گروه انديشه و علم:آيت‌الله‌العظمی تهرانی با تشريح اهداف امام حسين(ع) گفت: امام حسين(ع) می‌گويد من می‏خواهم امت جدم را اصلاح كنم؛ هم از نظر ظاهر در سطح جامعه، هم از نظر باطن كه بتوانند بين حق و باطل تمييز بدهند.

به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) شعبه حوزه‌های علميه،متن سخنان آيت‌الله ‌العظمی مجتبی تهرانی سه شنبه، 23 آذرماه در جمع عزادارن حسينی به اين شرح است: بحث ما راجع به قيام و حركت امام حسين(ع)بود. عرض كردم اين حركت صحيفه‏ای از درس‏های گوناگون معنوی و معرفتی، فضيلتیِ انسانی، دنيوی و اخروی، فردی و اجتماعی بود و امام حسين(ع)مصلحی غيور و انسانی ضد غرور بود؛ يعنی در اين حركت و قيام نه خود مغرور بود و نه كسی را مغرور كرد، بلكه از اين هم بالاتر بود؛ و آن اينكه می‏خواست مغرورين را آگاه كند. چون منشأ غرور جهل است. يعنی آنگاه انسان فريب می‏خورد كه بی‏خبر باشد. اگر انسان خبردار شود، كلاه سرش نمی‏رود.

تعبيری كه در وصيت‏نامه امام حسين(ع)بود كه در مدينه به برادرش محمّد بن‏حنفيه نوشت و حركت كرد، اين بود كه: «وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی». جلسه گذشته عرض كردم كه اصلاح دو گونه است؛ اصلاح ظاهری و اصلاح باطنی. امام حسين(ع)به هر دو نوع اصلاح نظر داشت. البته اصلاح ظاهری بر اصلاح باطنی مقدم است؛ به اين معنا كه اصلاً اصلاح ظاهری زمينه‏ساز اصلاح باطنی است. لذا حضرت بلافاصله بعد از آنكه فرمود می‏خواهم امت را اصلاح كنم، اول مسأله امر به معروف و نهی از منكر را مطرح فرمود. چرا؟ چون امر به معروف و نهی از منكر اصلاح ظاهری است.

امام حسين به دنبال اين بود كه هم «روشِ رفتاری» به امت اسلامی بدهد و هم «بينشِ درونی» برای تشخيص حق از باطل بدهد. اگر اين بينشِ درونی بيايد، ديگر انسان مغرور نمی‏شود و فريب هم نمی‏خورد. امّا حضرت اول روشِ رفتاری را مطرح می‏كند. چون تا روشِ رفتاری نباشد، بينشِ درونی برای انسان حاصل نمی‏شود. جلسه گذشته كلمات استادم ـ‏رضوان الله تعالی عليه‏ـ را هم نقل كردم كه ايشان هم می‏فرمايد تا انسان مؤدّب نشود به آداب شريعت، يعنی تا احكام ظاهری را عمل نكند، به آن بينش معنویِ درونی نخواهد رسيد. اصلاً گام اوّل اين است.

حالا دليلش را می‏خواهم عرض كنم. انسان مجموعه‏ای از قوا است؛ يعنی «عقل» دارد، «شهوت» دارد، «غضب» دارد، «وهم» دارد. اينها قوای رئيسه‏ای است كه در انسان هست. هر كدام از اين قوا كاركرد خاصّ خودشان را دارند. قوه عقل بايد حاكم بر مجموعه قوای حيوانی باشد. چون اگر بنا باشد انسان از شهوت و غضب و وهم به طور گسترده و افسارگسيخته بهره‏گيری كند و اينها هيچ كدام مهاری نداشته باشند و مثل يك حيوان عمل كند و مانعی ارادی بر سر راه آنها نباشد، اينها بر سر راه عقل مانع می‏شوند و موجب می‏شوند انسان نتواند تعقل صحيح داشته باشد. يعنی شهوت و غضب و وهم جلوی تعقل صحيح انسان را می‏گيرند. ولی اگر اينها مثل حيواناتی كه به آنها دهنه می‏زنند مهار شوند، اينجا است كه آن راكب، يعنی آنكه روی اين حيوان نشسته است، می‏تواند خوب تصميم‏گيری كند.

مهاری كه در اينجا مطرح است، مهار «شرع» است. يعنی همين آداب و احكام ظاهری است كه اين قوای حيوانی را مهار می‏كند و به عقل كمك می‏كند كه بر آنها مسلط شود. عمل به اين احكام شرعی جلوی شهوت افسار گسيخته و غضب افسار گسيخته را می‏گيرد و اين حيوان را مؤدب به آداب شرع می‏كند. اينكه استاد ما هم فرمود «ظاهر شريعت» مرادشان همين است. تازه اينجا است سرِ عقل می‏آيی! تازه اينجا است كه می‏توانی تفكر صحيح داشته باشی. اينجا است كه می‏توانی حق را از باطل تشخيص دهی. اميدوارام كه اين مقدمه برای شما گويا بوده باشد.

روايتی از علی(ع)را می‏خوانم كه حضرت فرمودند: «الْعَقْلُ صَاحِبُ جَیْشِ الرَّحْمَنِ»؛ عقل همراه لشكر الهی است. يعنی هم‏گام با آن بعد معنوی انسان است. «وَ الْهَوَى قَائِدُ جَیْشِ الشَّیْطَانِ»؛ هوای نفس، يعنی همان شهوت و غضب و قوای حيوانی، راهبر لشكر شيطان است. «وَ النَّفْسُ مُتَجَاذِبَةٌ بَیْنَهُمَا»؛ روح انسان هم هنگام تصميم‏گيری بين اين دو قرار گرفته است. «فَأَیُّهُمَا غَلَبَ كَانَتْ فِی حَیِّزِهِ». يعنی هر يك از عقل و هوا كه بر ديگری غلبه كند، روح تحت سلطه همان قرار می‏گيرد. اگر عقل بر هوا چيره شد، قهرا روح تحت سلطه او قرار می‏گيرد؛ اما اگر شهوت و غضب بر عقل غلبه كرد، نفس انسان هم در اختيار قوای حيوانی‏اش قرار می‏گيرد. اينجا راكب و مركوب داريم؛ اگر راكب بتواند اين مركبِ نفس را مهار كند، او است كه غلبه كرده و بر اين حيوان سوار شده است؛ امّا اگر نتوانست، اين حيوان نفس است كه ؟بر عقل مسلط می‏شود. يعنی ماجرا وارونه و سر و ته می‏شود!

اين مطلب را در قرآن هم داريم. وقتی انسان مؤدب شد به آداب ظاهری شريعت، آنجا است كه سرِ عقل می‏آيد. كسانی كه مؤدّب به آداب ظاهری شريعت هستند، يعنی حرام را ترك می‏كند و عمل به واجب می‏كنند، يكی از آثارش اين است كه «ملكه تقوا» در آنها حاصل می‏شود. تقوا يك ملكه است؛ من در گذشته به‏طور مفصل درباره تقوا بحث كرده‏ام. تقوا ملكه حاصله از «ايمان مستمر» و «عمل مكرر» است. وقتی به‏طور مكرر واجبات را انجام ‏می‏دهی و ترك محرمات می‏كنی، يك ملكه قدسی درونی پيدا می‏شود كه اسم آن را «تقوا» می‏گذارند. اين ملكه قدسی كه حاصل شد، آن وقت می‏توانی بين حق و باطل فرق بگذاری. قرآن كريم می‏فرمايد: «یَا أَیُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً». ای كسانی كه ايمان آورده‏ايد، تقوای الهی پيشه كنيد تا خدا به شما بينش و قدرت تشخيص حق از باطل عطا كند. پس چه كسی می‏تواند تمييز بين حق و باطل بگذارد؟ چه كسی می‏تواند بينش پيدا كند؟ آن كس كه اهل تقوا باشد.

امام حسين(ع)خيلی دقيق دارد عمل می‏كند. می‏گويد من می‏خواهم امت جدم را اصلاح كنم؛ هم از نظر ظاهر در سطح جامعه، هم از نظر باطن كه بتوانند بين حق و باطل تمييز بدهند. اما اين اصلاح امت يك روند خاص دارد. لذا بلافاصله بعد از اين جمله كه در وصيت‏نامه‏اش نوشته بود: «وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی» می‏فرمايد: «أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَر». اول اصلاح ظاهری امت در سطح جامعه را مطرح می‏فرمايد. حضرت می‏خواهد اول جلوی اين لاابالی‏گری‏ها را بگيرد. می‏فرمايد وقتی جلوی اين لاابالی‏گری‏ها را گرفتم و مهار شد، آنجا است كه اين امت سرِ عقل می‏آيند و خودشان می‏توانند حق را از باطل تشخيص دهند.

لذا شما دقت كنيد در اين خطبه‏ای كه حضرت فرمود: «أَلَا تَرَوْنَ إِلَى الْحَقِّ لَا یُعْمَلُ بِهِ وَ إِلَى الْبَاطِلِ لَا یُتَنَاهَى عَنْهُ». حضرت بحث حق و باطل را پيش می‏كشد. می‏فرمايد آيا نمی‏بيند كه به حق عمل نمی‏شود و از باطل نهی نمی‏شود؟ چرا حضرت چنين می‏فرمايد؟ جهتش اين بود كه حضرت می‏ديد آن قبلی‏ها ـ‏امثال معاويه‏ـ باز مقداری ملاحظه می‏كردند و ظواهر شريعت را رعايت می‏كردند؛ اما اين يزيد كه بر سرِ كار آمده، نه تنها اهل اين نيست كه جلوی لاابالی‏گری را بگيرد، بلكه خودش رأس لاابالی‏ها و سرآمد لاابالی‏ها است. لذا همان اول كار حضرت به مروان بن‏حكم چه گفت؟ فرمود: «وَ عَلَى الْإِسْلَامِ السَّلَامُ»؛ يعنی اگر يك چنين آدمی در رأس حكومت قرار بگيرد، فاتحه اسلام را بايد خواند. حضرت ديد با روی كار آمدنِ يزيد كار به جايی می‏رسد كه معروف و منكر جابه‏جا می‏شوند. يعنی در سطح جامعه معروف، منكر می‏شود و منكر، معروف می‏شود. امام حسين(ع) به اين نكته توجه داشت كه فرمود می‏خواهم امت را اصلاح كنم.

البته راجع به فرد هم همين است؛ هر كس بخواهد قوّه تمييز حق از باطل پيدا كند، راهی جز اين ندارد. اول بايد خودت را مؤدب كنی به آداب اسلامی؛ يعنی واجبات را عمل كردن و ترك محرمات كردن و مدتی به اين شيوه ادامه دادن تا آنجا كه ملكه تقوا حاصل شود. وقتی ملكه قدسی تقوا حاصل شد، نورانیّت درونی هم می‏آيد و خدا هم دستت را می‏گيرد و حق را از باطل تمييز می‏دهی و به چه كنم، چه كنم هم نخواهی افتاد.

اين را هم بدانيد كه اينهايی كه می‏گويند ما بدون رعايت آداب ظاهری به حق می‏رسيم، اينها به تعبير امام(ره)آدم‏های جاهلی هستند. اين حرف‏ها هم از روی جهل و نفهمی‏شان است. برای رسيدن به حقيقت راهی جز عمل به شريعت نيست؛ اصلاً و ابداً. اين‏طور نيست كه كسی بتواند بدون مؤدب شدن به آداب ظاهری شرعی به اين مقام برسد. اين روشی است كه در اسلام بوده و جزء معارف ما است. حالا اخيراً اسم آن جنبه بينشی را «كار فرهنگی» می‏گذارند؛ نخير، كارِ عملی مقدّم بر كارِ فرهنگی است. اگر می‏خواهی كار فرهنگی اثر كند و جامعه بينش اسلامی پيدا كند، بايد بروی سراغ اينكه روش رفتاری بدهی و كارِ عملی كنی. وگرنه فاتحه كار فرهنگی را بايد بخوانی! چون بدون كارِ عملی و روش رفتاری دادن، يك گوش در است و ديگری دروازه! پس اين حرف‏ها بگذاريد كنار؛ امام (ره) می‏گويد اينها حرف‏های جاهلانه است كه بعضی می‏زنند.

مطلب ديگر اينكه همه افراد جامعه كه اين‏طور نيستند كه لااُبالی باشند؛ در همان زمان امام حسين(ع)هم در بين مردم افرادی بودند كه حق را می‏شناختند، ولی جرأت نمی‏كردند از حق دفاع كنند. بله عده‏ای بودند كه اينها بر اثر همين لااُبالی‏گری‏ها و امثال اينها مغرور و فريب‏ خورده بودند و قوه تمييز حق از باطل را نداشتند؛ اما يك عده اين‏طور نبودند. اينها حق را می‏شناختند، ولی جرأت نمی‏كردند در مقابل باطل بايستند. هنر و عظمتی كه حسين(ع)داشت اين بود كه هم حق را تشخيص داد و هم پای حق ايستادگی كرد.

حالا من اين را روايت از پيغمبر اكرم(ص) را می‏خوانم كه فرمودند: «ألَا لَا یَمنَعَنَّ رَجُلاً مَهَابَةُ النَّاسِ أن یَتَكَلَّمَ بِالحَقِّ إذَا عَلِمَه ألَا إنَّ أفضَلَ الجِهَادِ كَلِمَةُ حَقٍّ عِندَ سُلطَانٍ جَائِرٍ». هان آگاه باشيد، ترس از مردم مانع نشود شخص را از اينكه حق را بگويد آنگاه كه آن راتشخيص می‏دهد. حق را می‏داند، اما می‏ترسد بگويد. از چه كسی می‏ترسد؟ از مردم؛ «مَهَابَةُ النَّاس». «مَهابت» يعنی ترس و بيم و وحشت. يعنی به جهت بيم از مردم حق را نمی‏گويد. بلافاصله حضرت می‏فرمايد آگاه باشيد كه بافضيلت‏ترين جهاد گفتار حق است نزد حاكم ستمگر.

حالا می‏رويم سراغ آن زمان و جوّ حاكم بر آن زمان؛ بنی‏اميه آن‏چنان در اجتماع فضاسازی و جوسازی كرده بودند و يك حالت خفقان به وجود آورده بودند كه بعضی از آنهايی كه بينش هم داشتند و حق را می‏توانستند تشخيص دهند هم جرأت دفاع از حق نداشتند. تا زمان عمر بن‏عبدالعزيز بود كه علی(ع)را در نماز جمعه‏ها سب می‏كردند. حتی نقل رواياتی از پيغمبر را منع كردند و كاری كردند كه هر كسی نتواند نقل حديث كند. همه گونه در جامعه جوّ خفقانی درست كردند كه آنهايی كه حق را می‏دانستند هم جرأت نمی‏كردند كه بگويند. يعنی اين‏گونه جوسازی شده بود كه از ترس مردم و از ترس اينكه آنها را «هو» كنند، جرأت نمی‏كردند حق را بگويند. يعنی آنها با آن ابزارهای شيطانی‏شان تطميع و تهديد و تحميق‏، جامعه را چنان احاطه كرده بودند كه آنكه حق را می‏داند جرأت گفتن حق را پيدا نكند.

در چنين جوّ خفقان‏زده‏ای امام حسين چه كار كرد؟ حضرت فضاشكنی كرد. اين خيلی مهم است. ايشان جَوشكنی كرد. يعنی آن فضا و آن خفقانی را كه اينها درست كرده بودند كه كسی جرأت نمی‏كرد حق را بگويد، حضرت آن جو را شكست. لذا بعد از امام حسين(ع) حركت‏ها شروع شد. اگر آن جوشكنی نشده بود، اين قيام‏ها و حركت‏های بعدی هم پيش نمی‏آمد. اين را هم بدانيد كه انسان اگر تحت تصرّف غضب يا شهوت قرار بگيرد، عقلش كار نمی‏كند؛ حتّی اگر قبلاً هم كار كرده بود و به حق رسيده بود و تشخيص داده بود، اگر عقلش تحت سيطره هواهای نفسانی باشد، جرأت نمی‏كند حق را بگويد. بنابر اين، يك‏وقت هست می‏گويی فلانی بينش ندارد، اما يك‏وقت می‏گويی بينش دارد، ولی جرأت ندارد بينشش را اظهار كند. اينها دو چيز است.

يك روايت از سفارش‏های علی(ع)به امام حسين(ع)است كه می‏فرمايد: «یَا بُنَیَّ أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ فِی الْغِنَى وَ الْفَقْرِ وَ كَلِمَةِ الْحَقِّ فِی الرِّضَا وَ الْغَضَبِ». پسرم، يك‏وقت نكند مسائل نفسانی بر تو چيره شود و مانع بيان حق شود. اگر تقوا داشته باشی، هميشه عقلت بر شهوت و غضبت غلبه دارد.

روايت ديگر از امام باقر(ع)است كه می‏فرمايد: «لَمَّا حَضَرَتْ أَبِی عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ الْوَفَاةُ ضَمَّنِی إِلَى صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ أَیْ بُنَیَّ أُوصِيكَ بِمَا أَوْصَانِی أَبِی حِينَ حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ»؛ امام باقر(ع)می‏گويد وقتی هنگام وفات پدرم زين‏العابدين(ع)رسيد، من را به سينه‏اش چسباند و به من فرمود پسرم، می‏خواهم به تو يك سفارش كنم. آن همان سفارشی است كه پدرم حين وفاتش به من فرمود. يعنی حسين(ع)هم روز عاشورا در آخرين لحظات به زين‏العابدين همين سفارش را فرموده است. «وَ بِمَا ذَكَرَ أَنَّ أَبَاهُ أَوْصَاهُ بِهِ»؛ معلوم می‏شود كه امام حسين هم اين سفارش را از پدرش علی‏(ع)گرفته است. اما آن وصيت چه بود؟ فرمود: « أَیْ بُنَیَّ اصْبِرْ عَلَى الْحَقِّ وَ إِنْ كَانَ مُرّاً». ای پسر من، پای حق بايست، گرچه تلخ باشد.

پس امام حسين(ع) به دنبال اصلاح امت جدش بود؛ اصلاح هم در دو بعد ظاهری و باطنیِ امت بود. اصلاحِ ظاهری هم مقدّمه اصلاحِ باطنی بود. يعنی حضرت هم می‏خواست روشِ رفتاری به جامعه بدهد و هم می‏خواست بعد از آنكه زمينه مهيا شد، بينش باطنی به آنها بدهد تا مردم خودشان حق را از باطل تمييز بدهند. اين را بدانيد كه بينش فرمايشی و تحميلی نيست. راه گم نكنيد. اگر بدون روش رفتاری دادن بخواهی كار فرهنگی كنی و بينش بدهی، هر چه هم بگويی فايده هم ندارد. راه بينش‏دهی به جامعه همين است كه عرض كردم و اين جزء معارف ما است.




[Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...] | [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]
ادامه در منبع : [Only Registered and Activated Users Can See Links. Click Here To Register...]