[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]


[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
صدیقه (08-24-2011)









به خدا گفتم "خسته ام"گفت : " لا تنقطوا من رحمه الله ... از رحمت خدا ناامید نشوید."
گفتم : " هیچ کسی نمیدونه تو دلم چی میگذره" گفت : " ان الله بین المرء و قلبه .... [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...] حائل است میان انسان و قلبش."
گفتم : " هیچ کسی رو ندارم."گفت : " نحن اقرب الیه من حبل الورید... ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم."
گفتم : " ولی انگار اصلا منو فراموش کردی"گفت : " فاذکرونی اذکر کم ... منو یاد کنید تا یاد شما باشم."
محمد (08-24-2011)

الف و ب و..................... خ
داشتم الفبا را هجی میکردم
به (خ) که رسیدم
بغضی عجیب تمام وجودم را در خود گرفت
خ مثل خدا.......
بغضی بزرگ راه گلویم راگرفت ودیگر
نتوانستم حرفی بزنم!
حس عجیبی داشتم!
صدایی راشنیدم
حس میکردم من راصدامیزند
آری خودش بود
چن سال بودکه صدایش رانشنیده بودم
تاآنشب که اوراصدازدم
دستانم رابالابردم وبه سمتش درازکردم
تا دستان رابگیردواززمین بلندم کند
خنده اش هنوزیادم مانده
تابه حال چنین لبخنئزیبایی ندیده بودم
دستانم راگرفت
ومحکم مرابه آغوش خودفشرد
گویی اونیزسالهاست دلتنگ من است
سالهاست انتظارصدازدن مرامی کشید
بوسه ایی برپیشانی لطیفش زدم
باصدایی مهربانترازصدای مادرم مرادوباره صدازدوگفت:
بیـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــا
ناخودآگاه بااشتیاق راه افتادم
تندترحرکت کرد
ومن دویدم تابه اوبرسم
اما گامهایش بسیاربلندبود
ومن به سرعتم افزودم
اماجاماندم
نفسم دیگرنمی آمد
پاهایم خسته شده بود
وتاریکی سوچشمانم راگرفته بود
دادزدم تااندکی بایستد
اماازکوچه گذشت وصدایم رانشنید
باالاجباردوباره باجان خسته ام
شروع به دویدن کردم
چندقدم رفتم
وناگهان به زمین خوردم
صدای گامهایش رامیشنیدم
که ازمن دورمیشد
برای باردیگر
ازمن دورمیشد
دیوانه وارفریاد زدم:
نه
نــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــه
نرو
من تورامیخواهم
اینبار
خدا
بالحن زیبایش گفت
توبخواه تامن بمان
که ناگهان
نورآفتاب چشمانم راگشود.......................
وچقدرخواب لطیفی بود
ایکاش حقیقت داشت!!!
محمد (08-24-2011)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
Bookmarks