یکی از اهل بصره حکایت کرد که :
از بصره سفر کردم وبه دهی رسیدم.
در شبی که به غایت تارین بود.
در میان آن ده ، نابیبایی را دیدم که سبویی پر آب بر دوش
و چراغی در دست داشت وبه سرعت می رفت.
مرا از آن صورت ، حیرت عظیم روی نمود،
سر راه بر اوگرفتم واو را نگاه داشتمو گفتم :
ای نابینا؟ شب وروز نزد تو برابر است،
این چراغ به دست چه معنی دارد؟
گفت: تا کور دلی مثل تو به من پهلو نزند وسبوی مرا نشکند




LinkBack URL
About LinkBacks



پاسخ با نقل قول
Bookmarks