آمدیم، نبودید ... ( خیلی زیباست حتما بخونید)
ads ads
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
می پسندم Tree2می پسندمs
  • 1 Post By ستایش
  • 1 Post By ستایش

موضوع: آمدیم، نبودید ... ( خیلی زیباست حتما بخونید)137 روز پیش

  1. #1

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    آفلاین
    وضعیت:

    امام زمان (عج) هر چقدر دیر بیایند به نفع کسانی است که هنوز خود را اصلاح نکرده اند
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    محل سکونت
    ناسوت
    نوشته ها
    3,555
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    2,725
    1,764 بار در1,228 پست تشکر شده
    حالت من : Mashghool
    نوشته های وبلاگ
    24
    میزان امتیاز
    2210
    Array

    پیش فرض آمدیم، نبودید ... ( خیلی زیباست حتما بخونید)

    یکی از فرماندهان جنگ میگفت: خدا رحمت کند حاج عبدالله ضابط را. برایم تعریف می‌کرد: خیلی دلم میخواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سید مرتضی را ببینیم. خلاصه نشد. بالاخره آقای سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمونها پر کشید.

    تا اینکه یک وقتی آمدیم در منطقۀ جنگی با کاروانهای راهیان نور. شب در آنجا ماندیم. در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دل‌هایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم میخواست تا وقتی زنده هستی بیام و ببینمت، اما توفیق نشد. به من گفت ناراحت نباش فردا ساعت 8 صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم. صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز زنده بودن شهید را شک داشتم گفتم: این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا برم ببینم چی میشه.

    بلند شدم و سر قراری رفتم که با من گذاشته بود، اما با نیم ساعت تأخیر، ساعت 8:30.

    دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن میشدم که خواب و خیال است. سربازی که اون نزدیکیها در حال نگهبانی بود نزدیک آمد و به من گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: آره، با یکی از رفقا قرار داشتیم.

    گفت: چه شکلی بود؟ برایش توصیف کردم. گفتم: موهایش جوگندمی است. محاسنش هم این‌جوری است.

    گفت: رفیقت اومد اینجا تا ساعت 8 منتظرت شد نیامدی، بعد که خواست بره پیش من اومد و به من گفت: کسی با این اسم و قیافه مییاد اینجا، به او بگو آقا مرتضی اومد و خیلی منتظرت شد، نیامدی. کار داشت رفت. اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته، برو بخوان. رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته: آمدیم نبودید، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی.

    (و کسانی را که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده نخوانید، بلکه زنده‌اند؛ ولی شما نمی‌دانید. بقره، 154)


    Sent from my iPhone using Per Tapatalk
    اللهم عجل لولیک الفرج و النصر و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره


    ---------------------------------------------

    يادمان باشد نه جلو تر و نه عقب تر ، همگام با "ولي" بودن زيباست!

    ---------------------------------------------


  2. تشكرها 3

    ملیکه (01-09-2012), خادم (01-09-2012), ستایش (01-09-2012)

  3. #2

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن انقلاب و دفاع مقدس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    تمام ایران سرایم
    نوشته ها
    1,383
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    63
    1,351 بار در848 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    181
    Array

    پیش فرض


    تكبير شهادت

    روز سي و يكم شهريور هر سال سالگرد شروع جنگ است و برابر اعلام از راديو و تلويزيون ساعت 9 شب در همه نقاط ايران مردم روي بام خانه ها تكبير مي گفتند. در جبهه هم همه بالاي خاكريز مي رفتند و تكبير مي گفتند. در شب سي و يكم شهريور ماه سال 61 ما در جبهه كوشك و زيد مستقر بوديم. گروهبان وظيفه خوشرو اهل آمل مازندران بود و در داخل سنگرش و زير نور فانوس در حال نوشتن نامه براي خانواده اش بود. در حالي كه نامه اش نيمه كاره بود، قلم را روي كاغذ گذاشت و براي تكبير گفتن به بالاي خاكريز رفت، تا با بقيه بچه ها صداي ا... اكبر را به گوش دشمن برساند. در همان حالي كه بالاي خاكريز ايستاده بود و تكبير مي گفت يك گلوله خمپاره به بدن او اصابت كرد و او را قطعه قطعه نمود. فرداي آن شب پيكر او را جمع آوري نموديم. او در نامه اش نوشته بود دو هفته ديگر به مرخصي مي آيم. او به قول خود عمل كرد و پيكر پاكش توسط معراج شهدا به آمل رفت. اين شهيد قبل از شهادت با آب تانكر و سطل و كاسه غسل شهادت كرده بود. اين را همسنگرش مي گفت. غم انگيزتر از اين، نامه اي بود كه همشهري اش دو روز بعد از خانواده اش آورده بود و مقداري آجيل و خوراكي هم همراه داشت خيلي ناراحت كننده بود.




    ما خاکیان محجوب، یا افلاکیان، چه دانیم که این ارتزاق عند رب
    الشهداء چی است؟

    برای شادی روح
    شهدا صلوات

  4. تشكر

    ملیکه (01-09-2012)

  5. #3

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن انقلاب و دفاع مقدس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    تمام ایران سرایم
    نوشته ها
    1,383
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    63
    1,351 بار در848 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    181
    Array

    پیش فرض



    خدا نگهدار شما بچه هاي خط مقدم باشد

    دوست و همكارم سروان علي تنه تعريف مي كرد؛ در يكي از جاده هاي آنتني داخل آبهاي هورالعظيم در حال مأموريت و پدافند از منطقه بوديم. ساعت 2 نيمه شب در سنگر نشسته بودم كه يك موتورسوار دو ترك(دو نفره) با چراغ خاموش وارد شدند و سراغ سنگر فرمانده گروهان را مي گرفتند. سربازان نگهبان آنها را به سنگري راهنمايي كردند. يك دفعه متوجه شدم سرهنگ صياد شيرازي فرمانده نيروي زميني ارتش هستند كه براي سركشي به يگانهاي خط مقدم به جزيره مجنون آمده اند چند ساعتي را همراه ما بودند و از اوضاع و احوال جبهه سؤال مي كردند. من هم مشكلات و كمبودهاي سنگري را خدمت ايشان گفتم. هنگام نماز صبح، قصد داشتند نماز را ايستاده بخوانند، من به ايشان گفتم فاصله ما تا دشمن كمتر از 100 متر است، خواهش مي كنم در داخل سنگر و نشسته نماز بخوانيد! احتمال تير مستقيم دشمن زياد است. ايشان با همان حالت ايستاده نماز خواندند و گفتند مگر من خونم رنگين تر از سربازان است، من گفتم خير قربان، شما فرمانده نيروي زميني ارتش ايران هستيد، مگر ما چند نفر فرمانده نيرو داريم. شما فرمانده نيروي زميني يك كشور هستيد نه فرمانده گروهان و نه يك سرباز معمولي! ايشان بعد از نماز دستي به شانه من زد و با خنده و خوشحالي گفت: خدا نگهدار شما بچه هاي خط مقدم جبهه باشد. انشاءا... كمبودهاي سنگري شما را برطرف مي كنم. سپس خداحافظي كردند و با همان موتورسيكلت به عقب جبهه برگشتند.

    سید likes this.

    ما خاکیان محجوب، یا افلاکیان، چه دانیم که این ارتزاق عند رب
    الشهداء چی است؟

    برای شادی روح
    شهدا صلوات

  6. تشكر

    ملیکه (01-09-2012)

  7. #4

    http://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/9star6b.gifhttp://www.iconbazaar.com/stars/animated/10star6b.gif
    مدیر انجمن انقلاب و دفاع مقدس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    تمام ایران سرایم
    نوشته ها
    1,383
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    63
    1,351 بار در848 پست تشکر شده
    میزان امتیاز
    181
    Array

    پیش فرض


    سفر در مسير جبهه
    يك بار با چند نفر از همكاران عازم مرخصي بوديم. از تنگه ابوغريب به انديمشك رسيديم. قطارها رفته بودند. اتوبوس هم پيدا نمي شد. يك دستگاه كمپرسي آمد و در قسمت بار آن سوار شديم و به طرف خرم آباد حركت كرديم. بالاي كمپرسي خيلي سرد بود. يك تخته پتو را چند نفره به خود پيچيده بوديم. ساعت 10 شب به خرم آباد رسيديم و بعد از يك ساعت سرگرداني، با يك پيكان تا سه راهي بروجرد رفتيم. هوا خيلي سرد بود.
    از سه راهي بروجرد تا اراك را با يك ماشين سواري ديگر در جاده يخبندان طي مسير كرديم. ساعت 4 صبح با وجود اينكه حداقل نيم متر برف باريده بود و هوا حداقل 20 درجه زير صفر بود، به يك حمام عمومي پناهنده شديم.
    ساعت 8 صبح با يك اتوبوس به طرف تهران حركت كرديم. ساعت يك بعدازظهر به تهران رسيديم و مستقيم به فرودگاه مهرآباد رفتيم تا با هواپيما كه معمولاً چند جاي خالي رزرو داشت، به مشهد برسيم. ساعت 4 عصر از فرودگاه تهران به طرف مشهد حركت كرديم. بعد از يك ساعت، هواپيما در آسمان مشهد ظاهر شد اما بعد از چند بار دور زدن به علت مه آلود بودن هوا و يخ زدن باند فرودگاه، موفق به نشستن نشديم و به تهران بازگشتيم و يكراست به ترمينال جنوب مراجعه كرديم و ساعت 12 شب به طرف مشهد حركت كرديم و ساعت 2 بعدازظهر روز بعد بالاخره به مشهد رسيديم.
    اين هم يكي از مشكلات رزمندگان در مسير جبهه تا شهر محل زندگي شان بود.


    سید likes this.

    ما خاکیان محجوب، یا افلاکیان، چه دانیم که این ارتزاق عند رب
    الشهداء چی است؟

    برای شادی روح
    شهدا صلوات

  8. تشكر

    ملیکه (01-09-2012)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Design By VBIran
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 07:22 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
طراحی ، کدنویسی توسط : وی بی ایران
کليه حقوق اين سايت متعلق به  آیه های زندگی  است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سئو و بهينه سازي : انجمن سئو