دو واقعه به مناسبت اربعین
واقعه اول
بسم الله الرحمن الرحیم
جابر بن عبدالله انصاری، صحابهایی والا مقام در میان اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم و عاشقی دل داده در میان خیل عشّاق سیّد الشّهدا امام حسین علیه السّلام است. برای فخر و مباهات او همین مدال افتخار کافیست که وی، نخستین زائر قبر امام حسین علیه السّلام در چهلمین روز شهادت شهدای کربلا می باشد.چه نیکو منظرهایست، وصال در پس هجران ...
چه زیباست حکایت دل دادهای که یار خویش را باز می یابد.چه خوش است نوای بلبلی که کنار گل سرخ خویش نغمهسرایی آغاز می کند.
عطیه عوفی گوید: « ... به همراه جابر بن عبدالله انصاری برای زیارت امام حسین بن علی علیهما السّلام از مدینه خارج شدیم. به کربلا رسیدیم. جابر کنار فرات رفت. غسل نمود. جامهای به تن کرد. بدن خود را معطّر نمود. قدم از قدم بر نمیداشت، مگر آن که ذکر خدا میگفت. هنگامی که به کنار قبر مطهر رسیدیم، خطاب به من گفت؛ ... دست مرا بر روی قبر بگذار. من این کار را نمودم. در این هنگام غش کرد. روی قبر افتاد. مقداری آب بر رویش پاشیدم. به هوش آمد. سه بار ترنم نمود: یا حسین ...خطاب به مرقد مطهر سیّد الشّهدا علیه السّلام گفت: « ... دوستی، دوست خویش را اجابت نمیکند !...
هنگامی که کلام او به این جا منتهی شد، جابر خود پاسخ خود را این گونه داد: ... چگونه مرا پاسخ دهی در حالی که سر از بدن مطهرت جدا گشته است !...در این هنگام، جابر شروع به زیارت سیّد الشّهدا و زمزمه با مولای خویش نمود...
می گویند جابر هر قدمی که میرفت مشتی خاک برمیداشت و میبویید تا بفهمد که به قبر حبیبش رسیده است یا نه
انسان بی اختیار به یاد این شعر لیلی و مجنون می افتدشنیدستم که مجنون دل افگار چو شد از مردن لیلی خبردار
گریبان چاک زد با آه و افغان به سوی تربت لیلی شتابان در انجا دید طفلی ایستاده به هر سو دیده ی عبرت گشادهنشان تربت لیلی ازاو جست پس آن کودک بخندید و بدو گفتکه ای مجنون ترا گرعشق بودی زمن کی این تمنا می نمودیبرو در این بیابان جستجو کن ز هر خاکی کفی بردار و بو کن ز هر خاکی که بوی عشق برخاست یقین دان تربت لیلی همانجاست
واقعه دوم
آزاد كرده حسین (ع )
مرحوم متقى صالح و واعظ اهلبیت عصمت و طهارت علیهم صلوات اللّه شهید حاج شیخ
احمد كافى (رضوان اللّه تعالى علیه ) نقل نمود:
یكى از شیعیان در بصره سالى ده شب در خانه اش دهه عاشورا روضه خوانى مى كرد
این بنده خدا ورشكست شد و وضع زندگى اش از هم پاشیده شد حتى خانه اش را هم
فروخت .
نزدیك محرم بود با همسرش داخل منزل روى تكه حصیرى نشسته بودند یكى دو ماه
دیگر بنا بود خانه را تخلیه كنند، و تحویل صاحبخانه بدهند و بروند.
همسرش مى گوید: یك وقت دیدم شوهرم منقلب شد و فریاد زد.
گفتم : چه شده ؟ چرا داد مى زنى ؟
گفت : اى زن ما همه جور مى توانستیم دور و بر كارمان را جمع كنیم ، آبرویمان
یك مدت محفوظ باشد، اما ناست آبرویمان برود.
گفتم : چطور؟ گفت : هر سال دهه عاشورا امام حسین (ع) روى بام خانه ما یك پرچم
داشت مردم به عادت هر ساله امسال هم مى آیند ما هم وضعمان ایجاب نمى كند و دروغ
هم نمى توانیم بگوئیم آبرویمان جلوى مردم مى رود.
یكدفعه منقلب گردید، گفت : اى حسین مپسند آبرویمان میان مردم برود، قدرى گریه
كرد.
همسرش گفت : ناراحت نباش یك چیز فروشى داریم . گفت : چى داریم ؟
گفت : من هیجده سال زحمت كشیدم یك پسر بزرگ كردم پسر وقتى آمد گیسوانش را مى
تراشى ، و فردا صبح دستش را مى گیرى مى برى سر بازار، چكار دارى بگوئى پسرم
است ، بگو غلامم است . و به یك قیمتى او را بفروش و پولش را بیاور و این چراغ
محفل حسینى را روشن كن .
مرد گفت: مشكل مى دانم پسر راضى بشود و شرعاً نمى دانم درست باشد كه او را
بفروشیم یا نه .
زن و شوهر رفتند خدمت علماء و قضیه را پرسیدند، علماء گفتند: پسر اگر راضى
باشد خودش را در اختیار كسى بگذارد اشكالى ندارد، و بعد از سؤ ال بر گشتند
خانه .
یك وقت دیدند در خانه باز شد پسرشان وارد شد، پسر مى گوید: وقتى وارد منزل شدم
دیدم مادرم مرتب به قد و بالاى من نگاه مى كند و گریه مى كند، پدرم مرتب مرا
مشاهده مى كند اشك مى ریزد گفتم : مادر چیزى شده ؟
مادر گفت : پسر جان ما تصمیم گرفته ایم تو را با امام حسین (ع) معامله كنیم .
پسر گفت : چطور؟ جریان را نقل كردند پسر گفت : به به حاضرم چه از این بهتر.
شب صبح شد گیسوان پسر را تراشیدند، پدر دست پسر را گرفت كه به بازار ببرد پسر
دست انداخت گردن مادرش (مادر است و اینهم جوانش است ) پس یكمقدار بسیار زیادى
گریه كردند و از هم جدا شدند.
پدر، پسر را آورد سر بازار برده فروشان ، به آن قیمتى كه گفت ، تا غروب آفتاب
هیچكس نخرید، غروب آفتاب پدر خوشحال شد، گفت : امشب هم مى برمش خانه یكدفعه
دیگر مادرش او را ببیند فردا او را مى آورم و مى فروشم . تا این فكر را كردم
دیدم یك سوار از در دروازه بصره وارد شد و سراسیمه نزد ما آمد بمن سلام كرد
جوابش را دادم .
فرمود: آقا این را مى فروشى ؟ (نفرمود غلام یا پسرت را مى فروشى ) گفتم : آرى .
فرمود: چند مى فروشى ؟ گفتم : این قیمت ، یك كیسه اى بمن داد دیدم دینارها
درست است .
فرمود: اگر بیشتر هم مى خواهى بتو بدهم ، من خیال كردم مسخره ام مى كند. گفتم
: نه .
فرمود: بیا یك مشت پول دیگر بمن داد. فرمود: پسر جان بیا برویم .
تا فرمود پسر بیا برویم ، این پسر خود را در آغوش پدرش انداخت ، مقدار زیادى
هم گریه كرد بعد پشت سر آن آقا سوار شد و از در دروازه بصره رفتند بیرون .
پدر مى گوید: آمدم منزل دیدم مادر منتظر نتیجه بود گفت : چكار كردى ؟
گفتم : فروختم . یك وقت دیدم مادر بلند شد گفت : اى حسین به خودت قسم دیگر اسم
بچه ام را به زبان نمى برم .
پسر مى گوید: دنبال سر آن آقا سوار شدم و از در دروازه بصره خارج شدیم بغض راه
گلویم را گرفته بود بنا كردم گریه كردن ، یك وقت آقا رویش را برگرداند، فرمود:
پسر جان چرا گریه مى كنى ؟
گفتم آقا این اربابى كه داشتم خیلى مهربان بود، خیلى با هم الفت داشتیم ، حالا
از او جدا شدم و ناراحتم .
فرمود: پسرم نگو اربابم بگو پدرم .
گفتم : آرى پدرم .
فرمود: مى خواهى برگردى نزدشان ؟
گفتم : نه
فرمود: چرا؟
گفتم : اگر بروم مى گویند تو فرار كردى .
فرمود: نه پسر جان ، برو پائین من را پائین كرد، فرمود: برو خانه .
گفتم : نمى روم ، مى گویند تو فرار كردى .
فرمود: نه
آقا جان برو خانه اگر گفتند فرار كردى بگو نه ، حسین مرا آزاد كرد.
یك وقت دیدم كسى نیست .
پسر آمد در خانه را كوبید مادر آمد در را باز كرد.
گفت : پسرجان چرا آمدى ؟ دوید شوهرش را صدا زد گفت : بتو نگفته بودم این بچه
طاقت نمى آورد، حالا آمده .
پدر گفت : پسر جان چرا فرار كردى ؟ گفتم : پدر بخدا من فرار نكردم .
گفت : پس چطور شد آمدى ؟
گفتم : بابا حسین مرا آزاد كرد (دار السلام)
هر كه شد از سر اخلاص عزادار حسین (ع)
نام او ثبت نمایند به طومار حسین (ع)
اى خوش آن پاك سرشتى كه غم خود بنهاد
شد در این عمر پریشان دل و غمخوار حسین (ع)
اى خوش آن كس كه حسینى شد و از روى خلوص
پیروى كرد ز اندیشه و افكار حسین (ع)
گر بخوبان جنان فخر فروشند رواست
روز محشر همه یاران وفادار حسین (ع)
یا رب این منصب شاهانه ز ما باز مگیر
تا كه پیوسته بمانیم عزادار حسین (ع)
گر چه هستیم گنه كار خدایا مگذار
در قیامت دل ما حسرت دیدار حسین (ع)
منبع:كرامات الحسینیة (ع) ج 1 معجزات سیّد الشهداء(ع) بعد از شهادت
مؤ لف : على میر خلف زاده.
Bookmarks