کرامات امام حسین (ع)
ads ads
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 11

موضوع: کرامات امام حسین (ع)183 روز پیش

  1. #1
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    Parvane کرامات امام حسین (ع)

    حمايت شير، از امام حسين

    (ع)شيخ كليني در اصول كافي نقل مي كند: هنگامي كه امام حسين )ع( در كربلا به شهادت رسيد، دشمنان خواستند سوار بر اسب ها شده و بدن مطهرش را پايمال سم ستوران قرار دهند. فضه كنيزحضرت زهرا (س) كه در كربلا بود از تصميم دشمن با خبر شد، و آن را به زينب (س) خبر داد ، و سپس گفت: اي بانوي من ((سفينه)) غلام آزاد شده، رسول خدا )ص( سوار بر كشتي شده‌بود، و به سفر مي‌رفت، كشتي شكست، و خود را(به كمك امواج دريا) به جزيره‌اي رسانيد، در آنجا شيري ديد، هراسان شد و به شير گفت: من غلام پيامبر )ص( هستم.
    شير براي او فروتني كرد، تا آنجا كه او را سوار بر پشت خود كرد و به جاده راهنمايي نمود، اكنون همان شير در ناحيه اي از اين دشت است، به من اجازه بده نزد او بروم و جريان را به او بگويم تا همان گونه كه آن شير، سفينه را از نگراني خارج ساخت ، ما را نيز از نگراني بيرون آورد.
    فضه نزد آن شير رفت و گفت: آيا مي‌داني كه مي‌خواهندبدن اطهر امام حسين را زير سم ستوران قرار دهند؟
    شير برخاست و به قتلگاه آمد، دست هاي خود را روي پيكر امام حسين )ع( نهاد، سواران به طرف بدن مطهر آمدند، هنگامي كه آن شير را ديدند، عمر سعد گفت: فتنه و بلايي ديده مي‌شود، تا خاموش است آن را بر نيانگيزيد، باز گرديد و پراكنده شويد.
    سواران ترسيدند و بازگشتند به اين ترتيب، آن شير به قدر توان خود از امام حسين )ع( حمايت كرد.
    ايمال سم ستوران قرار دهند. فضه كنيزحضرت زهرا (س) كه در كربلا بود از تصميم دشمن با خبر شد، و آن را به زينب (س) خبر داد ، و سپس گفت: اي بانوي من ((سفينه)) غلام آزاد شده، رسول خدا )ص( سوار بر كشتي شده‌بود، و به سفر مي‌رفت، كشتي شكست، و خود را(به كمك امواج دريا) به جزيره‌اي رسانيد، در آنجا شيري ديد، هراسان شد و به شير گفت: من غلام پيامبر )ص( هستم.
    شير براي او فروتني كرد، تا آنجا كه او را سوار بر پشت خود كرد و به جاده راهنمايي نمود، اكنون همان شير در ناحيه اي از اين دشت است، به من اجازه بده نزد او بروم و جريان را به او بگويم تا همان گونه كه آن شير، سفينه را از نگراني خارج ساخت ، ما را نيز از نگراني بيرون آورد. فضه نزد آن شير رفت و گفت: آيا مي‌داني كه مي‌خواهندبدن اطهر امام حسين را زير سم ستوران قرار دهند؟ شير برخاست و به قتلگاه آمد، دست هاي خود را روي پيكر امام حسين )ع( نهاد، سواران به طرف بدن مطهر آمدند، هنگامي كه آن شير را ديدند، عمر سعد گفت: فتنه و بلايي ديده مي‌شود، تا خاموش است آن را بر نيانگيزيد، باز گرديد و پراكنده شويد. سواران ترسيدند و بازگشتند به اين ترتيب، آن شير به قدر توان خود از امام حسين )ع( حمايت كرد. قرار دهند. فضه كنيزحضرت زهرا (س) كه در كربلا بود از تصميم دشمن با خبر شد، و آن را به زينب (س) خبر داد ، و سپس گفت: اي بانوي من ((سفينه)) غلام آزاد شده، رسول خدا )ص( سوار بر كشتي شده‌بود، و به سفر مي‌رفت، كشتي شكست، حمايت شير، از امام حسين (ع)
    شيخ كليني در اصول كافي نقل مي كند: هنگامي كه امام حسين )ع( در كربلا به شهادت رسيد، دشمنان خواستند سوار بر اسب ها شده و بدن مطهرش را پايمال سم ستوران قرار دهند. فضه كنيزحضرت زهرا (س) كه در كربلا بود از تصميم دشمن با خبر شد، و آن را به زينب (س) خبر داد ، و سپس گفت: اي بانوي من ((سفينه)) غلام آزاد شده، رسول خدا )ص( سوار بر كشتي شده‌بود، و به سفر مي‌رفت، كشتي شكست، و خود را(به كمك امواج دريا) به جزيره‌اي رسانيد، در آنجا شيري ديد، هراسان شد و به شير گفت: من غلام پيامبر )ص( هستم. شير براي او فروتني كرد، تا آنجا كه او را سوار بر پشت خود كرد و به جاده راهنمايي نمود، اكنون همان شير در ناحيه اي از اين دشت است، به من اجازه بده نزد او بروم و جريان را به او بگويم تا همان گونه كه آن شير، سفينه را از نگراني خارج ساخت ، ما را نيز از نگراني بيرون آورد. فضه نزد آن شير رفت و گفت: آيا مي‌داني كه مي‌خواهندبدن اطهر امام حسين را زير سم ستوران قرار دهند؟ شير برخاست و به قتلگاه آمد، دست هاي خود را روي پيكر امام حسين )ع( نهاد، سواران به طرف بدن مطهر آمدند، هنگامي كه آن شير را ديدند، عمر سعد گفت: فتنه و بلايي ديده مي‌شود، تا خاموش است آن را بر نيانگيزيد، باز گرديد و پراكنده شويد. سواران ترسيدند و بازگشتند به اين ترتيب، آن شير به قدر توان خود از امام حسين )ع( حمايت كرد.
    و خود را(به كمك امواج دريا) به جزيره‌اي رسانيد، در آنجا شيري ديد، هراسان شد و به شير گفت: من غلام پيامبر )ص( هستم.
    شير براي او فروتني كرد، تا آنجا كه او را سوار بر پشت خود كرد و به جاده راهنمايي نمود، اكنون همان شير در ناحيه اي از اين دشت است، به من اجازه بده نزد او بروم و جريان را به او بگويم تا همان گونه كه آن شير، سفينه را از نگراني خارج ساخت ، ما را نيز از نگراني بيرون آورد. فضه نزد آن شير رفت و گفت: آيا مي‌داني كه مي‌خواهندبدن اطهر امام حسين را زير سم ستوران قرار دهند؟ شير برخاست و به قتلگاه آمد، دست هاي خود را روي پيكر امام حسين )ع( نهاد، سواران به طرف بدن مطهر آمدند، هنگامي كه آن شير را ديدند، عمر سعد گفت: فتنه و بلايي ديده مي‌شود، تا خاموش است آن را بر نيانگيزيد، باز گرديد و پراكنده شويد. سواران ترسيدند و بازگشتند به اين ترتيب، آن شير به قدر توان خود از امام حسين )ع( حمايت كرد.



  2. تشكرها 2

    محمد (11-25-2011), روضه رضوان (12-06-2011)

  3. #2
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    Wqvtb6gu4njz6tch5g7f 002 قرآن خواندن سر مقدس

    آن خواندن سر مقدس
    مطابق روايات، سربري
    مطابق روايات، سربريده امام حسين )ع( در چند مورد قرآن خواند، از جمله به نقل شيخ مفيد، ابن زياد دستور داد سر مقدس امام حسين )ع (را در كوفه در كوچه‌ها و راه‌هاي كوفه عبور مي‌دادند. زيد بن ارقم مي‌گويد: سر آن حضرت را روي نيزه ديدم، و من در حجره‌اي بودم و نگاه مي‌كردم، شنيدم آن سر مقدس اين آيه را مي‌خواند:
    ((اَمْ حَصِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ الرَّقِيم كانُوا من آياتِنا عَجَباً، آيا گمان كردي، اصحاب كهف و رقيم ازآيات عجيب ما بودند؟))
    هراسان و وحشت زده شدم، صدا زدم:
    سر تو اي پسر رسول خدا )ص (عجيب‌تر و شگفت انگيزتر است.
    و نيز نقل شده: سلمه بن كهيل شنيد كه آن سر مقدس اين آيه را مي‌خواند:
    فَسَيَكْفِيكَهُمْ الله وَهُوَ الْسَميعُ الْعَليمْ، و به زودي خداوند دفع شر آنها را از شما مي‌كند و او شنونده و دانا است.
    و نيز نقل شده، سر مقدس آن حضرت را روي چوبي آويزان كردند، جمعيت بسياري اطراف آن جمع شدند، نوري ديدند كه از آن سر به طرف آسمان ساطع است و شنيدند، اين آيه را مي‌خواند:
    ((وَسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَيَّ مَنْقٌلَبٍ يَنْقَلِبُونَ، و به زودي آنان كه ستم كردند مي دانند كه بازگشتشان به كجاست))
    ده امام حسين )ع( در چند مورد قرآن خواند، از جمله به نقل شيخ مفيد، ابن زياد دستور داد سر مقدس امام حسين )ع (را در كوفه در كوچه‌ها و راه‌هاي كوفه عبور مي‌دادند. زيد بن ارقم مي‌گويد: سر آن حضرت را روي نيزه ديدم، و من در حجره‌اي بودم و نگاه مي‌كردم، شنيدم آن سر مقدس اين آيه را مي‌خواند:
    ((اَمْ حَصِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ الرَّقِيم كانُوا من آياتِنا عَجَباً، آيا گمان كردي، اصحاب كهف و رقيم ازآيات عجيب ما بودند؟)) هراسان و وحشت زده شدم، صدا زدم:
    سر تو اي پسر رسول خدا )ص (عجيب‌تر و شگفت انگيزتر است. و نيز نقل شده: سلمه بن كهيل شنيد كه آن سر مقدس اين آيه را مي‌خواند: فَسَيَكْفِيكَهُمْ الله وَهُوَ الْسَميعُ الْعَليمْ، و به زودي خداوند دفع شر آنها را از شما مي‌كند و او شنونده و دانا است. و نيز نقل شده، سر مقدس آن حضرت را روي چوبي آويزان كردند، جمعيت بسياري اطراف آن جمع شدند، نوري ديدند كه از آن سر به طرف آسمان ساطع است و شنيدند، اين آيه را مي‌خواند: ((وَسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَيَّ مَنْقٌلَبٍ يَنْقَلِبُونَ، و به زودي آنان كه ستم كردند مي دانند كه بازگشتشان به كجاست))



  4. تشكر

    محمد (11-25-2011)

  5. #3
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    Parvane ماجراي مسلمان شدن راهب

    يكي از افراد كارواني كه همراه عمر سعد، سر مقدس امام حسين )ع( را به سوي شام مي‌بردند مي‌گويد: در مسير راه به عبادتگاه راهبي رسيديم، در كنار آن براي استراحت و خوردن غذا توقف كرديم، سر مقدس بر روي نيزه قرار داشت، چند نفر مأمور، از آن نگهباني مي‌كردند. راهب (عالم برجسته مسيحي) از ميان صومعه به بيرون نگاه كرد، نوري را ديد كه به سوي آسمان ساطع بود، به سوي آن نورگردن كشيد، ديد لشگري در ميان صومعه به استراحت و غذا خوري پرداخته‌اند، و نوري از يك سر بريده مي‌درخشد. راهب به نگهبان سر گفت: شما از كجا مي‌آييد؟
    گفتند: از عراق، پس از جنگ با حسين )ع( آمده‌ايم. راهب گفت: منظورتان حسين پسر فاطمه دختر پيامبر است؟ گفتند آري راهب گفت: واي بر شما، سوگند به خدا، اگر عيسي )ع( پسري مي‌داشت ما او را بر روي حدقه چشممان حمل مي‌كرديم، ولي من يك درخواستي از شما دارم. نگهبانان گفتند: چه درخواستي؟ گفت:به رئيستان بگوييد: من ده هزار دينار دارم كه از پدرانم به ارث مانده‌است، آن را از من بگيرد، در عوض اجازه دهد تا اين سر را تا هنگام كوچ شما در نزد من باشد. آنگاه هنگام كوچ شما، سر را به شما خواهم‌داد. نگهبانان ماجرا را به عمر سعد گفتند، عمر سعد درخواست راهب را پذيرفت. نگهبان نزد راهب رفته و سر مقدس امام حسين )ع( رادر اختيار وي گذاشتند و ده هزار دينار گرفتند و به عمر سعد دادند. عمر سعد آن را كه در دو كيسه بود به خازن كاروان تحويل داد. راهب آن سر را شست و تميز كردو با مشك و كافورخوشبو نمود، و در ميان حرير گذاشت و نزد خود نهاد؛ از آن پس همواره به آ‎ن سر نگاه مي‌كرد و ناله و گريه مي‌نمود، او تا آن هنگام كه نگهبانان آمدند و سر را از او گرفتند گريه مي‌كرد، و به سر خطاب كرده و مي‌گفت: سوگند به خدا من جز خودم را نمي توانم حفظ كنم( قدرت به ياري تو ندارم) وقتي كه قيامت فرا رسيد، نزد جدت محمد )ص( گواهي بده كه من گواهي مي‌دهم به اين كه خدايي جز خداي يكتا و بي‌همتا نيست، و محّمد عبد و رسول خدا (ص) است، به توسط تو در حضور تو مسلمان شدم و من از غلامان تو هستم. سپس راهب به نگهبانان گفت: من مي‌خواهم به رئيس شما (عمرسعد) يك كلمه سخني بگويم و سر مقدس را تحويل او دهم . نگهبانان پيام راهب را به عمر سعد رساندند، عمر سعد نزد راهب آمد، راهب به او گفت: تو را به خدا و حق محمّد )ص( سوگند مي‌دهم كه هدف شوم خود را دنبال نكن، و با اين سر اين گونه رفتار مكن ، و اين سر را از اين صندوق بيرون نياور. عمر سعد گفت : درخواستت را پذيرفتم. آنگاه راهب سر مقدس را به عمر سعد تحويل داد، سپس از صومعه‌اش بيرون آمد، و به سوي كوفه رفت و در غاري مشغول عبادت شد. عمر سعد سخن راهب را گوش نكرد، سر مقدس را مانند سابق روي نيزه قرار داد. در نزديك دمشق به يارانش گفت: در اينجا فرود آييد، سپس به خازن خود گفت آن پول راهب را بياور. خازن دو كيسه پول راهب را نزد عمر سعد آورد، عمر سعد ديد كيسه ها مهر كرده‌است، دستور داد آنها را گشودند، ناگاه ديدند كه همه آن دينارها، سفال شده‌است. به سكه ها نگاه كردند ديدند كه در يك طرف آن چنين نوشته شده‌است: هرگز گمان مبر كه خداوند از اعمالي كه ستمگران انجام مي‌دهند غافل است. و در طرف ديگر سكه ها نوشته شده‌بود: آنها كه ستم كردند، به زودي مي‌دانند كه بازگشتشان به كجاست؟ عمرسعد گفت: جزء كساني هستم كه دنيا و آخرتش بر باد رفت، و در هر دو جهان ور شكست گرديد. سپس به همراهان گفت: اين كيسه هاي پر از سفال را به نهر بيفكنيد. آنها چنين كردند. سپس فرداي آن روز به سوي دمشق حركت نمودند. سول خدا (ص) است، به توسط تو در حضور تو مسلمان شدم و من از غلامان تو هستم.
    سپس راهب به نگهبانان گفت: من مي‌خواهم به رئيس شما (عمرسعد) يك كلمه سخني بگويم و سر مقدس را تحويل او دهم . نگهبانان پيام راهب را به عمر سعد رساندند، عمر سعد نزد راهب آمد، راهب به او گفت: تو را به خدا و حق محمّد )ص( سوگند مي‌دهم كه هدف شوم خود را دنبال نكن، و با اين سر اين گونه رفتار مكن ، و اين سر را از اين صندوق بيرون نياور. عمر سعد گفت : درخواستت را پذيرفتم. آنگاه راهب سر مقدس را به عمر سعد تحويل داد، سپس از صومعه‌اش بيرون آمد، و به سوي كوفه رفت و در غاري مشغول عبادت شد. عمر سعد سخن راهب را گوش نكرد، سر مقدس را مانند سابق روي نيزه قرار داد. در نزديك دمشق به يارانش گفت: در اينجا فرود آييد، سپس به خازن خود گفت آن پول راهب را بياور. خازن دو كيسه پول راهب را نزد عمر سعد آورد، عمر سعد ديد كيسه ها مهر كرده‌است، دستور داد آنها را گشودند، ناگاه ديدند كه همه آن دينارها، سفال شده‌است. به سكه ها نگاه كردند ديدند كه در يك طرف آن چنين نوشته شده‌است: هرگز گمان مبر كه خداوند از اعمالي كه ستمگران انجام مي‌دهند غافل است. و در طرف ديگر سكه ها نوشته شده‌بود: آنها كه ستم كردند، به زودي مي‌دانند كه بازگشتشان به كجاست؟ عمرسعد گفت: جزء كساني هستم كه دنيا و آخرتش بر باد رفت، و در هر دو جهان ور شكست گرديد. سپس به همراهان گفت: اين كيسه هاي پر از سفال را به نهر بيفكنيد. آنها چنين كردند. سپس فرداي آن روز به سوي دمشق حركت نمودند.



  6. #4
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    Parvane مسلمان شدن سفير نصراني به بركت سر امام (ع )


    از امام سجّاد )ع (نقل شده كه فرمود : هنگامي كه سر مقدّس امام حسين )ع( را نزد يزيد آوردند، او آن سر را در پيش روي خود مي‌نهاد و شراب مي‌خورد ، روزي سفير شاه روم در مجلس يزيد شركت كرد ، او از بزرگان و شخصيت‌هاي كشور روم بود ، به يزيد گفت : اي پادشاه عرب اين سر كيست ؟
    يزيد : تو را به اين سر چه كار ؟ سفير روم :‌ من وقتي كه به كشورمان روم بازگشتم ، شاه روم از هر چيزي كه ديده‌ام مي‌پرسد ، دوست دارم ماجراي اين سر و صاحبش را بدانم و به اطّلاع او برسانم ، تا او نيز در شادي تو شريك شود . يزيد : اين سر حسين پسر علي بن ابيطالب )ع (است . سفير روم : مادرش كيست ؟ يزيد : مادرش فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص)است . سفير روم كه مسيحي بود، به يزيد رو كرد و گفت: نفرين بر تو و دين تو، من ديني بهتر از دين تو دارم، پدر من از نواده هاي حضرت داوود )ع( است و بين من و حضرت داوود )ع( پدران بسيار واسطه هستند، در عين حال مسيحيان مرا احترام و تجليل مي‌كنند، و خاك پاهايم را به عنوان تربك جويي از من كه از نواده هاي داوود )ع(هستم بر مي‌دارند، ولي شما پسر دختر پيامبرتان را كه بين آنها تنها يك واسطه، آن هم مادرشان است مي‌كشيد، اين دين شما چه ديني است؟ سپس گفت : آيا داستان كليساي حافر را شنيده‌اي؟ يزيد: نه، بگو تا بشنوم سفير روم: بين عمان بندري در كنار درياي يمن و هند و چين، دريايي وجود دارد كه طول مسير آن در شش ماه(با وسائل آن عصر) پيموده مي‌شود، در ميان اين دريا تنها يك شهر در وسط آن به مساحت هشتاد فرسخ در هشتاد فرسخ وجود دارد. در سراسر زمين، شهري بزرگتر از اين شهر نيست، كافور و ياقوت از اين شهر صادر مي‌شود، درخت هايش از عود وعنبر است، اين شهر در اختيار مسيحيان است، و هيچ يك از پادشاهان- جز مسيحيان- ملكي در آنجا ندارد، در اين شهر كليسا هاي زيادي وجود دارد كه بزرگترين آنها (( كليساي حافر)) مي‌باشد، درمحراب اين كليسا حقّه طلا آويزان شده، در ميان آن حقّه سمي( ناخني وجود داردكه مي گويند: سم الاغ حضرت عيسي )ع(پيامبرشان است كه بر آن سوار مي شده‌است، اطراف آن حقه را با طلا وابريشم آراسته‌اند، در هر سال جمعيت بسياري از مسيحيان به زيارت آن مي‌آيند، و به گرد آن طواف مي‌كنند،آن را مي‌بوسند، و در كنار آن،نيازهاي خود را از درگاه خدا مي‌طلبند. اين برنامه هميشگي مسيحيان نسبت به ناخن الاغي است كه گمان مي‌كنند ناخن الاغ حضرت عيسي پيامبرشان است كه بر آن سوار مي‌شده، اما شما پسر دختر پيامبرتان را مي‌كشيد، خداوند شما را و دينتان را مبارك نكند.
    يزيد خشمگين شد و به مأموران جلادش گفت: اين نصراني را بكشيد، تا مبادا در كشورش مرا رسوا كند. وقتي كه سفير روم احساس خطر كرد، به يزيد گفت: آيا مي خواهي مرا بكشي؟ يزيد گفت: آري. سفير روم: بدان كه من شب گذشته پييامبر شما را در خواب ديدم به من فرمود: اي نصراني تو از اهل بهشت هستي از سخن پيامبر )ص ( تعجب كردم، و اكنون گواهي مي‌دهم كه معبودي جز خداي يكتاو بي‌همتا نيست، همانا محمد رسول خدا است. در اين هنگام آن سفير تازه مسلمان از جاي خود جست و سر مقدس امام حسين )ع (را برداشت و به سينه اش چسيباند، آن را مي‌بوسيد و گريه مي‌كرد تا اينكه يزيد دستور داد او را بكشند و كشته شد و به اين ترتيب به شهادت رسيد.



  7. تشكر

    روضه رضوان (12-06-2011)

  8. #5
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    Parvane كيفر شديد ساربان، و كرامتي از حسين (ع)

    سعيد بن مسّيب از اصحاب امام سجاد )ع (مي‌گويد: يك سال بعد از شهادت امام حسين )ع( براي شركت در مراسم حج به مكه رفتم، ناگاه هنگام طواف مردي را ديدم كه دستهايش قطع شده و صورتش مانند پاره شب تاريك سياه است، و پرده كعبه را گرفته و چنين دعا مي‌كند: اي خداي كعبه مرا بيامرز كه گمان ندارم مرا بيامرزي، گرچه ساكنان آسمان‌ها و زمين همه مخلوقات شفاعت كنند زيرا گناهم بسيار سنگين است سعيد گويد: من و جمعي كنار او اجتماع كرديم و به او گفتيم: واي بر تو اگر تو ابليس باشي، شايسته نيست كه ناميد از رحمت خدا شوي تو كيستي و گناهت چيست؟
    او گريه كرد و گفت: من خودم و گناهم را مي‌شناسم. گفتيم: گناه خود را براي ما بيان كن كه چيست؟ گفت : من ساربان شتران امام حسين )ع(بودم، همراه آن حضرت از مدينه به‌سوي عراق آمديم، من اطلاع يافته بودم كه بند شلوار آن حضرت گرانقيمت استنقل مي‌كند كه اين بند گرانقيمت هنگام ازدواج امام حسين با شهر بانو دختر يزد گرد سوم از دربار ساساني به مدينه رسيده‌بود.آرزو مي‌كردم روزي آن بند گرانقيمت به دست من برسد، تا اين كه به كربلا رسيديم و جريان شهادت امام حسين )ع (پيش آمد من خود را پنهان كرده‌بودم، تا اينكه شب يازدهم شد ، به طمع آن بند قيمتي، از تاريكي شب استفاده كرده كنار بدن پاره پاره شهداء آمدم، به جستجو پرداختم تا اينكه پيكر سر بريده امام حسين )ع (را يافتم، هواي نفس و شقاوت بر من چيره شد، تصميم گرفتم آن بند قيمتي را از شلوار آن حضرت بيرون آورم، با دستم آن بند را پيدا كرده، دريافتم كه گره بسيار خورده‌است، يكي از آن گره ها را گشودم، ناگاه دست راست امام حسين )ع( حركت كرد و آن قسمت از لباسم را محكم گرفت، هرچه توان داشتم خواستم دست او را رد كنم اما نتوانستم، هواي نفس خبيث من را بر آن داشت تا وسيله اي پيدا كنم و دست آن حضرت را از مچ قطع نمايم، شمشير شكسته‌اي يافتم و دست راست او را قطع كردم، دستم را دراز كردم تا گره بند را بگشايم، ناگاه دست چپ امام حركت كردو آن قسمت از لباس را محكم گرفت، دست چپ آن حضرت را نيز از مچ بريدم، آنگاه دست بردم كه بند را بيرون آورم، ناگهان ديدم زمين لرزيد و هوا دگرگون شد، شنيدم شخصي گريه جان سوز مي‌كند و مي‌گويد:
    آه پدر جان ! واي از اين كشته و سر بريده، واي حسين جان، اي غريب، پسرم، تو را با لب تشنه كشتند و مقامت را نشناختند. در اين هنگام من خود را بين كشته ها انداختم، ناگاه سه نفر راديد كه همراه با يك زن و جمعيت بسيار ديدم و فرشتگان همه‌جا را پر كرده‌بودند ، پيامبر(ص) و علي(ع) و فاطمه (س) و حسن (ع) بودند، آنها گريه مي كردند و مطلبي مي‌گفتند: ناگاه رسول خدا (ص) مرا ديد وبه من فرمود: اي پست ترين انسانها، لعنت خداوند قادر و توانا بر تو باد، با فرزند من چنين رفتار نمودي، خدا صورتت را سياه كند و دست هايت را قبل از آخرت، قطع نمايد. هنوز نفرين آن حضرت تمام نشده‌بود كه دست‌هايم خشك شد و چهره‌ام همچون پاره شب تاريك و سياه گرديد و به اين وضع گرفتار شدم، اكنون كنار خانه خدا آمده‌ام و از خدا مي‌خواهم، به من لطف كند، و مي‌دانم كه هرگز خدا مرا نمي‌آمرزد . حاضران و هركس كه اين موضوع را شنيد، او را لعنت كرد.



  9. #6
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    Parvane لعنت بر قطع كننده درخت سدر

    پيامبر اكرم (ص) در عصر خود فرموده‌بود : خدا لعنت كند نابود كننده درخت سدر را . مردم حتّي افراد با سواد نمي‌‌دانستند كه منظور پيامبر (ص) چه كسي است ، كه درخت سدر را قطع مي‌كند ، و منظور از درخت سدر كدام درخت است و ؟ تا اين كه بعدها معمّا حل شد . در كنار مرقد مطهّر امام حسين )ع( درخت سدري قرار داشت كه زائران آن را نشانه‌اي مي‌دانستند و با ديدن آن مي‌فهميدند كه مرقد در كجا قرار دارد .
    در عصر خلافت هارون الرّشيد ( پنجمين خليفه عباسي ) مرقد امام حسين )ع( زائر بسيار پيدا كرد ، به طوري كه مردم به صورت جمعيت‌ها و كاروان‌ها به زيارت مرقد روانه مي‌شدند . اين موضوع به اطلاع هارون الرّشيد رسيد ، او وحشت كرد ، وحشتش از اين رو بود كه با خود گفت : اين موضوع باعث تمايل به آل علي )ع( مي‌شود ، و كم كم جمعيت آنها زياد شده و در اصل خلافت طمع مي‌كنند ، و زمام امور رهبري را از ما گرفته ، و به دست آل علي )ع ( مي‌دهند . از اين رو فرمان داد تا مرقد امام حسين )ع (را خراب كنند ؛ و محل مرقد و اطراف آن را كشت و زرع نمايند ، و از حضور زائران جلوگيري كنند ، تا آثار مرقد مطهّر به طور كلّي محو و نابود شود . او براي پيش رفت كار حتي فرمان داد تا آن درخت سدر را از ريشه درآوردند ، تا كسي نفهمد كه مرقد امام حسين )ع (در كجاست ؟ جريربن عبدالحميد يكي از محدّثين سرشناس ، در معني حديث پيامبر (ص)كه فرموده‌بود لعنت خدا بر قطع كننده درخت سدر، درمانده‌ شده‌بود ، نمي‌دانست منظور پيامبر (ص) چيست ، وقتي كه اين خبر به او رسيد ، تكبير گفت ، سپس گفت اكنون فهميدم كه معني اين حديث چيست ، خدا هارون را كه درخت سدر را به خاطر نابودي قبر امام حسين )ع( قطع كرد ، لعنت كرده‌است .
    آري هارون با آن همه قدرت و قلدري ، تلاش بسيار براي خاموش كردن نور خدا امام حسين )ع( نمود ، ولي مگر مي‌توان نور خورشيد را با پف كردن خاموش كرد . اين نيز از كرامت‌هاي امام حسين است كه روز به روز بر شكوه مرقدش افزوده‌شده و مي‌شود .



  10. #7
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    Parvane روسياهي حَرْمَله و مكافات عمل او

    قاسم بن اصبغ مجاشعي نقل مي‌كند هنگامي كه پس از ماجراي عاشورا در كربلا ، سرهاي شهيدان را به كوفه آوردند ، ناگاه سواره‌ي را ديدند كه بر اسبي نشسته ، و سر بريده جواني نوراني كه همچون ماه شب چهارده مي‌درخشيد را به قسمت جلوي اسبش بسته است ، هرگاه اسب سرش را به زمين نزديك مي‌كرد ، آن سر بريده به زمين مي‌خورد . از او پرسيدم اين سر كيست ؟ گفت : سر بريده عباس فرزند علي )ع( است .
    پرسيدم : تو كيستي ؟ گفت : من حرمله بن كاهل اسدي هستم . پس از چند روز حرمله را ديدم كه چهره‌اش سياه‌تر از قير شده‌است ، به او گفتم : من چند روز قبل كه سر بريده عباس )ع( را حمل مي‌كردي تو را زيبا و سفيدروي ديدم كه در ميان عرب بي‌نظير بودي ، ولي اينك كسي نيست كه چهره‌اش سياه‌تر و زشت‌تر ازچهره‌ تو باشد .
    گريه سختي كرد و گفت : سوگند به خدا از آن وقتي كه آن سر بريده را حمل كردم تا كنون هر شب دو نفر نزد من مي‌آيند و بازوي مرا مي‌گيرند و مرا به سوي آتشي كه زبانه مي‌كشد مي‌برند و در درون آن مي‌افكنند ، و من بر اثر عذاب آن به اين شكل درآمده‌ام كه مي‌بيني . حرمله در اين حال بود تا اينكه مختار روي كار آمد ، دستور داد حرمله را دستگير كردند و آوردند ، دست‌ها و پاهايش را بريدند ، و او را به آتش سوزاندند .



  11. تشكر

    روضه رضوان (12-06-2011)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Design By VBIran
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 07:22 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
طراحی ، کدنویسی توسط : وی بی ایران
کليه حقوق اين سايت متعلق به  آیه های زندگی  است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سئو و بهينه سازي : انجمن سئو