در حوالی عشق
زینب مسرور

آبی چشمانت را به آسمان دادی، که یادگار نامت، و نام ماندگارت در قاب دریا بماند.
سرخی خونت را به شقایق‏ها بخشیدی، تا گلبرگ‏هایش، طلوع خونت را از یاد نبرند.
هشت سال، تقدس و عاشقی را ـ از چشم‏های کوچک دوربین ـ به تصویر کشیدی، تا بزرگی را - همگان- از نزدیک ببینند. هشت سال، که نه! یک عمر، با قلمت اعجاز کردی و «روایت فتح» را از دل و جان به زبان آوردی. از همه چیز نوشتی؛ از «فکه»، «شلمچه»، خاک، آب، قمقمه، لب‏های بی لبخند، لحظه‏های عاشقی و پیوند، مناجات‏های شبانه، نامه‏های عاشقانه و... سال‏ها گذشت... اما تو هنوز همان «مرتضی» بودی؛ همان مرتضای همیشه روزگار، همان عاشق بی قرار. هنوز مسافر بودی، هنوز ثبت می‏کردی زمزمه اهل بهشت را، در حوالی عشق.
می‏گفتی و می‏خواندی و می‏نوشتی؛ بی هیچ شکوایی از دردهای این سیاره رنج؛ از این همه لحظه‏های سرگردان بغرنج... عاقبت از کوچه‏های آهن و آجر و سیمان، پرواز کردی، تا آسمان لاجوردی. عاقبت، در باغ سبز شهادت را، باز کردی.
اما از هر کجا بتابی، آن جا، کانون کائنات قلم می‏شود و آبشخور سیاره‏ها و پرستوها.
تمام روایت، تو بودی
روح‏الله شمشیری

مدت‏ها از جنگ گذشته و اینک تو با دوربین خود، در میان مین‏های خنثی نشده چه می‏کنی؟ بی امان می‏دوی و غافل از زیر پای خود می‏شوی. در این بیابان‏ها که سال‏ها پیش، آتش به پا بوده است و خاکسترها را نیز بادها برده است، به دنبال چه می‏گردی که این گونه مسحور بیابان سکوت گشته‏ای؛ مثل هر بار که به این جا آمده‏ای و مثل هر بار که ساعت‏ها در آن گریسته‏ای؟
میان خاک‏ها، خاطره‏های چه کسانی را می‏گردی و به دنبال کدامین تصویر از این دشت بزرگ، به این سو و آن سو می‏دوی که هیچ کس آن را ندیده است تا این که روایت کند. ولی تو آن را ناتمام، روایت کردی؛ در میان مین‏ها و خاک‏ها.
تو بودی که سکوت بیابان را شکستی و روایت فتح را ناتمام، رها کردی؛ اما نه! روایت تو، ناتمام نبود؛ تمام روایت، تو بودی.