.... گامهای سنگین ثانیه ها بر پیکر رنجور زخم خورده ام ردپائی از ماندن را بر جای می گذارد . و من در تل خاکی از خاطره ها دفنم .
گاهی که با خود می اندیشم از ماندن خود بیزار می شوم . و وقتی با دیگران حرف می زنم مدام مرا سرزنش می کنند ولی من می خواهم همان کبوتر خوشبال قبلی باشم که .....
دلم می خواهد که مانند دوستان شهیدم ، دیگر نباشم و یا لااقل دور از مکان آنها نباشم . وقتی به یاد شهید روستائی می افتم که چه زیبا به لقاء الله پیوست ، وقتی که به یاد حسین می افتم که چگونه در لحظه های آخر ، آیات قرآن را زیر لب زمزمه می کرد ، وقتی به یاد جمشید می افتم که سر تا پای وجودش عشق بود و بس ، وقتی به یاد رضائی و دائی می افتم که چه گمنام در آن سوی این مرز خاکی ، در کرانه سرخ دریا به معراج رسیدند و وقتی به یاد شهید مظلوم " کردستانی " که سری در بدن نداشت و خود را زنده می بینم ، بار سنگین ماندن را بر دوش ناتوانم حس می کنم .
چون بیوه ها ننگ سلامت ماند بر ما تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
آری ، در آن سوی این جا ها و در نا کجا آباد هستی ، در کرانه ابدیت و خلود ، جبهه را میگویم ، در فراسوی آن قله بلند یا در آن گودال پایین تپه و شاید هم زیر آن تخته سنگهای بزرگ کلهرات و قله سورن شهیدی به خون تپیده است که هر لحظه ، یادش مرا از خود بیخود می کند . قیافه اش دارد کم کم از یادم میرود . قدی میانه با موهائی صاف و بلند با یک چفیه سفید به گردن و کلاهی به سر ، که خیلی به او می آمد مخصوصاٌ وقتی لباس چریکی اش را هم می پوشید . همه دوستش داشتند این قیافه را همه روزه پشت جیپ 106 ترکش خورده می دیدیم که همیشه غروب ها در جاده راه خون می تاخت و عراقیها را حسابی عصبانی میکرد و با پنجه های تیز مرگ دست و پنجه نرم میکرد .
کمترین بازی در این میدان بود سر باختن در کف طفلان چو چوگان است اینجا دارها
به کارش عشق می ورزید و با تمام محورها مانند کف دست آشنا بود . هر جا خبری می شد می گفتند برادر رضائی را خبر کنید . جبهه نوسود دیگر خانه اش شده بود و مامنی جز آن سنگر کناری پایگاه نداشت . یادم هست یک شب دعای کمیل بود . دوست ما در اواخر دعا وارد سنگر مسجد شد و آرام در گوشه ای به گریه نشست دعا تمام شد و تمام بچه ها سنگر مسجد را ترک کردند ولی من هنوز صدای هق هق گریه اش را از سنگر کناری می شنیدم . وقتی برای دو یا سومین بار مجروح شد ، بچه ها گفتند فلانی دیگر بر نمی گردد ولی بعد از چند روزی با سر و روی باند بسته وارد محور شد . دوباره همان لباس چریکی و همان کلاه و چفیه را به تن کرد .
به نقل از خاطرات شهید احمد رضا احدی