[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
...هنوز هم آب تشنه لبهاي تشنه توست يا ابا الفصل
و از هر طرف كه حمله مي كرد لشكر را متفرق مي ساخت تا آنكه به روايتي هشتاد تن را به خاك هلاك افكند، پس وارد شريعه شد و خود را به آب فرات رسانيد چون از زحمت گير و دار و شدت عطش جگرش تفته بود خواست آبي به لب خشك تشنة خود رساند دست فرا برد و كفي از آب برداشت تشنگي سيدالشهداء عَلَيْه السلام و اهلبيت او را ياد آورد آب را از كف بريخت:
پر كرد مشگ و پس كفي از آب برگرفت
مي خواست تا كه نوشد از آن آب خوشگوار
شد با روان تشنه از آب روان روان
چون اشك خويش ريخت ز كف آب و شد سوار
آمد به يادش از جگر تشنة حسين (ع)
دل پر ز جوش و مشگ بدوش آن بزرگوار
كردند حمله جمله بر آن شبل مرتضي
يك شير در ميانه گرگان بيشمار
يك تن كسي نديده و چندين هزار تير
يك گل كسي نديده و چندين هزار خار
مشگ را پر آب نمود و بر كتف راست افكند و از شريعه بيرون شتافت تا مگر خويش را به لشكرگاه برادر برساند و كودكان را از زحمت تشنگي برهاند. لشكر كه چنين ديدند راه او را گرفتند و از هر جانب او را احاطه كردند، و آن حضرت مانند شير غضبان بر آن منافقان حمله ميكرد و راه ميپيمود.
ناگاه نوفل الارزق و به روايتي زيدبن ورقاء كمين كرده از پشت نخلي بيرون آمد و حكيم بن طفيل او را معين گشت و تشجيع نمود پس تيغي حواله آن جناب نمود آن شمشير بر دست راست آن حضرت رسيد و از تن جدا گرديد.
حضرت ابوالفضل عليه السلام جلدي كرد و مشك را بدوش چپ افكند و تيغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله كرد و اين رجز خواند
وَ اللهِ اِنْ قَطَعْتُمُ يَميني
اِنيّ اُحامي اَبَداً عَنْديني
وَ عَنْ اِمامٍ صادِقِ الْيَقين
نَجْلِ النَّبّي الطّاهِرِ الاَمينِ


جرعه جرعه وفا، محبت، عشق
مشك نه اين سبوي ساقي بود
تو گمان ميكني كه آب ولي
همهي آبروي ساقي بود
پر گشودي دوباره سوي حرم
تيرها نيز پر درآوردند
تا كه از راز تشنگيّ تو و
مشك لب تشنه سر درآوردند
ناگهان بغض مشك سر وا كرد
يك سه شعبه رسيده بود از راه
چشمهاي تو بوسه باران شد
در هجوم سه شعبهها ناگاه
حاجت دستهاي پاك تو را
زودتر از خودت روا كردند
دست هاي گره گشاي تو را
يك به يك از تنت جدا كردند
سنگها گرم استلام لبت
حج سرخت چه زود كامل شد
نيزه ها در طواف پيكر تو
بر سر تو عمود نازل شد
رمق از زانوان آقا رفت
بغض أدرك أخا كه سر وا كرد
از روي اسب، پرپر و بيدست
سجدهات را كه او تماشا كرد
تو به آغوش زخمها رفتي
سايهات از سر حرم كم شد
كمر كوه از غم تو شكست
قامت آسمان دگر خم شد
چشمها در غروب تو ميسوخت
دشت از داغ تو لبالب بود
تكيه گاه حرم! فراق تو
اول بيكسي زينب بود
بيپناهي خيمهها، بي تو
هر دلي را پُر از محن ميكرد
همه ديدند بعد تو ارباب
كهنه پيراهني به تن ميكرد
اطلاعات موضوع
کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن
Design By VBIran
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 07:22 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
کليه حقوق اين سايت متعلق به
آیه های زندگی است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع می باشد.
Bookmarks