-به به! آفرین به این پوشش جناب امیر! چه کردید با خودتان امیر! طاقت و تاب از همه می برید! چه رخساره ای! چه لبخندی! چه گیسوان درخشنده ای!
صدای خنده ی متوکل که بی شباهت به صدای خرناس نبود، بلند شد! تابی به سبیل پر پیچ و تاب و ریش های در هم گوریده اش داد و دو سرفه ی کوتاه کرد و با ظاهری متواضعانه گفت:
-اینطور هم که می گویی نیست وزیر! ببینم! این حرف ها را نزدی که بهانه ای برای آماده نبودن باغ پرندگانم بتراشی؟ الان سه ماه است مرا منتظر این باغ گذاشته ای!
وزیر چاپلوسانه لبخندی زد و گفت:
-احسنت به این هوش شما امیرالمومنین! خیر! باغ پرندگان آماده است! آمده ام مژدگانی بستانم!
متوکل کیسه ای زر درآورد و به طرف وزیر انداخت. وزیر لبخندی زد و با دست شاه را به سمت باغ پرندگان راهنمایی کرد.
***
جیک جیک، کو کو، قد قد، چه چه، بق بقو...! جیک جیک، کو کو، قد قد، چه چه، بق بقو...! انگار قرار پنهانی بین همه ی پرندگان بود که به محض ورود متوکل هر کدام به زبان خودشان شروع به خواندن کنند! اولش که متوکل وارد شد و صدای همه ی پرندگان با هم به گوشش رسید چهره در هم کشید و وقتی فهمید که سر پوشیده بودن باغ باعث انعکاس بیشتر صدای آنها شده، پس گردنی محکمی به گردن معمار زد که در همان زمان داشت به طاووسی که از جلوی پایش می گذشت لگدی می زد!
چند نفر از سران حکومت برای تبریک آمده بودند، هر کدامشان فقط چند بار توانستند داد بزنند و وقتی به این نتیجه رسیدند که صدایشان به متوکل نمی رسد با تعظیم از در بیرون رفتند.
وفتی نیم ساعتی گذشت و صدای پرندگان قطع نشد، متوکل آرزو کرد کاش علی بن محمد (ع) را محض پز دادن به این باغ پر سر و صدا دعوت نمی کرد! با این فکر در حالیکه که دستانش را بر گوشش گذاشته بود رو به وزیر کرد و فریاد زد:
-آهای! وزیر!
وزیر که گوشش را نزدیک دهان متوکل برده می برد، آماده بود که با کوچکترین نگاه خطرناک متوکل پا به فرار بگذارد. با ترس گفت:
-بله جناب امیر!
-آیا به علی ین محمد (ع) گفتی که به باغ بیاید؟
-آری قربانت گردم!
متوکل صدای اعتراض آمیزی از خود درآورد و وزیر با ترس از او دور شد. ناگهان درهای باغ باز شد و جوانی خوش سیما وارد شد. امام هادی (ع) بود. باغ ساکت و آرام شد.
هیچ صدایی به گوش نمی رسید مگر صدای بال پرندگانی که برای صف کشیدن مقابل پای امام بال بال می زدند.
امام با لبخندی به همه ی آنان نگریست. نگاهی به چهره ی متوکل انداخت که با خشم به پرندگان چشم دوخته بود و از در بیرون رفت.
***
این باغ هیچ وقت ساکت نمی شد مگر زمانی که امام هادی (ع) به این باغ وارد می شدند!
منبع : بحار الانوار، ج 50، ص 148، ح 34.





LinkBack URL
About LinkBacks





پاسخ با نقل قول
Bookmarks