▐♣☼♣▐ داستانهايي از خدا ▐♣☼♣▐
ads ads
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 9
  1. #1

    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    نوشته ها
    3,092
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    43
    1,187 بار در889 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    1860
    Array

    Posticon (1) ▐♣☼♣▐ داستانهايي از خدا ▐♣☼♣▐










    قصص الله يا داستان هايى از خدا

    مؤلف: شهيد احمد ميرخلف زاده و قاسم ميرخلف زاده

    مقدمه

    بسم الله الرحمن الرحيم
    هميشه اضطراب و نگرانى يكى از بزرگترين بلاهاى زندگى انسان بوده و هست، و عوارض ناشى از آن در زندگى فردى و اجتماعى، كاملا محسوس ‍ است.
    هميشه آرامش يكى از گمشده هاى بشر بوده و به هر درى مى زند تا آن را پيدا كند.
    تاريخ بشر پر است از صحنه هاى غم انگيزى كه انسان براى تحصيل آرامش ‍ به هر چيز دست انداخته و در هر وادى گام نهاده، و تن به انواع اعتيادها داده است.
    ولى قرآن با يك جمله كوتاه و پر مغز، مطمئن ترين و نزديكترين راه را نشان داده و مى گويد: ((بدانيد كه ياد خدا آرامش بخش دلها است)).
    گاهى اضطراب و نگرانى به خاطر آينده است كه در برابر فكر انسان خودنمائى مى كند، احتمال زوال نعمت ها، گرفتارى در چنگال دشمن، ضعف و بيمارى، ناتوانى و درماندگى و احتياج، همه اينها آدمى را رنج مى دهد، اما ايمان به خداوند قادر متعال، خداوند رحيم و مهربان، خدايى كه همواره كفالت بندگان خويش را بر عهده دارد مى تواند اين گونه نگرانى ها را از ميان ببرد و به او آرامش دهد كه تو در برابر حوادث آينده درمانده نيستى، خدايى دارى، توانا، قادر و مهربان.
    گاهى اضطراب و نگرانى انسان از گناهى است كه انجام داده، از كوتاهى ها و لغزشها، اما توجه به اينكه خداوند، غفار، توبه پذير، رحيم و غفور است به او آرامش مى دهد، به او مى گويد: عذر تقصير به پيشگاهش ببر، از گذشته عذرخواهى كن، در مقام جبران براى او كه بخشنده است و جبران كردن ممكن است.
    هنگامى كه با چشم خود مى بينيم و با گوش مى شنويم كه فرزند بسيجى اسلام پس از نبرد خيره كننده، بينايى خود را به كلى از دست داده و با تنى مجروح به روى تخت بيمارستان افتاده اما با چنان آرامش خاطر و اطمينان سخن مى گويد كه گويى بر بدن او خراشى هم وارد نشده است، به اعجاز آرامش در سايه ذكر خدا پى مى بريم كه ياد خدا آرام بخش دلها است.
    گاهى ذكر خدا مايه آرامش دل است، و گاهى گريه از خوف خدا مايه سعادت و ترقى و ارتباط با خدا مى شود و گاهى اگر خنده براى خدا باشد و وجهه الهى داشته باشد، مايه آرامش دل است، يعنى وقتى شخص به آيه رحمت مى رسد دلش شاد مى شود و وقتى كه به آيه عذاب مى رسد محزون مى گردد.
    گاهى خنده، و گاهى گريه براى خدا، مايه آرامش است مانند حضرت يحيى و حضرت عيسى، اين دو پيغمبر حالشان با هم تفاوت داشت.
    حضرت يحيى (عليه السلام) از اول تا آخر عمرش هيچ كس او را خندان نديد، هميشه در حزن و گريه بود، حتى طورى بود كه پدرش عرض كرد: خدايا! من خواستم كه اين پسر سبب فرح من شود؛ به خود يحيى هم گفت من مى خواستم تو سبب فرح من شوى، يحيى به پدر عرض كرد خودت فرمودى بين بهشت و جهنم عقبه اى است كه نمى رهد از آن مگر گريه كننده از خوف خدا، يحيى به قدرى گريه مى كرد كه صورتش زخم شده بود و نمد روى صورت او گذاشته بودند.
    اما عيسى (عليه السلام) اينطور نبود گاه خندان و گاه گريان بود وقتى كه به هم رسيدند عيسى (عليه السلام) خنده اى كرد كه يحيى گفت: مرا چه مى شود كه شما را صاحب لهو مى بينم.
    (يعنى خنده جا ندارد كسى كه خطر در پيش دارد نبايد بخندد مثل اينكه تو خودت را در امن مى بينى).
    عيسى جواب داد چه مى شود مرا كه تو را عبوس مى بينم مگر تو از رحمت خدا مايوسى?
    پس از اين گفتگو، هردو گفتند: خدايا بايد بين ما حكم كند و حركت نمى كنيم تا بين ما حكم شود، همان گاه وحى رسيد كه هركدام از شما حسن ظنتان به ما بيشتر است همان بهتر است، پس حق با عيسى بن مريم (عليه السلام) بوده و در روايت اهل بيت (عليهم السلام) هم حال عيسى بن مريم مورد مدح قرار گرفته است.
    بطور كلى خنده و گريه هردو پسنديده است اگر براى خدا باشد.
    عرض كرديم گاهى ذكر خدا مايه آرامش دل است.
    و گاهى خنده، اگر براى خدا و وجهه الهى داشته باشد مايه آرامش دل است. و گاهى گريه مايه تسكين دل است.
    و گاهى قرآن خواندن مايه آرامش دل است.
    و گاهى داستان هاى قرآن كه انسان را به رحمت خدا اميدوار و ياس و نوميدى را از بين مى برد موجب آرامش مى شود، و اميدوارم اين داستان ها و نوشته ها كه به نام قصص الله يا داستان هايى از خداست به ما آرامش روحى و فكرى و نورانيت قلب بخشيده و ما را در جهانى از نور و صفا مستغرق سازد.
    و دعاهاى پر خير و بركت حضرت ولى عصر (ارواحنا فداه) شامل حال همه ارادتمندان، مردم ايران و مقام معظم رهبرى گردد؛ و شهدا و ابرار مخصوصا حضرت امام خمينى قدس سره و عزيزانش، بويژه برادر شهيدم شهيد احمد ميرخلف زاده را با شهداى كربلا محشور فرمايد.
    ضمنا از جناب حاج اصغر آقا تجدد كه اينجانب را تشويق و در امور مالى اين كتاب تشريك مساعى نمودند كمال تشكر را دارم و ثوابش به روح پدر بزرگوارشان مرحوم مغفور ميرزا على تجدد عائد و واصل گردد.
    اللهم وفقنا لما تحب و ترضى
    و السلام عليكم
    قاسم مير خلف زاده




    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  2. #2

    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    نوشته ها
    3,092
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    43
    1,187 بار در889 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    1860
    Array

    Posticon (1)





    1: مرغ در دهان آن مرد آب ريخت

    مى نويسند سلطانى بر سر سفره خود نشسته غذا مى خورد، مرغى از هوا آمد و ميان سفره نشست و آن مرغ بريان كرده كه جلو سلطان گذارده بودند برداشت و رفت، سلطان متغير شد، با اركان و لشكرش سوار شدند كه آن مرغ را صيد و شكار كنند. دنبال مرغ رفتند تا ميان صحرا رسيدند، يك مرتبه ديدند آن مرغ پشت كوهى رفت، سلطان با وزراء و لشكرش بالاى كوه رفتند و ديدند پشت كوه مردى را به چهار ميخ كشيدند و آن مرغ بر سر آن مرد نشسته و گوشت ها را با منقار و چنگال خود پاره مى كند و به دهان آن مرد مى گذارد تا وقتى كه سير شد، پس برخواست و رفت و منقارش را پر از آب كرد و آورد و در دهان آن مرد ريخت و پرواز كرد و رفت.
    سلطان با همراهانش بالاى سر آن مرد آمدند و دست و پايش را گشودند و از حالت او پرسيدند؟
    گفت: من مرد تاجرى بودم، جمعى از دزدان بر سر من ريختند و مال التجاره و اموال مرا بردند و مرا به اين حالت اينجا بستند، اين مرغ روزى دو مرتبه به همين حالت مى آيد، چيزى براى من مى آورد و مرا سير مى كند و مى رود، پادشاه متنبه شد و ترك سلطنت كرد و رفت در گوشه اى مشغول عبادت شد، از دنيا رفت.


    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  3. #3

    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    نوشته ها
    3,092
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    43
    1,187 بار در889 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    1860
    Array

    Posticon (1)





    2: گفتگوى ماهى و سليمان

    مى نويسند: روزى يكى از حيوانات دريائى سر از آب بيرون آورده عرض ‍ كرد اى سليمان، امروز مرا ضيافت و مهمان كن، سليمان امر كرد آذوقه يك ماه لشكرش را لب دريا جمع كردند تا آنكه مثل كوهى شد، پس تمام آنها را به آن حيوان دادند، تمام را بلعيد و گفت:
    بقيه قوت من چه شد، اين مقدارى از غذاهاى هر روز من بود.
    سليمان تعجب كرد، فرمود:
    آيا مثل تو ديگر جانورى در دريا هست، آن ماهى گفت:
    هزار گروه مثل من هستند، پس هر كسى كه روى حقيقت توكل بر خدا پيدا كرد، خداوند از جايى كه گمان ندارد اسباب روزى او را فراهم مى كند.



    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  4. #4

    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    نوشته ها
    3,092
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    43
    1,187 بار در889 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    1860
    Array

    Posticon (1)




    3: از حال من با خبر است

    وقتى كه نمرود حضرت ابراهيم (عليه السلام) را در آتش انداخت، ملائكه آسمان ها به گريه در آمدند، جبرئيل عرض كرد خدايا! در روى زمين يك نفر تو را پرستش مى كرد و حالا دشمن بر او مسلط شده، خطاب شد من هر وقت بخواهم او را اعانت و يارى مى كنم، ملائكه عرض كردند، پروردگارا پس اذن بده ما به يارى او بشتابيم، از طرف حضرت حق خطاب شد برويد، اگر اذن داد او را يارى كنيد.

    ملكى كه موكل آب بود آمد، ملائكه اى كه موكل باد و خاك و آتش بودند آمدند عرض كردند:
    اى ابراهيم اجازه بده تو را نجات دهيم و دشمنان تو را هلاك كنيم، حضرت ابراهيم اجازه نداد.
    جبرئيل آمد عرض كرد: اى ابراهيم آيا حاجتى دارى.
    حضرت ابراهيم فرمود: حاجتى دارم ولى به تو ندارم.
    جبرئيل گفت: به آن كس كه دارى بگو.
    حضرت ابراهيم فرمود: حسبى من سؤالى علمه بحالى.
    ما كار خود بيار گرامى گذارديم
    گر زنده سازد بكشد راءى راءى اوست
    ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست
    از حضرت كريم تمنا چه حاجت است
    فرمود او خودش از حال من مطلع است غافل نيست

    افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد

    خطاب شد اى آتش بر ابراهيم سرد و سلامت شو.



    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  5. #5

    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    نوشته ها
    3,092
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    43
    1,187 بار در889 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    1860
    Array

    Posticon (1)




    4: كبوتران كعبه

    روزى امام سجاد (عليه السلام) به اصحاب خود فرمودند: آيا مى دانيد سبب بودن كبوتران در كعبه چيست؟

    گفتند: نه يابن رسول الله شما بفرمائيد. حضرت علت را فرمود: در زمان قديم مردى بود كه خانه اى داشت و در ميان آن خانه درخت نخلى بود و كبوترى در شكاف آن آشيانه كرده، پس هر وقت جوجه مى گذارد آن مرد بالاى نخل مى رفت و جوجه هاى آن را مى گرفت و مى كشت.
    مدتى بر اين منوال گذشت، پس آن كبوتر از دست آن مرد به خدا شكايت كرد، به آن كبوتر گفته شد اين مرتبه كه مى آيد جوجه هاى تو را بردارد از درخت مى افتد و مى ميرد.
    بار ديگر كه كبوتر جوجه گذارده بود يك روز ديد آن مرد بالاى درخت رفت كبوتر ايستاد ببيند چه مى شود، وقتى آن مرد بالاى درخت رفت صداى سائل و محتاجى از در خانه بلند شد پائين آمد و به او چيزى داد و برگشت بالاى درخت و جوجه هاى كبوتر را برداشت و كشت و به او آسيبى نرسيد.

    كبوتر به خدا ناليد و گفت: خدايا پس وعده اى كه به من داده بودى چه شد؟ به او گفته شد، كه اين مرد جان خود را به واسطه آن صدقه اى كه داد خريد و بلا از او دفع شد؛ اما ما به همين زودى نسل تو را زياد مى كنيم و جائى تو را مسكن مى دهيم كه هيچ كس نتواند تا روز قيامت آزارى برساند.

    خداوند آنها را در خانه كعبه منزل داد و در امن و امان قرار داد و كسى نتوانست آنها را صيد و شكار كند.




    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  6. #6

    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    نوشته ها
    3,092
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    43
    1,187 بار در889 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    1860
    Array

    Posticon (1)



    5: 70 سال كافر است و ما به او روزى مى دهيم

    حضرت ابراهيم (عليه السلام) مهمان نواز و مهمان دوست بود، روزى يك نفر مجوسى در مسير راه خود، به خانه ابراهيم آمد تا مهمان او شود. ابراهيم به او فرمود: اگر تو قبول اسلام كنى ((يعنى دين حنيف مرا بپذيرى)) تو را مى پذيرم وگرنه تو را مهمان نخواهم كرد، مجوسى از آنجا رفت.
    خداوند به ابراهيم (عليه السلام) وحى كرد: اى ابراهيم تو به مجوسى گفتى اگر قبول اسلام نكنى حق ندارى مهمان من شوى، و از غذاى من بخورى، در حالى كه هفتاد سال است او كافر مى باشد و ما به او روزى و غذا مى دهيم، اگر تو يك شب به او غذا مى دادى چه مى شد؟

    ابراهيم (عليه السلام) از كرده خود پشيمان شد و به دنبال مجوسى حركت كرد و پس از جستجو، او را يافت و با كمال احترام او را مهمان خود نمود.

    مجوسى راز جريان را از ابراهيم پرسيد، ابراهيم (عليه السلام) موضوع وحى خدا را براى او بازگو كرد.

    مجوسى گفت: آيا براستى خداوند به من اين گونه لطف مى نمايد؟

    حال كه چنين است اسلام را به من عرضه كن تا آن را بپذيرم، ا

    و به اين ترتيب قبول اسلام كرد.




    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

  7. #7

    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    نوشته ها
    3,092
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    43
    1,187 بار در889 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    1860
    Array

    Posticon (1)



    6: اگر كمكم نكنى گناه مى كنم

    خداوند به حضرت داوود (عليه السلام) وحى كرد، نزد دانيال پيغمبر برو و به او بگو ((تو يك بار گناه كردى يعنى ترك اولى كردى)) تو را آمرزيدم، باز دوم گناه كردى، باز آمرزيدم، بار سوم گناه كردى، باز آمرزيدم و اگر براى بار چهارم گناه كنى، ديگر تو را نمى آمرزم.

    حضرت داوود (عليه السلام) نزد دانيال رفت و سخن خدا را به او اطلاع داد.

    دانيال به داوود (عليه السلام) عرض كرد: اى پيامبر خدا، تو ماءموريت خود را ابلاغ نمودى.

    هنگامى كه نيمه هاى شب شد، دانيال به مناجات و راز و نياز با خدا پرداخت و عرض كرد:

    پروردگارا، پيامبر تو داوود (عليه السلام) سخن تو را به من ابلاغ نمود كه اگر بار چهارم گناه كنم، مرا نمى آمرزى ((به عزتت قسم اگر تو مرا نگاه ندارى - و كمك نكنى - همانا تو را نافرمانى كنم و سپس نيز نافرمانى كنم و با هم نافرمانى كنم.))




    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
    [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ▐♣☼♣▐ويژه نامه گراميداشت مقام معلم ▐♣☼♣▐
    توسط منتظرظهور در انجمن مناسبتهای تاریخی
    پاسخ: 12
    آخرين نوشته: 04-30-2012, 04:53 AM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Design By VBIran
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 07:22 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
طراحی ، کدنویسی توسط : وی بی ایران
کليه حقوق اين سايت متعلق به  آیه های زندگی  است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سئو و بهينه سازي : انجمن سئو