کرامات امام حسین (ع) - صفحه 2
ads ads
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 8 تا 11 , از مجموع 11

موضوع: کرامات امام حسین (ع)183 روز پیش

  1. #1
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    Parvane کرامات امام حسین (ع)

    حمايت شير، از امام حسين

    (ع)شيخ كليني در اصول كافي نقل مي كند: هنگامي كه امام حسين )ع( در كربلا به شهادت رسيد، دشمنان خواستند سوار بر اسب ها شده و بدن مطهرش را پايمال سم ستوران قرار دهند. فضه كنيزحضرت زهرا (س) كه در كربلا بود از تصميم دشمن با خبر شد، و آن را به زينب (س) خبر داد ، و سپس گفت: اي بانوي من ((سفينه)) غلام آزاد شده، رسول خدا )ص( سوار بر كشتي شده‌بود، و به سفر مي‌رفت، كشتي شكست، و خود را(به كمك امواج دريا) به جزيره‌اي رسانيد، در آنجا شيري ديد، هراسان شد و به شير گفت: من غلام پيامبر )ص( هستم.
    شير براي او فروتني كرد، تا آنجا كه او را سوار بر پشت خود كرد و به جاده راهنمايي نمود، اكنون همان شير در ناحيه اي از اين دشت است، به من اجازه بده نزد او بروم و جريان را به او بگويم تا همان گونه كه آن شير، سفينه را از نگراني خارج ساخت ، ما را نيز از نگراني بيرون آورد.
    فضه نزد آن شير رفت و گفت: آيا مي‌داني كه مي‌خواهندبدن اطهر امام حسين را زير سم ستوران قرار دهند؟
    شير برخاست و به قتلگاه آمد، دست هاي خود را روي پيكر امام حسين )ع( نهاد، سواران به طرف بدن مطهر آمدند، هنگامي كه آن شير را ديدند، عمر سعد گفت: فتنه و بلايي ديده مي‌شود، تا خاموش است آن را بر نيانگيزيد، باز گرديد و پراكنده شويد.
    سواران ترسيدند و بازگشتند به اين ترتيب، آن شير به قدر توان خود از امام حسين )ع( حمايت كرد.
    ايمال سم ستوران قرار دهند. فضه كنيزحضرت زهرا (س) كه در كربلا بود از تصميم دشمن با خبر شد، و آن را به زينب (س) خبر داد ، و سپس گفت: اي بانوي من ((سفينه)) غلام آزاد شده، رسول خدا )ص( سوار بر كشتي شده‌بود، و به سفر مي‌رفت، كشتي شكست، و خود را(به كمك امواج دريا) به جزيره‌اي رسانيد، در آنجا شيري ديد، هراسان شد و به شير گفت: من غلام پيامبر )ص( هستم.
    شير براي او فروتني كرد، تا آنجا كه او را سوار بر پشت خود كرد و به جاده راهنمايي نمود، اكنون همان شير در ناحيه اي از اين دشت است، به من اجازه بده نزد او بروم و جريان را به او بگويم تا همان گونه كه آن شير، سفينه را از نگراني خارج ساخت ، ما را نيز از نگراني بيرون آورد. فضه نزد آن شير رفت و گفت: آيا مي‌داني كه مي‌خواهندبدن اطهر امام حسين را زير سم ستوران قرار دهند؟ شير برخاست و به قتلگاه آمد، دست هاي خود را روي پيكر امام حسين )ع( نهاد، سواران به طرف بدن مطهر آمدند، هنگامي كه آن شير را ديدند، عمر سعد گفت: فتنه و بلايي ديده مي‌شود، تا خاموش است آن را بر نيانگيزيد، باز گرديد و پراكنده شويد. سواران ترسيدند و بازگشتند به اين ترتيب، آن شير به قدر توان خود از امام حسين )ع( حمايت كرد. قرار دهند. فضه كنيزحضرت زهرا (س) كه در كربلا بود از تصميم دشمن با خبر شد، و آن را به زينب (س) خبر داد ، و سپس گفت: اي بانوي من ((سفينه)) غلام آزاد شده، رسول خدا )ص( سوار بر كشتي شده‌بود، و به سفر مي‌رفت، كشتي شكست، حمايت شير، از امام حسين (ع)
    شيخ كليني در اصول كافي نقل مي كند: هنگامي كه امام حسين )ع( در كربلا به شهادت رسيد، دشمنان خواستند سوار بر اسب ها شده و بدن مطهرش را پايمال سم ستوران قرار دهند. فضه كنيزحضرت زهرا (س) كه در كربلا بود از تصميم دشمن با خبر شد، و آن را به زينب (س) خبر داد ، و سپس گفت: اي بانوي من ((سفينه)) غلام آزاد شده، رسول خدا )ص( سوار بر كشتي شده‌بود، و به سفر مي‌رفت، كشتي شكست، و خود را(به كمك امواج دريا) به جزيره‌اي رسانيد، در آنجا شيري ديد، هراسان شد و به شير گفت: من غلام پيامبر )ص( هستم. شير براي او فروتني كرد، تا آنجا كه او را سوار بر پشت خود كرد و به جاده راهنمايي نمود، اكنون همان شير در ناحيه اي از اين دشت است، به من اجازه بده نزد او بروم و جريان را به او بگويم تا همان گونه كه آن شير، سفينه را از نگراني خارج ساخت ، ما را نيز از نگراني بيرون آورد. فضه نزد آن شير رفت و گفت: آيا مي‌داني كه مي‌خواهندبدن اطهر امام حسين را زير سم ستوران قرار دهند؟ شير برخاست و به قتلگاه آمد، دست هاي خود را روي پيكر امام حسين )ع( نهاد، سواران به طرف بدن مطهر آمدند، هنگامي كه آن شير را ديدند، عمر سعد گفت: فتنه و بلايي ديده مي‌شود، تا خاموش است آن را بر نيانگيزيد، باز گرديد و پراكنده شويد. سواران ترسيدند و بازگشتند به اين ترتيب، آن شير به قدر توان خود از امام حسين )ع( حمايت كرد.
    و خود را(به كمك امواج دريا) به جزيره‌اي رسانيد، در آنجا شيري ديد، هراسان شد و به شير گفت: من غلام پيامبر )ص( هستم.
    شير براي او فروتني كرد، تا آنجا كه او را سوار بر پشت خود كرد و به جاده راهنمايي نمود، اكنون همان شير در ناحيه اي از اين دشت است، به من اجازه بده نزد او بروم و جريان را به او بگويم تا همان گونه كه آن شير، سفينه را از نگراني خارج ساخت ، ما را نيز از نگراني بيرون آورد. فضه نزد آن شير رفت و گفت: آيا مي‌داني كه مي‌خواهندبدن اطهر امام حسين را زير سم ستوران قرار دهند؟ شير برخاست و به قتلگاه آمد، دست هاي خود را روي پيكر امام حسين )ع( نهاد، سواران به طرف بدن مطهر آمدند، هنگامي كه آن شير را ديدند، عمر سعد گفت: فتنه و بلايي ديده مي‌شود، تا خاموش است آن را بر نيانگيزيد، باز گرديد و پراكنده شويد. سواران ترسيدند و بازگشتند به اين ترتيب، آن شير به قدر توان خود از امام حسين )ع( حمايت كرد.



  2. تشكرها 2

    محمد (11-25-2011), روضه رضوان (12-06-2011)

  3. #8
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    Parvane كشته‌‌شدن يكي از فرماندهان با نيزه افتخار

    پس از شهادت امام حسين )ع (دشمنان سر بريده آن حضرت را روي نيزه‌اي نصب كرده و از كربلا به كوفه و از كوفه به شام بردند ، و در همه‌جا سر آن حضرت را با آن نيزه نشان دادند ، پس از پايان كار آن نيزه به عنوان نيزه پيروزي در ميان خاندان ننگين بني اميه و مزدور آنها و به عنوان نيزه افتخار نگهداري مي‌شد ؛ يعني آنها افتخار مي‌كردند كه باآن نيزه سر مبارك امام حسين )ع (را در شهرها مي‌گرداندند .
    سرانجام عبيدالله بن زياد از كوفه به بصره رفت و آن نيزه را به جانشين خود در كوفه به نام عمرو بن حريث سپرد . عمرو بن حريث از افراد بد سابقه و پليد بود ، و در ماجراي كربلا از سركردگان لشگر دشمن به حساب مي‌آمد، او آن نيزه را با ابريشم نوار پيچ كرده‌بود و آن را در خانه خود نگه داشته و گاهي به آن نگاه مي‌كرد و افتخار مي‌نمود ، كه با پيروزي و افتخار ، سر مبارك حسين را روي آن نيزه قرار دادند و شهر به شهر گرداندند .
    اين ماجرا ادامه داشت تا آن هنگام كه در سال 67 هجري قمري ، مختار بر اوضاع كوفه و اطراف مسلط شد و با دستياري ابراهيم پسر مالك اشتر ، سر كردگان قاتلان كربلا را دستگير كرده و با شديدترين مجازات به هلاكت رسانيد .


    روزي مختار به ابراهيم گفت: امروز به سراغ عمروبن حريث برو ، و به او بگو مردم بصره بر ضدعبيدالله بن زياد شورش كرده‌اند ، من نزد تو براي مذاكره آمده‌ام كه با هم براي حمايت از عبيدالله به سوي بصره برويم. با اين تاكتيك وقتي فرصتي به دست آوردي او را سربه نيست كن ابراهيم هنگام ظهر به خانه عمرو بن حريث آمد ، و پس از كسب اجازه بر او وارد گرديد ،و باهم به مذاكره نشستند ، در اين ميان چشم ابراهيم به آن نيزه كه با ابريشم پوشيده شده‌بود افتاد ، پرسيد : اين چيست ؟ عمرو گفت: اين همان نيزه‌اي است كه سر حسين را بر سر آن نصب ، و همواره بر آن افتخار مي‌كنيم .


    ابراهيم گفت :آيا اجازه هست آن نيزه را ببينم ؟‌ عمروبن حريث اجازه داد و به غلامش گفت : آن نيزه را به ابراهيم بده ؛ غلام آن را به ابراهيم داده ابراهيم آن نيزه را به دست گرفت ، و به تماشاي آن پرداخت در همين لحظه ناگهان برخاست و آن نيزه را بلند كرد و آن چنان به سينه عمرو بن حريث كوبيد ، كه سر نيزه از پشت او خارج شد ، همان دم عمرو بن حريث به هلاكت رسيد ، جمعي به حمايت او آمدند ، ابراهيم به آنها حمله كرد ، و جمعي را به خاك هلاكت افكند ، و بقيه فرار كردند . آنگاه ابراهيم نزد مختار بازگشت ، و ماجرا را گزارش داد ، مختار خوشحال شد . آري نيزه افتخارآميز دشمنان ، اين چنين مايه ذلت و هلاكت آنها شد . اين نيز كرامت ديگري از امام حسين )ع( است كه به وسيله همان نيزه دشمنان ، يكي از سران دشمن به هلاكت رسيد .



  4. #9
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    Parvane مجازات سياهي لشگر دشمن

    عبدالله بن رباح قاضي مي‌گويد : شخص كوري را ديدم ، گفتم : چرا كور شده‌اي ؟ گفت : من در جريان كشته‌شدن امام حسين و يارانش در كربلا جزء سپاه عمر سعد بودم ، ولي نه شمشير كشيدم و نه تير و نيزه انداختم ، هنگامي كه امام حسين )ع (كشته‌شد ، من به خانه خود بازگشتم و پس از خواندن نماز عشاء‌، خوابيدم ، در عالم خواب شخصي نزد من آمد و گفت : هم اكنون رسول خدا (ص) شما را خواسته ، نزد او بيا ، گفتم مرا به رسول خدا (ص) چه كار؟ لباسم را گرفت مرا كشانيد و با خود برد ، تا اين كه ديدم به حضور رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ رسيده‌ام و آن حضرت در صحرايي نشسته و آستين‌هاي دستش را بالا زده و حربه‌اي در دست دارد ، و در كنارش فرشته‌اي ايستاده كه شمشيري از آتش در دست دارد و نه نفر از دوستان مرا كه جزء كشندگان حسين )ع( بودند با آن شمشير ، مورد حمله قرار داد وهمه آنها آتش گرفتند و به هلاكت رسيدند ، من به محضر رسول خدا (ص) نزديك شدم و روي زانو نشستم و عرض كردم سلام بر تو اي رسول خدا آن حضرت جواب مرا نداد ، و پس از سكوت طولاني ، سرش را بلند كرد و به من فرمود اي دشمن خدا ! آيا پرده حرمت مرا دريدي ، و عترت مرا كشتي ، و حقّ مرا رعايت نكردي و چنين و چنان نمودي ؟
    گفتم : اي رسول خدا ! من نه شمشير كشيدم و نه تير و نيزه افكندم . فرمود: راست مي‌گويي تو از شمشير و تير و نيزه استفاده نكردي ، ولي بر سياهي لشگر دشمن افزودي نزديك بيا ، نزديك رفتم ، ناگاه طشتي را پر از خون ديدم ، به من فرمود : اين خون پسرم حسين )ع (است ، از همان خون مانند سرمه به چشم من كشيد ، وقتي كه بيدار شدم ، خودم را كور يافتم و باچشمانم هيچ چيز را نديدم و از آن زمان تاكنون كور هستم .



  5. #10
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    Parvane كيفر شديد جسارت كننده به تربت امام حسين (ع)

    عصر خلافت هارون الرّشيد بود ، يكي از بستگان او به نام موسي بن عيسي از درباريان مغرور به شمار مي‌آمد . يك روز شخصي از بني هاشم با او صحبت مي‌كرد ، در ضمن گفتگو گفت : به بيماري سختي مبتلا بودم ، هر چه مداوا كردم نتيجه نگرفتم ، تا اين كه منشي من گفت از تربت امام حسين )ع(اندكي بخور تا شفا يابي من چنين كردم و شفا يافتم .
    موسي با شنيدن اين سخن ناراحت شد و به او گفت : آيا از آن تربت چيزي داري ، او گفت : آري ، موسي گفت : اندكي به من بده ، او مقداري تربت به او داد ، موسي از روي عداوتي كه با خاندان علي )ع(داشت ، آن تربت را گرفت به مقعد خود ماليد . و اين گونه جسارت كرد . همان دم اندرونش سوخت و فريادش بلند شد. به بستگانش گفت : تشتي بياوريد ، آنها تشت حاضر كردند ، اسهال سخت گرفت و روده‌هايش در ميان تشت ريخت ، و از حال رفت و بستري شد وبي‌درنگ شاپور خادم‌ هارون الرشيد به سراغ يوحنا نصراني ، طبيب معروف آن عصر رفت و او را براي معالجه موسي آورد ، يوحنا وقتي كه حال وخيم موسي را ديد پرسيد: چرا او چنين شده‌است ؟ ماجرا را براي او تعريف كردند ، و گفتند : موسي بن عيسي بانديمان خود بزم پر نشاطي داشتند ومي‌خوردند و مي‌خنديدند ، ناگهان حال او تغيير كرد و به اين روزگار افتاد كه مي‌بيني. در اين هنگام شاپور از يوحنا پرسيد : (( آيا براي درمان موسي راه چاره‌اي هست ؟! يوحنّا گفت : جز حضرت عيسي )ع( كه مرده را زنده مي‌كرد ، كسي نمي‌تواند موسي را درمان كند . شاپور گفت : راست مي‌گويي ، اكنون در همين جا باش و به معالجات خود ادامه بده تاببينم حالش به كجا منتهي مي‌شود . يوحنّا در بالين موسي به پرستاري و درمان پرداخت ، ولي لحظه به لحظه حال او وخيم‌تر مي‌شد ، تا اين كه با كمال ذلّت جان سپرد .



  6. #11
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    Parvane مسلمان شدن سفير نصراني به بركت سر امام (ع )


    از امام سجّاد )ع (نقل شده كه فرمود : هنگامي كه سر مقدّس امام حسين )ع( را نزد يزيد آوردند، او آن سر را در پيش روي خود مي‌نهاد و شراب مي‌خورد ، روزي سفير شاه روم در مجلس يزيد شركت كرد ، او از بزرگان و شخصيت‌هاي كشور روم بود ، به يزيد گفت : اي پادشاه عرب اين سر كيست ؟ يزيد : تو را به اين سر چه كار ؟ سفير روم :‌ من وقتي كه به كشورمان روم بازگشتم ، شاه روم از هر چيزي كه ديده‌ام مي‌پرسد ، دوست دارم ماجراي اين سر و صاحبش را بدانم و به اطّلاع او برسانم ، تا او نيز در شادي تو شريك شود . يزيد : اين سر حسين پسر علي بن ابيطالب )ع (است . سفير روم : مادرش كيست ؟ يزيد : مادرش فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص)است . سفير روم كه مسيحي بود، به يزيد رو كرد و گفت: نفرين بر تو و دين تو، من ديني بهتر از دين تو دارم، پدر من از نواده هاي حضرت داوود )ع( است و بين من و حضرت داوود )ع( پدران بسيار واسطه هستند، در عين حال مسيحيان مرا احترام و تجليل مي‌كنند، و خاك پاهايم را به عنوان تربك جويي از من كه از نواده هاي داوود )ع(هستم بر مي‌دارند، ولي شما پسر دختر پيامبرتان را كه بين آنها تنها يك واسطه، آن هم مادرشان است مي‌كشيد، اين دين شما چه ديني است؟ سپس گفت : آيا داستان كليساي حافر را شنيده‌اي؟ يزيد: نه، بگو تا بشنوم سفير روم: بين عمان بندري در كنار درياي يمن و هند و چين، دريايي وجود دارد كه طول مسير آن در شش ماه(با وسائل آن عصر) پيموده مي‌شود، در ميان اين دريا تنها يك شهر در وسط آن به مساحت هشتاد فرسخ در هشتاد فرسخ وجود دارد. در سراسر زمين، شهري بزرگتر از اين شهر نيست، كافور و ياقوت از اين شهر صادر مي‌شود، درخت هايش از عود وعنبر است، اين شهر در اختيار مسيحيان است، و هيچ يك از پادشاهان- جز مسيحيان- ملكي در آنجا ندارد، در اين شهر كليسا هاي زيادي وجود دارد كه بزرگترين آنها (( كليساي حافر)) مي‌باشد، درمحراب اين كليسا حقّه طلا آويزان شده، در ميان آن حقّه سمي( ناخني وجود داردكه مي گويند: سم الاغ حضرت عيسي )ع(پيامبرشان است كه بر آن سوار مي شده‌است، اطراف آن حقه را با طلا وابريشم آراسته‌اند، در هر سال جمعيت بسياري از مسيحيان به زيارت آن مي‌آيند، و به گرد آن طواف مي‌كنند،آن را مي‌بوسند، و در كنار آن،نيازهاي خود را از درگاه خدا مي‌طلبند. اين برنامه هميشگي مسيحيان نسبت به ناخن الاغي است كه گمان مي‌كنند ناخن الاغ حضرت عيسي پيامبرشان است كه بر آن سوار مي‌شده، اما شما پسر دختر پيامبرتان را مي‌كشيد، خداوند شما را و دينتان را مبارك نكند.
    يزيد خشمگين شد و به مأموران جلادش گفت: اين نصراني را بكشيد، تا مبادا در كشورش مرا رسوا كند. وقتي كه سفير روم احساس خطر كرد، به يزيد گفت: آيا مي خواهي مرا بكشي؟ يزيد گفت: آري. سفير روم: بدان كه من شب گذشته پييامبر شما را در خواب ديدم به من فرمود: اي نصراني تو از اهل بهشت هستي از سخن پيامبر )ص ( تعجب كردم، و اكنون گواهي مي‌دهم كه معبودي جز خداي يكتاو بي‌همتا نيست، همانا محمد رسول خدا است. در اين هنگام آن سفير تازه مسلمان از جاي خود جست و سر مقدس امام حسين )ع (را برداشت و به سينه اش چسيباند، آن را مي‌بوسيد و گريه مي‌كرد تا اينكه يزيد دستور داد او را بكشند و كشته شد و به اين ترتيب به شهادت رسيد.



صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Design By VBIran
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 07:22 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
طراحی ، کدنویسی توسط : وی بی ایران
کليه حقوق اين سايت متعلق به  آیه های زندگی  است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سئو و بهينه سازي : انجمن سئو