کرامات حضرت معصومه (س) - صفحه 2
ads ads
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 8 تا 8 , از مجموع 8

موضوع: کرامات حضرت معصومه (س)437 روز پیش

  1. #1
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    4bkliwqu4ljmk8xm4kja کرامات حضرت معصومه (س)

    داستان روز وداع

    مرتضى عبدالوهابى
    طلبه‏هاى جوان نخجوانى در سالن مدرسه علميه جمع شده بودند.قرار بود فيلم مراسم ورود آنها به ايران نمايش داده شود. اين‏فيلم چند ماه قبل در فرودگاه مهرآباد گرفته شده بود. طلبه‏هاحدود 100 نفر بودند. با شروع فيلم زمزمه‏ها قطع شد. همه بادقت‏به صفحه تلويزيون چشم دوختند. فرودگاه پذيراى طلاب جوان جمهورى‏آذربايجان بود. گزارشگران و خبرنگاران زيادى از صدا و سيما ومطبوعات آمده بودند. در قسمتى از فيلم نماى نزديكى از صورت وچشمان يكى از طلاب نشان داده شد. افراد حاضر در سالن با مشاهده‏چشمان معيوب آن طلبه با صداى بلند خنديدند. حمزه سرش را زيرانداخت و صورتش سرخ شد. صداى دوستانش را از گوشه و كنارمى‏شنيد. بچه‏ها ديدين چه جورى از صورت حمزه فيلم برادرى‏كردن! چشماش قشنگ معلوم بود! انگار فيلم برداره باهاش لج‏بوده.مى‏خواسته او نو مسخره كنه. بچه‏ها نگاه كنيد. دوباره داره حمزه رو نشون مى‏ده!
    حمزه ديگر طاقت نياورد. با عصبانيت‏ازجا بلند شد. از سالن بيرون آمد. احساس حقارت مى‏كرد. به‏حجره‏اش پناه برد و در اتاق را روى خودش بست. در آن لحظات باخود انديشيد كاش هرگز به ايران نيامده بود. سرانجام تصميمش راگرفت. بايد به نخجوان بر مى‏گشت. لباسهايش را پوشيد. نمى‏توانست‏اينجا بماند و در زيرنگاههاى تحقيرآميز و خنده‏هاى تلخ دوستانش‏خرد شود. در اتاق را باز كرد. از مدرسه خارج شد. هنوز صداى‏تلويزيون از سالن مدرسه به گوش مى‏رسيد. حمزه به حرم حضرت‏معصومه (س) رفت تابراى آخرين بار بى بى را زيارت كند. حرم‏خلوت بود. كنار ضريح نشست. صورتش را به شبكه‏هاى نقره‏اى آن‏چسباند و آرام آرام مثل بچه كوچكى شروع به گريه كرد. اى‏دختر باب الحوائج من اين همه راه اومدم تو اين شهر غريب زيرسايه شما درس بخوابم. مبلغ مذهبى بشم. اما نمى‏تونم اين همه‏تحقيرو تحمل كنم. من بر مى‏گردم نخجوان. اومدنم از اول اشتباه‏بود! حمزه به ياد چند ماه قبل افتاد. روزى را به خاطر آورد كه‏خبردار شد گروهى از ايران به نخجوان آمده‏اند تا از جوانان‏علاقه مند به تحصيل علوم دينى در حوزه علميه قم ثبت نام كنند. حمزه با پدرش به محل ثبت نام رفت. مسولان وقتى متوجه چشم معيوب‏او شدند از گزينش او خود دارى كردند. حمزه با ناراحتى گفت:
    چرا بايد من با وجود علاقه فراوان به تحصيل علوم دينى به خاطريك نقص عضو كوچك محروم بشم؟
    پدرش جلو رفت و به آرامى درگوش يكى از مسولان ثبت نام چيزى‏گفت:
    اين طفل معصوم گناه داره. ما شيعه هستيم. دلم مى‏خواد پسرم‏مبلغ بشه. شما رو به امام حسين قسم مى‏دم اگه راهى داره كمكش‏كنيد! مسولان برخلاف شرط پذيرش اسم حمزه را در ليست نوشتند.
    جوان با ياد آورى اين خاطرات بيشتر دلش گرفت. از جا بلند شد.
    با بى بى خدا حافظى كرد و از حرم بيرون آمد. كبوتران در آسمان‏حرم در حال پرواز بودند. حمزه در راه به يكى از همكلاسى هايش‏برخورد. سلام كرد و جوان مثل يك ناشناس جوابش را داد و به راه‏خود رفت. حمزه مات و مبهوت به دنبال او دويد. حيدر صبركن.
    كجا مى‏رى؟ جوان ايستاد و سربرگرداند. حالاديگه به رفيقت كم‏محلى مى‏كنى. حمزه تويى؟
    آره بابا خودم هستم. پس مى‏خواستى كى باشه؟
    پس چشمات چيه توهم مى‏خواى مثل بقيه منو مسخره كنى نه به‏خدا فقط مى‏خوام بگم چشمات...
    چشمام چى؟
    سالم سالم شده! دروغ مى‏گى به ارواح خاك آقام راس مى‏گم.
    من اصلا اولش تو رو نشناختم.
    حمزه با ناباورى به چشمش دست كشيد.
    اگه باور نمى‏كنى برو تو آينه نگاه كن. راستى چكار كردى خوب‏شدى؟ دكتر رفتى؟ آره يه دكتر خيلى خوب كدوم دكتر؟
    حمزه با دست‏به حرم حضرت معصومه (س) اشاره كرد و بعد با سرعت‏به سمت مدرسه علميه دويد. جوان هاج و واج برجاى ماند. حمزه به‏مدرسه كه رسيد يكراست‏به حجره‏اش رفت. آينه كوچكى پيداكرد.
    مقابل صورت خود گرفت. دوچشم پرفروغ مثل دو مرواريد از داخل‏آينه به او خيره شده بودند. امروز براى او روز وداع بود. روزخداحافظى از كريمه اهلبيت و باز گشت‏به وطن. اما مثل اينكه بى‏بى راضى نبود او به زادگاهش برگردد.
    چشمانش را بست. ندايى از ژرفاى درون درگوشش طنين انداز شد.
    كبوتر كوچك به آشيانه آل محمد (ص) خوش آمدى.
    پايان
    آذر77
    منبع:
    كريمه‏اهلبيت،على اكبر مهدى‏پور.



  2. #8
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    پیش فرض

    مهربان آلجا

    كرامت معصوميه (س)

    مرتضى عبدالوهابى
    اذان مغرب نزديك است . وضو مى‏گيرى . آماده رفتن به مسجدمى‏شوى . دخترت «مهربان‏» گوشه‏اى كز كرده و با اخم نگاهت‏مى‏كند . جانمازت را برمى‏دارى . كنار مهربان مى‏نشينى . صورتش رانوازش مى‏كنى . هنوز ناراحت است . چيزى نمى‏گويى . اگرهم بگويى‏او نمى‏شنود . تنها اشارات دست تو را مى‏فهمد . مهربان تو كرولال‏است . 27 سال است چيزى نمى‏شنود . در اين سالها آرزو داشته‏اى‏براى يك‏بار هم كه شده صدايش را بشنوى . مهربان بگويد : مادر ! مادر ! و تو در جوابش بگويى : جان مادر ! عمر مادر !
    از خانه بيرون مى‏آيى . شب استانبول گرم و دم كرده است . به‏مسجد امام رضا (ع) مى‏روى . سيد جميل امام جماعت مسجد آماده‏اقامه نماز است . پنكه‏هاى سقفى با سرعت مى‏چرخند . صف‏ها بسته‏مى‏شود . سجاده‏ات را پهن مى‏كنى . نماز كه تمام مى‏شود بى‏حركت‏سرجايت مى‏نشينى و به فكر فرو مى‏روى .
    خدايا ، چكار كنم ؟ ! كاروان هفته ديگر حركت مى‏كند . مهربان‏را ببرم يانه ؟ با صداى قرآن سيد جميل به خود مى‏آيى . مى‏روى پيشش . آقا سيد جميل ! بله خواهرم . يه عرضى خدمتتون داشتم . بفرماييد . دخترم از وقتى فهميده ، بى‏قرارى مى‏كنه . دلش مى‏خواهد همرام‏بياد . خوب بيارش اگه از لحاظ مادى مشكلى ندارى ، اونم بيار . آخه مى‏ترسم مشكلى درست‏بشه . چه مشكلى ؟ مهربان كر و لاله مى‏دونيد كه ؟ بله به همين خاطر مى‏گم بيارش . بلكه شفا پيدا كنه . خدا خيرت بده آقا سيد . خدا حافظ . برم فكرامو بكنم . در امان خدا . التماس دعا .
    از مسجد بيرون مى‏آيى . به خانه مى‏روى . كوچه پس كوچه‏هاى محله‏قديمى . اين محله شيعه‏نشين بخش آسيايى استانبول ، خاطرات‏بسيارى را در خود جاى داده . از وقتى مسجد امام رضا (ع)ساخته شد ، شور و حال ديگرى پيدا كرد . به خانه مى‏رسى . در راباز مى‏كنى . مهربان را مقابل خود مى‏بينى . خنده برلب دارد .
    ديگر چه نقشه‏اى برايت كشيده ؟ دستانت را مى‏گيرد و در چشمانش زل‏مى‏زند و به انتظار مى‏ماند تا لب‏هايت تكان بخورد .
    مينى‏بوس در بزرگراه حركت مى‏كند . خورشيد از شور و التهاب‏افتاده ، متوجه مهربان مى‏شوى . نگاهش سمت چپ جاده به درياچه‏اى‏است كه در حاشيه كوير گسترده شده . سرانجام به مقصد مى‏رسيد .
    هوا تاريك شده . چشم انداز شهر با چراغهاى روشن در برابر شماست. گنبد زرد حضرت معصومه (س) را كه مى‏بينى لبخندى مى‏زنى و آن‏را به مهربان نشان مى‏دهى . راننده ، مينى‏بوس را كف رودخانه‏نزديك حرم پارك مى‏كند . همه پياده مى‏شويد . دور سيد جميل جمع‏مى‏شويد و او شروع به صحبت مى‏كند : برادرا ! خواهرا ! اذان مغرب نزديكه . همين حالا مى‏ريم زيارت‏بعد از نماز بر مى‏گرديم وسايلو جا به جا مى‏كنيم . التماس دعا .
    دسته‏جمعى حركت مى‏كنيد . به صحن مطهر مى‏رويد . زن‏ها از مردهاجدا مى‏شوند . دست مهربان را مى‏گيرى . وارد ايوان آيينه مى‏شويددخترت محوتماشاست . به سمت ضريح مى‏رويد . جمعيت را مى‏شكافيدبعد از زيارت گوشه‏اى نزديك ضريح مى‏نشينيد . به حضرت معصومه(س)متوسل مى‏شوى . دعا مى‏كنى ، مهربان از شدت خستگى به خواب‏مى‏رود . شايدهم خواب نباشد . به حالت‏سجده است . يك مرتبه ازجا بلند مى‏شود . گوش‏هايش را مى‏گيرد و فرياد مى‏كشد . به سختى‏كلماتى ادا مى‏كند . مى‏شنوم . آقا ! خانم ! مى‏لرزى . از شدت خوشحالى نمى‏دانى چكار كنى ؟ خدام متوجه‏مى‏شوند . شما را از حلقه جمعيت‏خارج مى‏كنند . به دفتر حرم‏مى‏رويد . مهربان به سختى حرف مى‏زند . اشاره مى‏كند . نمى‏توانداز زبانش كار بكشد . خوب به حركات دستش دقت مى‏كنى . دختر هيجان‏زده است . دو نفر را ديده . آقايى با عمامه سبز و يك خانم .
    خانم آمده و او را در آغوش گرفته و دخترت يك مرتبه احساس كرده‏مى‏شنود . در اين وقت متوجه ورود سيد جميل مى‏شوى . سلام آقا سيد ! سلام خواهرم ! ما قسمت‏برادرا بوديم . گفتند يه دختراستانبولى شفا پيدا كرده . مهربان خوب شد ؟ بله ! خوب خوب . صداها رو مى‏شنوه . اما كلماتو به سختى ادامى‏كنه .
    نيم ساعت پيش قسمت‏برادرا مراسم عزادارى بود . من از مداح‏خواستم براى دختر شما و مادر خودم دعا كنه . حالا همه چيزوتعريف كن . بايد براى مسئولين حرم ترجمه كنم .
    به دخترت نگاه مى‏كنى . مى‏خندد . مهربان تو قدم به دنياى‏جديدى گذاشته است .



  3. تشكر

    سید (03-16-2011)

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Design By VBIran
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 07:22 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
طراحی ، کدنویسی توسط : وی بی ایران
کليه حقوق اين سايت متعلق به  آیه های زندگی  است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سئو و بهينه سازي : انجمن سئو