باف اوست
این پرنده ای که لای تاروپود آن نشسته است
هدهد است
می پرد به سوی قله های قاف دوست...![]()
ملیکه (08-13-2011)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
Bookmarks