یک مشت خاک - صفحه 2
ads ads
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 8 تا 9 , از مجموع 9

موضوع: یک مشت خاک278 روز پیش

  1. #1

    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    نوشته ها
    36
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    93
    45 بار در23 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    38
    Array

    Posticon (2) یک مشت خاک

    یک مشت خاک


    مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد

    با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم
    و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و
    گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم

    و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم




    بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم

    خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان




    سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق،
    تراشیده و بالابلند
    زندانی دیوار و سقف و مردم

    فریفته ی پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد
    مردم خود مرا از کوه جدا کندند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند



    هیچ کس به قدر من ناتوان نبود

    آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم

    آسمان را پرباران


    می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان
    من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان
    و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران
    ستایش مردم اما فریبم داد
    لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد
    هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود

    بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند


    اما رفته رفته باور می کنند که برترند

    من نیز باور کرده بودم



    تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد
    پیشتر هم او را دیده بودم

    نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود
    حضورش حقارتم را به رخ می کشید


    دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم

    آن روز اما با هیچ کس نبود

    بتخانه خالی بود از مردم

    تنها او بود و تبری بر دوش
    ترسان بودم و توان ایستادم نداشتم

    ابراهیم نزدیکم آمد و گفت
    وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟


    مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یاقدوس می گفت؟

    تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی





    چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟


    چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟

    چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟
    چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟
    چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟

    وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند



    و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد


    من خود از شرم فرو ریختم؛
    غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد




    ابراهیم گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان
    و من توبه کردم

    و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد
    ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت


    اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت
    مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و


    اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند

    خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید




    و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است


    ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛
    کوچک تر از خویش
    خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی
    خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد


    اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست





    خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست


    خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد

    خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند
    گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی


    از آن خدای سهل ساختگی،

    حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟




    ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم
    شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو
    به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست


    و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد
    برایش بگو که چگونه ستایش مردم


    مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند

    من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد

    او مشتی از خاکم رابه آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت
    ویرایش توسط ملیکه : 08-20-2011 در ساعت 06:02 PM


    خداوندا !
    تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم !
    مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را !
    مبادا گم کنم اهداف زیبا را !
    مبادا جابمانم از قطار محبت ها !
    دلمبین امید نامیدی میزند پرسه ،میکند فریاد ، میشود خسته !
    مرا تنها نگذاری !
    خداوندا !


  2. تشكرها 5

    ملیکه (08-20-2011), محمد (08-20-2011), ترنم (08-19-2011), روضه رضوان (08-19-2011), سید (08-19-2011)

  3. #8

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن ادبی
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    دارالعباده یزد
    نوشته ها
    1,251
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    819
    1,190 بار در775 پست تشکر شده
    حالت
    ShadOsarhal
    نوشته های وبلاگ
    9
    میزان امتیاز
    185
    Array

    پیش فرض

    دیوان شمس (غزلیات) (طواف کعبه دل کن اگر دلی داری)
    از مولوی



    طواف کعبه دل کن اگر دلی داری دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری
    طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود که تا به واسطه آن دلی به دست آری
    هزار بار پیاده طواف کعبه کنی قبول حق نشود گر دلی بیازاری
    بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری
    هزار بدره زرگر بری به حضرت حق حقت بگوید دل آر اگر به ما آری
    که سیم و زر بر ما لاشیست بی‌مقدار دلست مطلب ما گر مرا طلبکاری
    ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد دل خراب که آن را کهی بنشماری
    مدار خوار دلی را اگر چه خوار بود که بس عزیر عزیزست دل در آن خواری
    دل خراب چو منظرگه اله بود زهی سعادت جانی که کرد معماری
    عمارت دل بیچاره دو صدپاره ز حج و عمره به آید به حضرت باری
    کنوز گنج الهی دل خراب بود که در خرابه بود دفن گنج بسیاری
    کمر به خدمت دل‌ها ببند چاکروار که برگشاید در تو طریق اسراری
    گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت شوی تو طالب دل‌ها و کبر بگذاری
    چو همعنان تو گردد عنایت دل‌ها شود ینابع حکمت ز قلب تو جاری
    روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات دمت بود چو مسیحا دوای بیماری
    برای یک دل موجود گشت هر دو جهان شنو تو نکته لولاک از لب قاری
    وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی ز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری
    خموش وصف دل اندر بیان نمی‌گنجد اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری
    ویرایش توسط روضه رضوان : 08-20-2011 در ساعت 04:00 PM


    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  4. تشكر

    ملیکه (08-20-2011)

  5. #9

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن انقلاب و دفاع مقدس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    تمام ایران سرایم
    نوشته ها
    1,383
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    63
    1,351 بار در848 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    181
    Array

    پیش فرض

    سلام سوگندجان خوش اومدی گلم
    تبریک میگم.باگذاشتن این تایپک شروع واقعاعالی داشتین.ممنون خسته نباشی گلم

    ما خاکیان محجوب، یا افلاکیان، چه دانیم که این ارتزاق عند رب
    الشهداء چی است؟

    برای شادی روح
    شهدا صلوات

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Design By VBIran

Search Engine Optimization by vBSEO 3.6.0