کرامات حضرت معصومه (س)
ads ads
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 8

موضوع: کرامات حضرت معصومه (س)437 روز پیش

  1. #1
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    4bkliwqu4ljmk8xm4kja کرامات حضرت معصومه (س)

    داستان روز وداع

    مرتضى عبدالوهابى
    طلبه‏هاى جوان نخجوانى در سالن مدرسه علميه جمع شده بودند.قرار بود فيلم مراسم ورود آنها به ايران نمايش داده شود. اين‏فيلم چند ماه قبل در فرودگاه مهرآباد گرفته شده بود. طلبه‏هاحدود 100 نفر بودند. با شروع فيلم زمزمه‏ها قطع شد. همه بادقت‏به صفحه تلويزيون چشم دوختند. فرودگاه پذيراى طلاب جوان جمهورى‏آذربايجان بود. گزارشگران و خبرنگاران زيادى از صدا و سيما ومطبوعات آمده بودند. در قسمتى از فيلم نماى نزديكى از صورت وچشمان يكى از طلاب نشان داده شد. افراد حاضر در سالن با مشاهده‏چشمان معيوب آن طلبه با صداى بلند خنديدند. حمزه سرش را زيرانداخت و صورتش سرخ شد. صداى دوستانش را از گوشه و كنارمى‏شنيد. بچه‏ها ديدين چه جورى از صورت حمزه فيلم برادرى‏كردن! چشماش قشنگ معلوم بود! انگار فيلم برداره باهاش لج‏بوده.مى‏خواسته او نو مسخره كنه. بچه‏ها نگاه كنيد. دوباره داره حمزه رو نشون مى‏ده!
    حمزه ديگر طاقت نياورد. با عصبانيت‏ازجا بلند شد. از سالن بيرون آمد. احساس حقارت مى‏كرد. به‏حجره‏اش پناه برد و در اتاق را روى خودش بست. در آن لحظات باخود انديشيد كاش هرگز به ايران نيامده بود. سرانجام تصميمش راگرفت. بايد به نخجوان بر مى‏گشت. لباسهايش را پوشيد. نمى‏توانست‏اينجا بماند و در زيرنگاههاى تحقيرآميز و خنده‏هاى تلخ دوستانش‏خرد شود. در اتاق را باز كرد. از مدرسه خارج شد. هنوز صداى‏تلويزيون از سالن مدرسه به گوش مى‏رسيد. حمزه به حرم حضرت‏معصومه (س) رفت تابراى آخرين بار بى بى را زيارت كند. حرم‏خلوت بود. كنار ضريح نشست. صورتش را به شبكه‏هاى نقره‏اى آن‏چسباند و آرام آرام مثل بچه كوچكى شروع به گريه كرد. اى‏دختر باب الحوائج من اين همه راه اومدم تو اين شهر غريب زيرسايه شما درس بخوابم. مبلغ مذهبى بشم. اما نمى‏تونم اين همه‏تحقيرو تحمل كنم. من بر مى‏گردم نخجوان. اومدنم از اول اشتباه‏بود! حمزه به ياد چند ماه قبل افتاد. روزى را به خاطر آورد كه‏خبردار شد گروهى از ايران به نخجوان آمده‏اند تا از جوانان‏علاقه مند به تحصيل علوم دينى در حوزه علميه قم ثبت نام كنند. حمزه با پدرش به محل ثبت نام رفت. مسولان وقتى متوجه چشم معيوب‏او شدند از گزينش او خود دارى كردند. حمزه با ناراحتى گفت:
    چرا بايد من با وجود علاقه فراوان به تحصيل علوم دينى به خاطريك نقص عضو كوچك محروم بشم؟
    پدرش جلو رفت و به آرامى درگوش يكى از مسولان ثبت نام چيزى‏گفت:
    اين طفل معصوم گناه داره. ما شيعه هستيم. دلم مى‏خواد پسرم‏مبلغ بشه. شما رو به امام حسين قسم مى‏دم اگه راهى داره كمكش‏كنيد! مسولان برخلاف شرط پذيرش اسم حمزه را در ليست نوشتند.
    جوان با ياد آورى اين خاطرات بيشتر دلش گرفت. از جا بلند شد.
    با بى بى خدا حافظى كرد و از حرم بيرون آمد. كبوتران در آسمان‏حرم در حال پرواز بودند. حمزه در راه به يكى از همكلاسى هايش‏برخورد. سلام كرد و جوان مثل يك ناشناس جوابش را داد و به راه‏خود رفت. حمزه مات و مبهوت به دنبال او دويد. حيدر صبركن.
    كجا مى‏رى؟ جوان ايستاد و سربرگرداند. حالاديگه به رفيقت كم‏محلى مى‏كنى. حمزه تويى؟
    آره بابا خودم هستم. پس مى‏خواستى كى باشه؟
    پس چشمات چيه توهم مى‏خواى مثل بقيه منو مسخره كنى نه به‏خدا فقط مى‏خوام بگم چشمات...
    چشمام چى؟
    سالم سالم شده! دروغ مى‏گى به ارواح خاك آقام راس مى‏گم.
    من اصلا اولش تو رو نشناختم.
    حمزه با ناباورى به چشمش دست كشيد.
    اگه باور نمى‏كنى برو تو آينه نگاه كن. راستى چكار كردى خوب‏شدى؟ دكتر رفتى؟ آره يه دكتر خيلى خوب كدوم دكتر؟
    حمزه با دست‏به حرم حضرت معصومه (س) اشاره كرد و بعد با سرعت‏به سمت مدرسه علميه دويد. جوان هاج و واج برجاى ماند. حمزه به‏مدرسه كه رسيد يكراست‏به حجره‏اش رفت. آينه كوچكى پيداكرد.
    مقابل صورت خود گرفت. دوچشم پرفروغ مثل دو مرواريد از داخل‏آينه به او خيره شده بودند. امروز براى او روز وداع بود. روزخداحافظى از كريمه اهلبيت و باز گشت‏به وطن. اما مثل اينكه بى‏بى راضى نبود او به زادگاهش برگردد.
    چشمانش را بست. ندايى از ژرفاى درون درگوشش طنين انداز شد.
    كبوتر كوچك به آشيانه آل محمد (ص) خوش آمدى.
    پايان
    آذر77
    منبع:
    كريمه‏اهلبيت،على اكبر مهدى‏پور.



  2. #2
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    پیش فرض

    شفاى اميد و عشق

    عبدالصمد زراعتى جويبارى
    مدتها بود كه او با ويلچر فاصله خانه تا حرم را پشت‏سر مى‏گذاشت تا شايد دستى پنهان بتواند دردش را درمان كند. با اميدمى رفت ولى نا اميد بر مى گشت. تمام هستى خود را صرف درمان‏كرده بود و خانواده‏اش در تنگدستى به سر مى بردند. پيرمرد خلقش‏تنگ شده و اعصابش به هم خورده بود. از نگاه چهار فرزندش، كه‏همواره او را تا عمق درد و اندوهش; همراهى مى كردند. شرمسار بود. شبها تا نيمه در ميان درد و ناله غوطه مى خورد. سه سال و اندى بود كه درد تمام وجودش را فرا گرفته بود. براى‏درمان بيمارستانهاى مشهد و تهران را بى هيچ نتيجه‏اى پشت‏سرنهاده بود. خودش هم مى دانست كه بايد به‏تدريج‏بميرد. ولى اميدبه زندگى و اهل بيت (ع) او را به تقلا وا مى داشت.
    هر روز صبح همانند دوران سى ساله كارمندى‏اش در اداره دارايى،از خانه خارج مى شد تا در حرم امام رضا (ع) به آرزويش دست‏يابد. اهل محل با نگاهى ترحم آميز با وى احوالپرسى مى كردند، به اوقوت قلب مى دادند. مى دانست چهره‏هاى مهربان همسايگان، در پشت‏سرش حالت ترحم مى گيرد و با زمزمه‏هاى دردناك دلسوزانه همراه‏مى شود.
    آن روز برف ملايمى مشهد را سپيد پوش كرده بود; باد سوزناكى ازطرف غرب مى وزيد و با سرعت از روى شهر مى‏گذشت. آسمان تاريك وكدر مى نمود. بارش برف با طراوت و سبكبالى ادامه داشت و بادبا زوزه وحشتناكى آن را بدين سو و آن سو مى پراند. چراغهاى‏خيابانها روشن بود; ماشين‏ها به آرامى و با دود و بخار برفهاى‏سپيد را زير پا له مى كردند و خطى سياه و چركين بر جاى مى‏گذاشتند. رد ويلچر بر برفهاى پياده روى منتهى به حرم هر آشنايى رامتوجه پير مرد مى كرد كه طبق معمول به حرم مى رفت. شهر خلوت وخاموش مى نمود. پير مرد تنها به گلدسته‏هاى براق و زرد حرم، كه‏استوار در ميان باد و كولاك ايستاده بود، نگاه مى كرد. گلدسته‏ها نيز هر روز صبح به اشتياق ديدار او تا پس كوچه‏ها سرك‏مى كشيدند! وقتى وارد صحن شد. جوانى گندمگون با قامتى بلند وموهاى مجعد، در پشت ويلچرش قرار گرفت و با لبخندى مهر آميزبالهجه جنوبى گفت، پدر جان! تو اين هواى سرد و برفى چرا بيرون‏اومدى؟ پيرمرد سرش را چرخاند، و لبخندى زد گفت: تو براى چه‏اومدى پسر جون.
    من !؟ ساعت نه بايد بروم دانشگاه، سرويس مون جلوى در حرمه،اومدم زيارتى بكنم و برم دانشگاه. پس دانشجو هستى؟ چه رشته‏اى مى خونى! جوان، كه ويلچر را به جلومى راند، گفت الهيات. راستى نگفتى چرا تو اين هوا اومدى بيرون، زائرى نه؟ از لهجه‏ات‏معلومه كه اهل شمالى پيرمرد كه به گنبد حرم نگاه مى كرد. آهى‏كشيد و گفت، عشق تعريف نداره، اهل رستمكلاى بهشهرم ولى عمريه‏مشهد زندگى مى كنم.
    جوان نفس عميقى كشيد و ساكت ماند. صحن حرم قدرى خلوت‏تر ازهميشه بود. برف صحن را در خود پوشانده بود و گنبد و گلدسته‏هابا رنگهاى دلپذيرشان چون دسته گلى بر فراز همه زيبايى‏ها جاخوش كرده بودند. وقتى در ورودى حرم رسيدند، پيرمرد صميمانه‏جوان را دعا كرد و گفت: خدا برات بسازه، خير ببينى، دستت دردنكنه، من داخل حرم نمى رم. گوشه‏اى از كفش كن را نشان داد وگفت جام اونجاست، خدام كمكم مى كن. جوان براى پيرمرد دعا كردو پس از خداحافظى در ميان جمعيت ناپديد شد.
    پيرمرد در مكان‏هميشگى‏اش قرار گرفت. قدرى خود را جابه جا كرد و از لا به لاى‏زائران به ضريح خيره شد. رنگش تغيير كرد و اشك به آرامى درچشمانش حلقه زد. دست‏ها را ستون صورتش كرد. لبانش مى لرزيد. انگار دهانش را بسته بودند. بغض گلوى نازكش‏را مى‏فشرد.
    لب گشود، سفره دلش را پهن كرد و كلمات را كنار هم‏چيد: آقا... على بن موسى الرضا (ع)... عليلم، الان دو ساله كه ميام و دست‏خالى بر مى گردم شما غيرشيعيان را محروم نمى كنيد، ولى من... گريه كلماتش را به هم‏ريخت. آقا، آقاجون، توجهى به من بفرما. هاى هاى گريه‏اش‏زائرانى را كه وارد و يا خارج مى شدند، متوجه او مى‏كرد. او بى توجه به اطرافش حرف‏هاى دلش را بريده بريده مى زد: آقاجون... اسمم ابوالفضله... ماه شعبان هم رسيده... آقا، جون‏خواهرت بى بى معصومه خلاصم كن.
    مى‏بينى آقا با اين وضع اومدم‏تا بگم خسته شدم... آقا جون قهر نمى كنم; ولى ديگه مزاحم‏نميشم. مدتى در حال و هواى خود غوطه خورد. بالاخره سفره دلش راجمع كرد و از حرم خارج شد. از بارش برف و وزش باد خبرى نبود. صورت پيرمرد گشاده و باز مى نمود و دلش سبك شده بود. به ويلچرسكندرى زد و به تندى حرم را پشت‏سر نهاد. در شهر جنب و جوش‏بيشترى به چشم مى خورد. برفها به سرعت آب مى شد. صداى الله‏اكبر از گلدسته‏ها و ماذنه‏هاى مساجد شهر تا دل افلاك راه مى‏پيمود. وقتى كه او به خانه رسيد. دخترش زهرا نگران و آشفته به‏كمكش شتافت و با گلويى بغض كرده، گفت: مامان... مامان بابااومده. پيرمرد شاداب و سبكبال حالشان را پرسيد. زهرا گفت: بابا چرا تو اين هوا رفتى بيرون مى دونى چقدر دلواپس بودم‏داشتم دق مى كردم. پيرمرد سرفه‏اى كرد و گفت: نگران نباش باباچيزى‏ام نميشه، همسرش به كمك دختر آمد و گفت: قانع شدى؟ آره معصومه خيلى سبك شدم. اين بچه داشت دق مى كرد. آخه مرداين بچه، سال آخرشه، بايد درس بخونه نبايد.... پيرمرد دستكش‏را از دست‏بيرون آورد و گفت: ديگه تموم شد. به دخترش گفت: زهرا، بابا جون غصه منو نخور، حالا كمك كنيد بيام پايين. شب جمعه بود و برف به شدت مى باريد. پيرمرد در اتاق كوچك خود،كه رو به حرم بود، روى تخت چوبى‏اش دراز كشيده بود و به آسمان‏نورانى و گلدسته‏هاى حرم نگاه مى كرد.
    خانه خلوت و ساكت‏بود و بچه‏ها عليرغم مخالفت مادر به حرم رفته‏بودند. همسرش نبات داغ برايش آورد. او به حمت‏خود را روى تخت‏جابه جا كرد، به ديوار تكيه داد و گفت: مى‏دونى معصومه تنهاآرزوم اينه كه اين بچه‏ها سر و سامون بگيرن.
    زن گفت: شب شب تولد آقا ابوالفضله، ان شاء الله خدا كمك مى‏كنه. صدايش گرفته بود گويا گلويش بغض كرده بود. از جاى برخاست و به بهانه كارى از اتاق خارج شد تا در گوشه آشپزخانه،جاى هميشگى‏اش بتواند دلش را سبك كند.
    سپيدى به تازگى پاى به عالم گذاشته بود كه بيدار شد. به زحمت‏خود را جابه جا كرد، عرق سردى روى صورتش نشسته بود. احساس‏خوشى وجودش را فرا گرفته بود. به فكر خوابش بود و بارها وبارها از اول تا آخر آن را مرور كرد. همسرش متعجبانه پرسيد. چيه، چيزيت‏شده؟
    نه، پس چرا بيدارى بهتون مى‏گم سر صبحونه. بعد از صبحانه خواب شب قبل را براى آنها تعريف كرد و همه‏خوشحال شدند.
    محمد گفت: خوب بابا جون كى مى‏ريم قم؟ زنش گفت: كاش على هم‏اينجا بود، طفلكى اگه بدونه باباش چه خواب ديده از زهدان تااينجا يه سره مى‏آد. پيرمرد بيشتر از همه احساس غرور و شادى مى‏كرد. بچه‏ها اصرار داشتند بدانند كه پدر چه وقتى به قم مى رود;اما او مى گفت: صبر كنيد ببينم چيكار بايد بكنم. ولى خواهش مى كنم برا كسى‏تعريف نكنين، محمد تو هم كه رفتى رستمكلا به زنت و فاميل‏هامون‏چيزى نگو... .
    پيرمرد تمام آن روز را به ديوار تكيه داد و بى‏آنكه حرفى بزند از پشت‏شيشه‏هاى بخار گرفته، به كوچه نگاه كرد. روزها از پس هم مى گذشت اما از سفر به قم خبرى نبود.
    نيمه‏هاى‏شب شنبه بيست و چهارم دى ماه بود. پيرمرد به ديوار تكيه زده،متفكرانه به نقطه‏اى خيره شده بود. گويا گذشته‏ها و آينده رامرور مى كرد. با خود در كلنجار بود كه صداى آرام همسرش او رابخود آورد: آقا، آقا، با توام، كجايى؟ آه معصومه تويى؟ آره‏انگار اينجا نيستى؟ - هان، نمى دونم اينجوريه؟ راستى بچه‏ها كجان؟ - خوابيدن؟ - آره خيلى وقته. - كجا بودى؟ لباسها رو شستم، گفتم چاى برات‏بيارم. - دستت درد نكنه زحمت كشيدى. مى‏دونى معصومه داشتم به‏بدبختى‏هام فكر مى كردم. لااقل تو زندگى‏ام نتونستم قدر تو يكى‏رو بدونم. نفس عميقى كشيد و زن اخمى كرد و گفت: من كه ازت بدى‏نديدم ما با هم رفيق بوديم. بارها بهت گفتم ابوالفضل. خدايى‏دلم نمى خواد، با من اينجورى صحبت كنى.
    پيرمرد كه چاى را باولع مى نوشيد، با دستهاى لرزان، استكان را روى نعلبكى گذاشت وگفت: تو آره، رفيق خوبى برام بودى ولى من مرد خوبى نبودم.بعضى وقتها به خودم ميگم كه اين درد مرض‏ها، پاداش بديهامه.شايد... نمى دونم; اما تو زن خوبى بودى.
    همسرش با ظرافت موضوع‏صحبت را عوض كردو گفت: راستى ابوالفضل; اين پا اون پا كردن وقم نرفتن واسه پوله.
    خوب آره، چه كنم زن؟ حاج حسن هم نيومده، منهم نمى دونم چيكاركنم. تو جيبم يه شاهى هم پر نمى زنه. بعد نفس عميقى كشيد وادامه داد: منم توش موندم. چندرغاز حقوق بازنشستگى كه ميره‏برا وام و قرض و قوله‏ها، روم نميشه به محمد بگم از حقوقش‏بگيره و بده. تازه تا آخر برج چند روزى مونده. نمى دونم، پاك‏دارم گيج مى شم. همين جا مى‏گيرم مى خوابم تا بميرم. اگه حاج‏حسن آمد كه منو مى بره قم; اگه هم تا عيد نيامد مى زارم براسال ديگه.
    ان شاء الله درست مى شه الان كه مسافرت سخته، محمد كه آمده بودمى گفت: عمو ماه بعد مى آد. آره مى دونم تا اون موقعش صبرمى‏كنم. تو خيلى خسته‏اى برو بخواب. - كارى ندارى ؟ نه; فقط اون قرصهامو با يه ليوان آب برام بياور. اتاق كه خلوت‏شد باز به فكر فرو رفت.
    اما اين بار سفر خيالى‏اش با خوابيدن به پايان رسيد. نزديكيهاى‏اذان صبح با سر و صورتى عرق كرده از خواب بيدار شد. مى خواست‏همسرش را صدا بزند، ولى منصرف شد و تا وقت نماز صبح صبر كرد. بعد از نماز وقتى همسرش به اتاق رفت، او را بيدار و آشفته‏ديد. پرسيد: چى شده ابوالفضل؟
    پيرمرد با گلويى بغض كرده، گفت، معصومه، باز بى بى حضرت‏معصومه رو تو خواب ديدم. به من امر كرده اگه دوا مى خوام برم‏قم. امام رضا (ع) به خواهرش حواله كرده. به بى بى گفتم نمى‏تونم، عليلم، دستم خاليه، فرمود كه بايد برم قم. منم ديگه نمى‏تونم صبر بكنم.
    زن كه تشويش و شوق شوهرش را ديد. با خوشحالى گفت: ديشب كه‏داشتم مى‏خوابيدم، متوجه شدم چهارتا جعبه نوشابه داريم، اونارو مى فروشيم. نبايد معطل كرد راست مى‏گى؟!
    دستانش را برهم‏ماليد، انگار همه چيز برايش مهيا شده بود. زن گفت: بعد ازصبحانه بچه‏ها ميرم دنبال داداشم مرتضى، تنهايى كه نمى‏تونى‏برى ؟
    نه، مرتضى نه معصومه، اون بيش از يك ماهه كه به ديدن‏مون‏نمياد. ما برايش فراموش شديم. شايد براش سخته، خواهش نكن. بامحمد ميرم يا ميگم زنگ بزنه داداشم بياد.
    اين چه حرفيه مرد. مرتضى كارگره مشكلات داره، اين دفعه سرش به‏كلى مشغول بود، ولى بى خبراز ما نبود. كى اوندفعه پنج هزارتومان داد زهرا بياره؟! اين حرفها رو بذار كنار، مى‏رم و بهش‏مى گم. نخواستى مساله‏اى نيست‏به خان داداش تو فريمان زنگ مى‏زنم بياد. مرد، كه به بخارى نگاه مى كرد، گفت: نمى دانم چى‏بگم.
    آنها دو روز در قم ماندند. هواى شهر سرد بود و پياده‏روها پر از برف.
    سراسر شهر چراغانى شده بود. از دم حرم تا انتهاى خيابان‏چهارمردان جمعيت موج مى زد. ساعت،9 شب را نشان مى داد. پيرمرد افسرده و غمگين بود و احساس غربت و بدبختى داشت. ازبلندگوى گلدسته‏هاى حرم صداى مداحى پخش مى شد. مرتضى (برادرخانم او) روى تخت نشسته و سرش را روى زانوهايش نهاده بود،معلوم نبود در چه فكر و خيالى بود. پيرمرد از زاويه تنگ‏پنجره، به حرم چشم دوخته بود; زير لب چيزهايى مى گفت و به‏آرامى اشك مى ريخت. لحظاتى گذشت پيرمرد لب گشود و گفت: آقامرتضى! بله مشتى، امشب شب ولادت امام زمانه، فردا هم كه مى‏خوايم بريم، بيا و محبت‏بكن و بريم حرم. مرتضى خنده كم جانى‏كرد و گفت: اين چه حرفيه آقاى امير كوهى، من مخلص جنابعالى‏ام،اگه گفتم نريم حرم به خاطر اين بود كه امشب خيلى شلوغه چوب به‏زمين نمى آد. نگاه، خيابونها رو نگاه، ماشاء الله; مثل بيست وهشتم صفر مشهده. با اين حال مى ريم، خدا رو چه ديدى. بعد ياعلى گفت و از جايش بر خاست.
    نم نم باران روى صورتها مى نشست‏اما حضور گسترده مردم، شهر را گرم و صميمى كرده بود. پيرمردبا سر و صداى ويلچرش، كه هيچ كس توجهى به آن نمى كرد، سر به‏زير انداخته بود و همراه مرتضى به طرف حرم مى‏رفت.
    به سختى در صحن شمالى مقابل ضريح قرار گرفتند. زائران با ديدن‏پيرمرد دعايش مى كردند; اما او همچنان سر به زير انداخته بود. قطره‏هاى درشت اشك بر چهره‏اش مى غلتيد. گاه سرش رابلند مى كردو از لاى جمعيت‏به دنبال ضريح مى گشت. مرتضى كنار او به خواندن‏زيارت نامه مشغول شد.
    بالاخره بغضش تركيد هاى هاى گريه‏اش بلند شد. در ميان گريه،بريده بريده كلماتى مى گفت: من از مشهد... بى بى خودت... حالابايد اينجورى به مشهد، بى بى جون داداشت... انگار هق هق گريه‏او پايانى نداشت! دقايق زيادى سپرى شد تا اينكه پيرمرد آرام‏گرفت.
    سرش به پهلو افتاد و مرتضى پتو را تا روى سرش كشيد تا سرمانخورد و به راحتى بخوابد. بيش از يك ساعت گذشته بود حرم‏همچنان پر از جمعيت‏بود. مرتضى كنار ويلچر نشسته بود و خواب‏به چشمانش فشار مى آورد. پيرمرد ناگهان تكانى خورد و بيدارشد. پتو را از سرش بر داشت‏به اطرافش نظرى انداخت. مرتضى راكنار ويلچر ديد. دست لرزانش را روى شانه‏هاى خسته او گذارد وبه آرامى از جاى بر خاست، چشمانش برق مى زد. مرتضى نا باورانه‏خشكش زده بود. زبان در كامش گير كرده بود.مى‏خواست چيزى بگويد، اما قادر نبود. پيرمرد كه، از شدت شوق‏زبانش بند آمده بود، دستانش را بالا برد، به سختى لب گشود وفرياد زد: يا زهرا، يا مهدى، يا امام رضا، يا حضرت معصومه.
    جمعيت همه به او نگاه كردند و او همچنان فرياد مى زد. مرتضى،مرتضى، ببين، مى بينى... ما دست‏خالى بر نمى گرديم. گريه او وضجه زائران در هم آميخت.
    بدين سان در شب ميلاد امام عصر (عج) سال هفتاد و سه يك بارديگر نقاره‏ها به صدا در آمد كه ...



  3. #3
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    پیش فرض

    پروانه صفا

    عبدالصمد زراعتى جويبارى
    شب چهار شنبه بود و ماه با درخشش چشم اندازى در گوشه‏اى ازآسمان تمام رخ ايستاده بود. ستارگان ريز و درشت‏بر بام شهررويهم انباشته شده بودند. شهر با قامتى در هم و بر هم از شدت‏گرمى هوا به خود مى‏پيچيد. در دل شهر ستونهاى بر افراشته وگنبدهاى رنگارنگ به متانت و بزرگى همه عالم صبورانه ايستاده‏بودند و تا دور دستها به استقبال دوستان و ميهمانان خودمى‏شتافتند. باد گرم و سرگردانى در خيابانهاى شهر مى‏وزيد.
    صداى قرآن و نوحه و طبل و شيپور از ناى بلندگوهاى دور و نزديك‏تا بى‏نهايت مى‏رفت. زمينيان بر سر و سينه مى‏زدند و آسمانيان باچشمانى اشكبار نظاره مى‏كردند. هر تازه واردى ناخود آگاه سينه‏در سوز و گذار مصيبت‏سيدالشهداء مى‏نهاد. صداى زنجيرها كه ازپشت زخمين عزاداران بر مى‏خاست در ميان فريادها و ناله‏ها گم‏مى‏شد. سراسر كوچه‏ها و خيابانها را پرچم‏هاى سياه كه اشعارحماسى و ايثار و شهادت رويشان نوشته بود پركرده بود. ساعت دورا نشان مى‏داد. اما شهر همچنان از جمعيت متلاطم بود.
    در اين هنگام اتوبوسى در آن سوى رودخانه كنار پل، در موازات‏حرم توقف كرد. مسافرين يكى يكى پياده شدند و هر كدام به طرفى‏رفتند. پروين و مادرش آخرين نفرى بودند كه پياده شدند. ابتدانفسى تازه كردند و بعد، مادر كيف بزرگ و چهار گوشى را از زمين‏برداشت و گفت: بريم پروين.
    و دخترك با چشمانى خواب آلود، تلوتلو خوران دنبالش براه‏افتاد. هر قدمى كه بر مى‏داشت لب به اعتراض مى‏گشود و گاه‏همانند بچه‏ها به چيزى بهانه مى‏كرد و مى‏ايستاد و با عصبانيت پابر زمين مى‏كوبيد و به مادر اعتراض مى‏كرد: مامان! خوابم مياد اا اه چرا بيدارم كردى؟
    يا مى‏گفت: مامان با توام، مى‏خوام همينجا بخوابم رو همين‏آسفالت.
    و بى محابا روى زمين مى‏نشست: تو چرا به حرفهايم گوش نمى‏كنى،نگاه! جيغ مى‏كشم‏ها!
    گاه قدرى آرام‏تر مى‏شد و مى‏گفت: راستى‏اينجا حرمه، نه؟ چقدر قشنگه ... آ آ آه، چقدر آدم تو خيابونه،اينا خواب ندارن؟ ... مامان جون، هواش گرمه دارم مى‏پزم ...
    از اين حرفها و مادر به آرامى با لهجه غليظ كرمانشاهى جوابش‏را مى‏داد: جان مادر! الان مى‏خوام ببرمت مسافرخانه ... خيلى‏خوابت مياد نه؟! ولى مادر نمى‏شه كه تو خيابون خوابيد مردم به‏آدم مى‏خندند. اينا اونجا رو نگاه او نجا مسافرخونه است...يواش‏تر مادر مردم نگاه مون مى‏كنن، زشته.الان به دختر خوبم يه آب خنك مى‏دم كه گرما از تنش بيرون بره،
    او با خوشرويى و نرمى با دخترش رفتار مى‏كرد تا اينكه درنزديكى حرم اتاقى اجاره كردند و دختر جوان غرولندكنان خود راروى تخت انداخت و خوابيد. او از روزى كه دچار بيمارى تشنج‏اعصاب شده بود خيلى كم مى‏خوابيد ولى براى كنترل تشنج اوقرصهاى خواب آور و آرام بخش به او مى‏دادند.
    آفتاب از سينه‏كش كوه خضر(كوهى در جنوب شرقى قم )بالا رفته بودو با سوز بر زمين مى تابيد. لكه‏هاى سپيد ابر در پهنه آسمان‏آبى ملايم و يكنواخت، به سويى نا معلومى مى‏دويد. گردو غبارهمچنان صورت شهر را تار و كدر مى‏نماياند.
    جنب و جوش غريبى درشهر جريان داشت. مغازه‏ها بسته بود و بيرقهاى سياه روى بام وتير برق و ديوارها با نوازش باد فراز بر مى‏داشت و تلوتلوخوران فرو مى‏افتاد. صداى دسته‏هاى عزادارى از دور و نزديك به گوش مى‏رسيد. پروين به‏همراه مادرش از مسافرخانه خارج شدند. چشمان درشت و بيمار اويكدم قامت‏حرم را مى‏كاويد و زير لب چيزهايى مى‏گفت. زير پلكش‏فرو افتاده بود و دستانش بطور محسوسى مى‏لرزيد. قامت او متمايل‏به جلو بود و قدمهايش را مى‏كشيد و صداى كفش سياه و چرمى‏اش‏توجه همگان را جلب مى‏كرد. مادر دستش را گرفته بود تا اونيفتد. وقتى وارد صحن شرقى حرم شدند پروين گفت: واى مامان!اين همه آدمها، نيگاه! دارن سينه مى‏زنند. و خودش نيز شروع كردبه سينه زدن كه گاه ريتم ضربان دست او همراه با دستان سينه زن‏عزادار نبود. دسته‏هاى عزادار گروه گروه و بدنبال هم وارد حرم‏مى‏شدند علم‏ها و بيرقهاى بلند با پرچمهاى سبز و سرخ كه به‏آرامى در دل آسمان پيچ و تاب مى‏خوردند و تصوير پرچمهاى عاشورارا در ذهن‏ها تداعى مى‏كرد.
    صداى سينه‏زنى‏ها و زنجيرها با همراهى طبل و سنج و شيپور وچكيدن قطره‏هاى اشك و ضجه عاشقانه، تصور خيالى عشق را مى‏زدود وباورها را در عشق حقيقى گره مى‏زد.
    آنها به سختى از لابلاى جمعيت‏كه از اول صبح در حرم و اطرافش اجتماع كرده بودند گذشتند و به‏داخل حرم رفتند. زنان زوار همانند موج مى‏شكنند و خروشان برديوار بارگاه مى‏كوبيدند و باز پس مى‏رفتند. و پروين و مادرش كه‏گاه گرفتار فراز وفرود جمعيت مى‏شدند به كمك نعدادى از خواهران‏به گوشه‏اى پناه بردند. دختر جوان به ديوار تكيه داد و بانگاهى عميق به ضريح، كه زنان با ناله و زارى و فرياد، زيارتش‏مى‏كردند نگاه مى‏كردو گاهى سر بر مى‏داشت و به سقف حرم كه‏باكاشى‏هاى معرق و آئينه، نماى دل انگيز و عرفانى را ترسيم‏مى‏نمود نگاه مى‏كرد.
    مادر ميانسال او با صورتى كشيده و قامتى بلند كه پيرى زود رس‏او را بيشتر از آنچه بود نشان مى‏داد. چشم به ضريح دوخته بود وبه آرامى اشك مى‏ريخت و هر وقت كه صورتش را در ميان انگشتان‏بلند و لاغر خود فرو مى‏برد نفسش به شماره مى‏افتاد و قطره‏هاى‏اشك از لاى انگشتان او تا سنگ‏فرش حرم امتداد مى‏يافت. زوارهم هركدام با صدايى بلند و ريتم مختلف حرف دل خود را مى‏زدند:بى‏بى جون شهادت جدت رو تسليت ميگم.
    - خانم روز شهادت امام سجاده، ترو جون اين امام ...
    - يا حضرت معصومه جون زينب كبرا ازت مى‏خوام كه ...
    - ميدونى خانم جون چند ساليه كه ...
    - بى‏بى معصومه، مريض‏ها التماس دعا دارند. اومدند كه ... نگذاردست‏خالى...
    پروين خسته شده بود. مادر او را روى زانوانش خواباند و اوپاها را تا روى شكم جمع كرد و چيزى نگذشت كه به خواب رفت.
    مادر صورت دختر را نوازش مى‏كرد و به زبان كردى اشعارى رازمزمه مى‏كرد گويا نوازش‏هاى مادرانه بود كه با صميميت ارائه‏مى‏كرد. خانم جوانى كه كنارش نشسته بود يكدم از شلوغى و گرماگلايه مى‏كرد: هوف ... هوف چقدر گرمه، ... اين همه آدم!؟
    واقعاكه ... و رو به مادر پروين كرد و ادامه داد: امان از دست مادرشوهرا، از تهرون گرفته ما رو آورده اينجا، گفت كه نذرى دارم.
    هوف ... بهش گفتم مادر من بيرون پيش كامى جون مى‏مونم. گفت الاو بلا بايستى بياى داخل. عروس خوبم و اداى مادر شوهرش را درمى‏آورد. حالا هم كه اومدم اينم اومدن من، گمش كردم نفسم‏بنداومد. نمى‏دونم چيكار بايد بكنم. آقامو بيرون تنها گذاشتم‏نمى‏دونم چطور بايد پيداش بكنم، آ آه و باز نفس‏هاى عميقى‏مى‏كشيد و با دست‏به خودش باد مى‏زد. بعد ادامه داد: مگه بايداومد داخل حرم تا نذر آدم قبول بشه، اونجورى نميشه؟ نيگاه تروخدا نيگاه و به جمعيت كه به طرف ضريح هجوم مى‏بردند اشاره كردو مادر پروين تنها به حرفهايش گوش مى‏داد. خانم جوان آئينه‏اى‏را از داخل كيفش در آورد و با آن صورتش را نگاه كرد و گفت:واى نيگاه صورتم چى‏شده؟ و مادر پروين با بى ميلى به صورتش‏نگاه كرد ولى چيزى در صورتش نديده بود. آه راستى خانم شمااز كجا اومديد؟
    مادر پروين كه با بى‏رغبتى گفت: از كرمانشاه.
    اووه از كرمانشاه اومديد؟
    و تن صدايش تغيير كرد و به دخترك كه هم چنان روى زانوى مادرش‏خوابيده بود نگاه كرد. مريضه نه؟ او مدى اينجا كه به قول‏مادرم دخيلش ببندى هان؟
    - آره خانم.
    - دخترت چند سالشه؟ خيلى‏قشنگه ماشاءالله
    - هفده سالشه
    - چرا مريض شد؟
    - چه مى‏دونم خانم از مدرسه اومد يه دفعه افتاد و تا حالاهمينجور باقى‏مونده.
    - بميرم الهى! ان شاءالله خوب ميشه، دكتربرديد؟
    - آره خانم تا دلت‏بخواد.
    - آهان، من نميدونم كلاس سوم يا چهارم ابتدايى بودم كه بامامانم اينا اومدم قم، مامانم مى‏گفت: مريض‏هاى لاعلاج اينجا شفامى‏گيرند. خدا رو چه ديدى شايد دخترت همين ... اه اه اه نيگاه‏مادر شوهرمه ترو خدا سرو وضعش رو ببين و با صدايى بلند او راصدا زد و خيزى برداشت و بى‏خدا حافظى رفت.
    مادر پروين مدتى به‏رفتار خانم جوان مى‏انديشيد. بعد سرش را روى ستون گذارد. در آن‏سوى ستون صداى خانمى كه مصيبت‏حضرت زينب را شروع كرده بوددوباره قلبش را متوجه كرد و به درستى گوش مى‏داد و صميمانه اشك‏مى‏ريخت. اشك از پس چشمانش به بيرون مى‏جهيد و از زير چانه‏اش‏فرو مى‏افتاد. باز زخم دلش سرباز كرده بود و به آرامى با حضرت‏معصومه(س) صحبت مى‏كرد: بى‏بى جون خواستيم بريم مشهد ولى... ولى‏بى زيارت تو ... صفايى نداشت... مى‏رفتيم پيش داداش غريبت تادخترم رو... اينوبگم و به پروين نگاه كرد. شفابده ... اومديم... شما... شما هم وساطت كنيد. .. جون زينب كبرا، بى‏بى. جون‏زهرا... نخواه دست‏خالى... برگرديم. غرق در ترسيم‏هاى ذهنى‏اش‏بود طورى صحبت مى‏كرد كه انگار حضرت معصومه در مقابل او نشسته‏است. و بالاخره هق هق گريه‏اش بلند شد. پروين بيدار شد و دستى‏به پيشانيش كشيد و به همراه نفس عميق نگاهى به اطراف انداخت وبعد با تبسم نويى به مادر نگاه كرد و به آرامى‏گفت: مامان‏تشنمه، احساس گرسنگى هم مى‏كنم. ميرم آب بخورم ... و مادر كه‏سر به ايوان نهاده بود با بستن پلكهايش به او اجازه داد كه‏برود. در ميان جمعيت ناپديد شد. مادرش لحظاتى در حال و هواى‏خودش سير كرد.بناگاه متوجه شد كه پروين به تنهايى بيرون رفته. اخمى كرد وبه فكش فشار آورد. دريافت كه دخترش با حال عادى بيرون رفت تارفع تشنگى بكند. چشمانش ناباورانه به نقطه‏اى خيره شد و چندبار پلكها را محكم به هم زد. گويا چيزى در مغزش خطور كرده بوداما باور نداشت. قلبش به تندى مى‏زد و نفس را به كندى مى‏كشيد. دلش بيقرار بود. بعد هاج و واج به دورش مى‏چرخيد. نمى‏دانست‏چكار بكند. لاى جمعيت، كنار حرم، درب ورودى همه جا را مى‏كاويدكه بناگاه پروين را ديد كه با صورتى گشاده و متبسم بطرفش‏مى‏آيد. او به آرامى قدمى به جلو برداشت. پروين رسيد و گفت:مامان بيرون چقدر شلوغه، ميدونى مامان يه عالمه آب خوردم توهم تشنته؟ مادر نا باورانه دو طرف بازويش را گرفت. و امتدادقد دختر را به درستى مى‏كاويد. ديگر لرزشى در دستان او مشاهده‏نمى‏كرد. تلوتلو نمى‏خورد. حرفهايش آرام و صميمى بود. و بوى‏خوشى از او به مشام مى‏رسيد. مادر بريده بريده گفت: پروين ...دخترم ...تو... تو... آره... آره دخترم تو شفا ... شفاگرفتى. .. واى خداى من.. . و صدايش را بلند كرد. گويا بى‏اختيارفرياد مى‏زد...زهرا... يا فاطمه... خدايا شكرت... و پروين را در آغوش كشيد.با فريادش، سكوت شكننده‏اى تا آن سوى صحن را در خود فرو برده‏بود. و زن عاشقانه دخترش را مى‏بوسيد. زنان زائر، آنها را درميان گرفته و با اشك چشمان خود غبار غربت را از رخش‏مى‏شستند...
    اندكى بعد، صداى نقاره‏ها در ميان يا حسين(ع) يا حسين(ع)عزاداران درهم آميخت و سيلاب اشك از آسمان دل عاشقان جارى شد وقلبهاى ماتمزده در عشق به اهل‏بيت استوارتر گرديده بود.



  4. #4
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    پیش فرض

    سيد خانه به دوش

    عبد الصمد زراعتى جويبارى
    گرد و غبار قامت‏شهر را در هم پيچيده بود و باد گرم مى‏وزيد و همچون تازيانه‏اى بر پيكره آن، مى‏كوبيد. آفتاب با رخى گرفته، سينه آسمان را مى‏شكافت و با خشم و حرارت بسيار، مى‏تابيد. كوچه‏ها و خيابانها خلوت مى‏نمود. سكوت سوزان و زوزه دهشتناك باد، بر شهر حكم مى‏راند. شاخه‏هاى ريز و درشت كاج و سرو، در حاشيه خيابانها در هم مى‏شكست. مدتها بود كه شهر چنين غبارروبى‏اى را در خود نديده بود! در اين حال، روحانى جوانى كه صورتش را لاى عبا قايم كرده بود و تنها چشمان درشت و نافذ و ابروان كشيده‏اش را به نمايش گذارده بود، زير تير برق چوبى كنار خيابان، ايستاده بود. او هر لحظه اين پا و آن پا مى‏كرد و هيكل خود را كه متزلزل و مضطرب به نظر مى‏رسيد، جابجا مى‏كرد. غبار بر پيشانى بلندش مى‏نشست و او هر از چندگاهى با گوشه عباى حنايى‏رنگ و پينه‏خورده‏اش آن را پاك مى‏كرد. از كوچه مقابل او كه تنگ و باريك و دلگير مى‏نمود، پيرمرد بلندقدى كه پشتش قدرى برآمده و نيمه تنه‏اش را كمانى كرده بود، بيرون آمده بود. او كه با يك دست، كلاهش و با دست ديگر، كت رنگ و رو رفته‏اش را محكم گرفته بود تا بتواند از آزار باد در امان بماند، به سرعت‏به آن طرف خيابان رفت و در حاليكه نسبت‏به وضع هوا، غرولند مى‏كرد به دو طرف خيابان نگاه مى‏كرد اما از ماشين خبرى نبود. اندكى بعد خود را به عقب كشيد و در كنار سيد ايستاد و بعد از سلام بى‏مقدمه گفت: واى، عجب هوائيه، كمتر تو قم، هوا رو اينجورى ديدم! و دستى به چشمانش كشيد و عضلات صورتش را بالا برد و ادامه داد: تو اين وضع بايد برم ... بايد برم دوا تهيه كنم ... ميدونى سيد! پيرى و صد جور بلا، سر پيرى، خانمم افتاد و پايش شكست. حالا بايد برم دواش تموم شده، بگيرم كه امشب آه و ناله‏اش به آسمان نره. روحانى جوان كه به سختى لبخند زده بود، پيرمرد را كه با صداى بلند حرف مى‏زد با صميميت نگاه مى‏كرد. پيرمرد در ادامه گفت: آقا سيد! چيه، تو فكرى، خداى ناكرده، ناخوشى؟! روحانى جوان دستى به عمامه‏اش زد و آن را روى سرش جابجا كرد و چيزى نگفت; پيرمرد پا پيش گذاشت و براى ماشينى كه از دور مى‏آمد دست‏بلند كرد اما ماشين نايستاد. پيرمرد كه به طرف سيد برمى‏گشت‏با صداى بلندى گفت: خدا خيرشون بده تو اين حال و روز توجهى به آدم نمى‏كنن، زمانه خيلى عوض شده آقا سيد! روحانى جوان كه سرش را به علامت تاييد تكان مى‏داد با تاكيد گفت: متاسفانه! پيرمرد كه همچنان خيابان را مى‏كاويد، گفت: سيد خدا! خيلى تو خودتى، جون جدت اگه از من كارى ساخته است، بفرما! روحانى جوان ابتدا به چشمان خرمايى رنگ او نگاه كرد بعد، سراپاى او را ورانداز كرد و با خود گفت: پيرمرد مهربون! تو چه كارى از دستت‏برمياد؟ يكى بايد به كار تو برسه! و از ته دل، برايش دعا كرده بود و تبسمى كرد در حاليكه عبايش را دور خويش جمع و جور مى‏كرد گفت: خيلى ممنونم پدرجان! پيرمرد گفت: بهرحال، خدا برات بسازه سيد! بعد به درازاى خيابان كه خار و خاشاك در آن مى‏دويدند و گرد و غبار، مسير خيابان را كدر كرده بود، چشم دوخت و همچنان انتظار ماشينى را مى‏كشيد. روحانى جوان گفت: مى‏دونى پدرجان! حق با شماست، ناراحتم; راستش بيرون كارى ندارم از روى ناراحتى زدم بيرون! و نفس عميقى كشيد و عبا را از روى صورتش برداشت. صورت كشيده، افتاده، متفكر، مضطرب و نااميد با چشمانى به رنگ آسمان و ناگفته‏هاى فراوانى كه از لاى مژه‏هاى بلندش قابل درك بود! بعد، ادامه داد: صاحب خونه‏ام خدا خيرش بده آدم ناسازگاريه، امروز با من دعوا كرد و گفت: بايد تا فردا ظهر، خونه را تخليه بكنى و الا كول و بارت رو مى‏ريزم تو كوچه. پيرمرد كه بعضى وقتها گوشهايش را جلوتر مى‏برد تا بهتر بشنود صورتش درهم رفت و با جديت و عصبانيت گفت: عجب! مگه، لا اله الله؟! در واقع آن حرفى راكه مى‏خواست‏بزند، نزد. بعد از مكثى، ادامه داد: خوب مگه قرارداد تو، تموم شده اولاد پيمبر؟! روحانى جوان گفت: نه، هنوز دو ماهى مانده ولى لج كرده. نمى‏دونم چرا؟ پيرمرد گفت: اگه نخواهى برى چى مى‏تونه بهت‏بگه؟! اى بابا! نترس از پلوفش. و با انگشتان بلندش بابت هر يك از كلماتش، خط و نشان مى‏كشيد و براى حرفهايش اهميت قايل بود. سيد كه به تير چوبى برق، تكيه داده بود، لبخندى زد. به نقطه‏اى خيره شد و چيزى نگفت. پيرمرد گفت: حالا اومدى بيرون اونهم تو اين هوا كه چى بشه؟! ولش كن آقا سيد! كارى نمى‏تونه بكنه. روحانى جوان گفت: نه پدرجان! بحث اين حرفهانيست، اگه خالى نكنم آبروم رو تو محله مى‏بره. من كه باهاش دعوا ندارم، خونه خودشه، اگه راضى نباشه چه مى‏شه كرد؟ تازه حق با من هم كه باشه، او نمى‏خواد من بمونم. گفتم كه لج كرده. درست نيست من هم لج‏بكنم. ماندم كه چه بكنم؟ و آهى كشيد و به نقطه‏اى خيره شد. پيرمرد با همان حالت گفت: واقعا نمى‏دونى چيكار بايد بكنى؟! اى امان هى، سيد خدا! برو پيش عمه‏ات بى‏بى معصومه، او برات چاره مى‏كنه. و در حالى كه جستى زد و به كنار خيابان رفت‏با صداى بلند كه سيد به سختى مى‏شنيد ادامه داد: سيد! اينا چاره مى‏كنن، من اگه به جاى تو باشم، ميرم حرم، ميگم: خانم جون! ... هر بلايى كه كشيديد ... مستاجرى نكشيديد!! و ماشين كهنه و رنگ و رو رفته‏اى با ظاهرى نفرت‏انگيز جلويش ترمز كرد. پيرمرد كه در ماشين را باز مى‏كرد لبخند زنان دستانش را بالا برد و با حرارت گفت: سيد! يادت نره، التماس دعا داريم. از دور، پيشانى مهر گرفته‏اش جذابيت‏بيشترى به صورتش داده بود و درون ماشين نشست‏خيلى زود از نگاه سيد، دور شد. و او كه به اخلاص و گفته‏هاى پيرمرد مى‏انديشيد برگشت و قامت گلدسته‏هاى حرم را كه در ميان آسمان خاك گرفته، استوار و صبور ايستاده بودند نگاه كرد. انگار او را صدا مى‏زدند: بيا... سيد بيا!!... سيد بعد از زيارت، از حرم خارج شده بود; هوا آرام گرديده اما آسمان همچنان كدر و غبار آلود بود و شهر نيز در پيچ و تاب گرما مى‏سوخت! او سر بزير انداخته، متفكر، مسير خانه را با اضطراب اما به آرامى طى مى‏كرد. كوهى از مشكلات و گرفتاريها در ذهنش به تصوير كشيده مى‏شد. چشمان متمايل به قرمز و پف كرده صاحبخانه را با آن سبيل نازك و كشيده و لبان سياه و گوشتالودش، و هيكل استخوانى و بلند او را به ياد مى‏آورد. غم و اندوه سينه‏اش را مى‏فشرد. بوى نم و هواى دم كرده زيرزمين و جولان سوسكها همه و همه ذهن او را پر كرده بود. البته در گوشه‏اى از قلبش، اميدى را حس مى‏كرد. چيزى را كه عقلش باور نمى‏كرد. اما قدرتى نامعلوم و ناشناخته‏اى، خاطرش را حلاوت مى‏بخشيد. هر از چندگاهى برمى‏گشت و گنبد و گلدسته‏هاى حرم را از نگاهش مى‏گذراند. انگار آنها قدم‏هايش را مى‏شمردند. هنوز چند قدمى از حرم دور نشده بود، كه صدايى او را متوجه خود كرد: آقا سيد! آقا سيد! ... با شمام. ايستاد و به عقب برگشت و به چهره خندان طرف مقابلش خيره شد. آقا! شما مرا صدا مى‏زديد؟! - بله، سيد! حواست كجاست؟! - ببخشيد، متوجه نبودم. چه كارى از دست من برمياد؟! - گويا شما دنبال خانه هستيد؟ صورت روحانى جوان، گشوده شد و با نگاهى عميق صورت آفتاب‏خورده مرد ميان‏سال را نگريست. هر چه سعى كرد چيزى به يادش نمى‏آمد. مرد منتظر پاسخ او بود. سيد دستى به عمامه‏اش كشيد و به آرامى و بريده گفت: راستش ... چطور مگه؟... بله ... بله آقا ... من ... من به دبنال ... دنبال خانه ... و ادامه نداد. در واقع نمى‏توانست‏حرفهايش را بزند. مرد كه همچنان متبسم بود، دست‏سيد را گرفت و به آرامى به راه افتادند. مرد گفت: خوب آقا! سيد به چشمان او نگريست، دلش گواهى مى‏داد كه او را مى‏شناسد. اما واقعيت نداشت. چون هرگز او را نديده بود. و مرد ادامه داد: چيزى تو دست و بالت هست؟ روحانى جوان كه غرق در فكر و انديشه بود، گفت: هان... بله... چيزى؟ نه... نه، نخير، متاسفانه! و اميدى كه در دل او روشن شده بود به سرعت‏خاموش گرديد. مرد كه با لهجه خاصى صحبت مى‏كرد، گفت: خوب، ايرادى نداره. و ايستاد و به نقطه‏اى خيره شد. سكوت بين آن دو حكمفرما شده بود و مرد ميانسال كه دست‏سيد را در دست‏خود لمس مى‏كرد، ادامه داد: اون پايين يه خونه‏اى دارم، اونو مى‏دم بهت ولى سيد! بايد دويست و پنجاه هزار تومان بابتش پرداخت‏بكنى، الان ندارى مهم نيست، مى‏تونى كم كم پرداخت‏بكنى. روحانى جوان كه افكارش در سايه نااميدى، در خيالها و شكست‏ها غوطه مى‏خورد، به يكباره فضاى قلبش را روشن و آفتابى ديد. چند بارى به فكرش فشار آورد. گويا مى‏خواست‏بيدارى خود را باور كند. و مرد ادامه داد: خونه، خيلى هم جديد نيست. در واقع قيمتش هم اين نيست. اين مبلغ رو بابت چيزى مى‏خوام ازت بگيرم كه ان شاء الله خيره، زمينش صد و هشتاد متره و بنايش هم صد و بيست متره. در دو طبقه. سيد مات و مبهوت به لبخندهاى مرد غريبه نگاه مى‏كرد و با خود مى‏گفت: اين مرد از آسمان اومده؟! خدايا! اين همه حرفهاى قشنگ، واقعيت داره؟! چطور ممكنه؟! دلش مى‏خواست‏يك پارچ آب را بخورد. زبانش در ميان دهان گير كرده بود، نمى‏دانست چه بگويد. و مرد لحظه‏اى، صورت او را از نگاه گذراند و در ادامه، گفت: فردا صبح، ساعت نه بيا به اين آدرس «...» بيا تا كارهاى لازم و قانونى رو انجام بديم. خونه هم خاليه، مى‏تونيد از بعد ظهر فردا، اسباب‏كشى بكنيد. اگه امرى نيست، مرخص ميشم. و سيد كه هم چنان متحير بود با اشاره سر، پاسخش را به همراه لبخندى كه تحير او را معنا مى‏كرد، داد. و مرد ناشناس، رفت. روحانى جوان به ديوار پشت‏سرش تكيه داد و نفس عميقى كشيد و چشمانش مملو از اشك شد. قطرات اشك از چشم او به روى سنگ فرش خيابان داغ قم فرو مى‏افتاد و به سرعت محو مى‏شد. آفتاب در آن سوى مغرب زمين، ناپديد شده بود و لكه‏هاى سرخ رنگى توام با سياهى ملايم، تمام آن سمت آسمان را پركرده بود و جلوه خاصى را پديد آورده بود. سيد مى‏خواست‏بلند بلند بگريد. دلش مى‏خواست‏با فريادى رسا از حضرت معصومه (س) تشكر كند. لحظه‏اى برگشت و به حرم متوجه شد. صداى «لا حول و لا قوة ...» تا ملكوت پركشيده بود. گلدسته‏ها را ديد كه لبخندزنان به تماشاى او ايستاده بودند. سيد جستى زد و به سرعت‏به طرف حرم گام برداشت; وقتى وارد حرم شد، صداى الله اكبر از ماذنه‏ها بلند شده بود و مردم گروه گروه وارد حرم مى‏شدند. او به سوى ضريح عمه‏اش مى‏دويد تا بتواند با اشك ديدگان خسته و رنجورش، غبار آن را بشويد و در كنار قبرش، نماز شكر بجاى آورد...



  5. #5
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    پیش فرض

    با دستهاى شكوفا

    كرامت معصوميه (س)

    مرتضى عبدالوهابى
    اهل ولايت‏سمنگانم. نمى‏دانم سمنگان كجاست. و چيزى از افغانستان به خاطر ندارم. پدرم كارگر بنايى است‏بادستهايى ترك خورده و صورتى كه آفتاب قم آن را سوزانده. يك بارپدرم قصه‏اى برايم تعريف كرد كه هنوز در خاطرم مانده. او برايم‏از سمنگان گفت و سفر رستم، پهلوان بزرگ ايران زمين به آنجا.
    ازدواجش با رودابه دختر شاه سمنگان و بازگشتش به ايران. به‏دنيا آمدن سهراب و بزرگ شدنش، نقشه‏هاى افراسياب و هزار حكايت‏ديگر. دلم مى‏خواهد بال دربياورم. پرواز كنم و خودم را به‏سمنگان برسانم. مادر قالى مى‏بافد. گوشه‏اى كز مى‏كنم و او رانگاه مى‏كنم. ظهر گرمى است. چيزى به تابستان نمانده اما ازآسمان باران آتش مى‏بارد. گرما زودتر خودش را به شهر رسانده.
    پيش از اين من نيز روى دار قالى مى‏نشستم و با ابريشم گلهاى‏رنگارنگ مى‏بافتم. اما شادى ديرى نپاييد و بيمارى به سراغم‏آمد. سر دردهاى دوره‏اى شروع شد. ديگر نتوانستم كار كنم.
    رؤيايم نيمه كاره ماند. دلم مى‏خواست قالى كه تمام شد آن را كف‏اتاق پهن كنم. رويش بنشينم و پرواز كنم به سرزمين مادرى اماقالى هنوز تمام نشده و دست چپ من از كار افتاده، انگشتانم جمع‏شده و بى‏حس هستند. وضعيت دست چپم ادامه همان سر درد است.
    سردردى كه با دوا و دكتر هم خوب نشد. حوصله‏ام سر رفته. بلندمى‏شوم و مى‏روم كنار دار قالى. - مادر! چى ميگى نجمه؟ - من دلم گرفته. - چكار كنم؟ - بريم زيارت كريمه بانو. - سر ظهر؟ - چيه، عيبى دارد؟ - خيلى خوب مادرجون! برو لباستو بپوش حاضر شو.
    از زير ساعت‏حرم مى‏گذريم. ساعت دو بعد از ظهر را نشان مى‏دهد.وارد حرم مى‏شويم. زائران زيارتنامه مى‏خوانند. بوى خوش گلاب‏مشامم را نوازش مى‏دهد. بعد از زيارت به مسجد طباطبايى مى‏رويم.گوشه‏اى مى‏نشينيم. سجاده‏ام را پهن مى‏كنم به نماز مى‏ايستم. بعد از نماز تسبيح‏سبزرنگ را از داخل سجاده برمى‏دارم و ذكر صلوات مى‏فرستم.ناگاه صدايى از پشت‏سر مى‏شنوم: دختر خانم! با دست چپت هم‏صلوات بفرست. برمى‏گردم كسى نيست. نگاهم به ضريح مى‏افتد. متوجه دست چپم‏مى‏شوم. آن را حركت مى‏دهم. خوب شده. انگشتانم را باز مى‏كنم.لبهايم از خوشحالى مى‏لرزد. نماز مادرم تمام شده. شادمان‏مى‏گويم: مادر، دستم خوب شد! - شوخى نكن نجمه. - به خدا راست مى‏گم.
    مادر باورش نمى‏شود. دستم را مقابل صورتش مى‏چرخانم. با صداى‏بلند گريه مى‏كند. خادمى كه آن نزديكى است‏به سويمان مى‏آيد.
    بلند مى‏شوم. بغض راه گلويم را بسته: آقا! حضرت معصومه (س) منو شفا داد. خادم با دست اشاره مى‏كند: - آرام باش دخترم! اگه مردم بفهمند، شلوغ مى‏شه. اون خانم كيه؟ - مادرمه. - خيلى خوب، تشريف بياريد بريم دفتر حرم، اونجا كرامت ثبت‏بشه.
    من مى‏گويم و مديريت‏حرم مى‏نويسد. خودكار آبى را روى صفحه كاغذمى‏لغزاند. نجمه حسينى هستم. فرزند ضامن على، 17 ساله، شغل‏پدرم كارگر بنايى است. اهل افغانستانم. ولايت‏سمنگان ...



  6. #6
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    پیش فرض

    عمه سادات! سلام عليك

    مرتضى عبدالوهابى
    از اصفهان به قصد تحصيل علوم دينى به قم آمده‏اى. در مدرسه‏حجتيه حجره‏اى گرفته‏اى. پيش از آمدن، پدرت گفت:
    - محمد باقر! اگر به چيزى نياز داشتى، مرا مطلع كن.
    با اينكه از لحاظ مالى سخت در تنگنا هستى، تا به حال چيزى ازاو نخواسته‏اى با خود عهد كرده‏اى دست نياز پيش كسى دراز نكنى.
    آخر ماه نزديك است، شهريه اين ماه هم خرج شد، بيشتر آن را كتاب‏خريدى، كمى براى خرجى كنار گذاشته‏اى كه آن هم خيلى زود ته‏كشيد. از مدرسه بيرون مى‏آيى، به دكان قصابى مى‏روى و به قصاب‏مى‏گويى:
    - دو سير گوشت‏بده پولش را فردا مى‏دهم.
    او با تمسخر مى‏گويد:
    - پس باشه گوشت رو هم فردا ببر!
    با ناراحتى از دكان قصابى بيرون مى‏آيى، تصميم مى‏گيرى ديگر ازكسى تقاضاى نسيه نكنى.
    شب هنگام كمى نان خشك را كه در سفره مانده، مى‏خورى بعد مى‏روى‏سراغ وسايلت، يك ده شاهى پيدا مى‏كنى. روز بعد با آن كمى انجيرمى‏خرى، روز سوم زانوهايت مى‏لرزد، ناى راه رفتن ندارى، با زحمت‏خودت را به حرم حضرت معصومه(س)مى‏رسانى; بالاى سر حرم مى‏ايستى وآهسته به طورى كه كسى نشنود، مى‏گويى:
    - عمه سادات! سلام. هركس از خانه پدرش فرار مى‏كند به خانه‏عمه‏اش پناه مى‏برد، من هم سيدم. پدرم مرا به خانه شما فرستاده‏تا از سفره شما بهره‏مند شوم. دو شب است چيزى نخورده‏ام.
    همين طور كه درد دل مى‏كنى، كسى از پشت‏سر دستش را بر شانه‏ات‏مى‏گذارد.
    - بگير جوان!
    سرت را بر مى‏گردانى، مردى ميان سال است. دستش را به طرفت‏دراز مى‏كند و حدود چهار صد تومان پول كف دستت مى‏گذارد. پول رابه او پس مى‏دهى و مى‏گويى:
    - نه، نمى‏خواهم. اين را به كسى بدهيد كه مستحق است.
    مرد چيزى نمى‏گويد و از آنجا دور مى‏شود. به ضريح نگاه مى‏كنى ومى‏گويى:
    - عمه جان! اين پول تمام مى‏شود و بايد دوباره بيايم خدمت‏شما. طورى عنايت كنيد كه مستمر باشد و زود به زود براى مال‏دنيا به شما مراجعه نكنم.
    به مدرسه برمى‏گردى، آن شب هم مى‏گذرد. فردا صبح از فرط گرسنگى‏به بقالى نزديك مدرسه حجتيه مى‏روى، چاره‏اى نيست. دويست گرم‏برنج و كمى روغن نسيه مى‏گيرى و به حجره برمى‏گردى. غذا كه مهيامى‏شود، اذان ظهر را مى‏گويند. اول نماز مى‏خوانى بعد به سراغ غذامى‏روى، فضله موشى روى پلو خودنمائى مى‏كند، غذا را دور مى‏ريزى،كف حجره دراز مى‏كشى و چشمانت را مى‏بندى. از شدت خستگى و گرسنگى‏ديگر چيزى نمى‏فهمى. با صداى اذان مغرب به خود مى‏آيى، دوباره‏راهى حرم مى‏شوى. آهسته قدم بر مى‏دارى، سرت گيج مى‏رود، نرسيده‏به حرم كسى تو را صدا مى‏زند:
    - سيد محمد باقر!
    به طرف صدا برمى‏گردى، يكى از همشهريان اصفهانى توست. يك كيسه‏سيب در دست دارد، آن را با يك بسته پول به تو مى‏دهد. خجالت راكنار مى‏گذارى و گوشه‏اى مى‏نشينى، عبايت را بر سر مى‏كشى و چندسيب مى‏خورى. به مدرسه برمى‏گردى. در حجره پولها را مى‏شمرى، حدودهزار تومان است.
    چهار سال از آن ماجرا مى‏گذرد، يك بار كه با آن شخص همصحبت‏مى‏شوى، مى‏گويد:
    - آقا سيد! يادت مى‏آيد برايت پول آوردم؟ شب قبلش در خواب‏ديدم شما در آسمان صحبت مى‏كنيد، صبح خواب را براى پدرم تعريف‏كردم، او گفت: زود خودت را به قم برسان و سيد محمد باقر رادرياب. من هم با عجله به قم آمدم.
    منبع: كريمه اهل بيت، على اكبر مهدى پور



  7. #7
    مدیر انجمن اهل بیت(ع)
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    4,921
    تشکر از ارسال / دوست داشتن
    تشکر
    5,005
    2,647 بار در1,945 پست تشکر شده
    حالت من : Konjkav
    نوشته های وبلاگ
    59
    میزان امتیاز
    20
    Array

    پیش فرض

    روشن‏تر از ستاره

    ليلا اسلامى گويا
    صداى مادربزرگ از زير زمين بلند بود. سميرا بدون توجه به‏حرف‏هاى مادر بزرگ جلوى آينه ايستاده بود و خودش را وراندازمى‏كرد. مادربزرگ از پله‏هاى زير زمين بالا آمد: خوش به حالت‏ننه پس تو هم رفتنى شدى، قربون قد و بالات برم دخترم. الهى خيرببينى رفتى يه دعايى هم به من پير زن كن.
    سميرا روسرى‏اش را كمى بالاتر كشيد، چادر سفيد و گلدار را ازدست مادر بزرگ گرفت، تا كرد و در كيف گذاشت: ننه جون هنوزمعلوم نيست كه حتما تو قم توقف كنيم. اگه طبق برنامه پيش بريم‏و تو راه معطل نشيم، امكان دارد آنجا هم يه نصفه روز بمونيم.
    اونم شايد. خانممون اين طور كه مى‏گفت وقت نمى‏شه ولى از شهرش‏حتما رد مى‏شويم.
    مادر بزرگ سكوت كرد سرش را پايين انداخت، لب‏هايش را حركت‏داد، چروك‏هاى صورتش بيشتر مشخص شد: ولى من هميشه آرزوم بوده كه‏حتما يه بار كه شده اون خانومو زيارت كنم. يادمه بچه كه بودم‏هميشه مادرم مى‏گفت: قم زمينش مقدسه. اون بيچاره هم هميشه آرزومى‏كرد اين سفرو بره ولى حسرت تو دلش موند و مرگش رسيد. مى‏ترسم‏من آرزو به دل بميرم. يادمه مى‏گفت: هر كسى دل‏شكسته به زيارتش‏بره خانوم جون نا اميد برش نمى‏گردونه. اون خانوم مهمان نوازه،خوش به حال اونهايى كه هميشه مهمونش هستند.
    قطره اشكى كه در كاسه چشمش حلقه زده بود آرام از گونه‏اش برروى دامنش چكيد. آرام زمزمه كرد: اون خانوم اونقدر بزرگواره كه‏هيچ كدوم از زوارا شو تنها نمى‏زاره.
    مادر بزرگ سرش را با تاسف پايين انداخت: يه عمره حسرت رفتن‏و زيارت اون خانوم تو دلم بوده ولى قسمت نشده. چى بگم ننه، دلم‏خونه از وقتى كه به دنيا اومدم تا حالا بچه بزرگ كردن و ترو خشك‏كردن و....
    مادر بزرگ تكانى به خودش داد، نفس عميقى كشيد و گفت: اى‏دنيا!
    سميرا از پله‏ها پايين آمد و به طرف حوض كوچك وسط حياط راه‏افتاد: ننه جون تو رو به خدا ول كن اين حرفا بسه ديگه. يه عمره‏اين جورى زندگى كردى خسته نشدى. گوشم از اين حرفا پرشده.
    مادر بزرگ دست روى كمرش گذاشت و با آخ و واخ از جا بلند شد:
    نه والا تو يكى انگار آدم شدنى نيستى. استغفرالله مى‏گم؟ منو باش‏كه دارم با كى درد دل مى‏كنم. آخه دختر جون، سميراى من، عزيزمن، تو چى مى‏دونى زيارت چيه؟ اونم زيارت خانوم فاطمه‏معصومه(س).
    سميرا سرش را پايين انداخت. خم شد و با دستمال خيسى خاكهاى‏كفشهايش را پاك كرد. اين حرفا به قول خودش شعارهاى الكى بود.
    نگاهى به مادر بزرگ كرد. مادر بزرگ از پشت عينك ته استكانى وذره بينى‏اش به او خيره شده بود: خوب ننه جون تو بگو چكار كنم؟
    برم تو كوچه و خيابون شعار بدم؟ چرا نمى‏خواى بفهمى زمان ما بازمان شما خيلى فرق كرده. حالا خودت بگو از زمان جوانى شما چقدرزمان پيشرفت كرده شما شصت، هفتاد سال پيش جوان بوديد زمانه هم‏چيزى از تكنولوژى و پيشرفت نمى‏دونست اما حالا چى توقع دارى طرزفكر من با طرز فكر شما كه قديمى هستى يكى باشه؟
    چينهاى پيشانى مادر بزرگ در هم گره خورد چشم غره‏اى به سميرارفت: بله ديگه خانوم بهش برخورد اصلا بگو ببينم زمانه كه جديدشده حرفاى خدا و پيغمبر تغيير كرده؟! تا حرف قيام و قيامت‏بشه‏تا حرف خدا و پيغمبر پيش بياد حرفاى ما مى‏شه قديمى خدا خودش‏رحم كنه حالا پاشو با تو حرف زدن فايده نداره كسى كه نمى‏دونه‏نماز چيه، اين حرفها حاليش نمى‏شه كسى كه خدا و پيامبرش رانمى‏شناسه نه نمى‏دونم مى‏ترسم با اين حرفهات منو از غصه دق مرگ‏كنى. اون دخترى كه من بزرگ كردم اگه اين جورى بود تا حالا صد تاكفن عوض مى‏كردم. اون دختر فرشته بود. از بچگى تو مسجدها ياهياتهاى عزادارى، بعضى موقع‏ها اصلا يادم مى‏ره كه تو بچه اون‏دخترى از اون مادر و پدر. خدا رحمتشون كنه قسمت اون‏ها هم آن‏جورى بود كه با يه تصادف كوچك دو تا شون هم‏برن.
    مادر بزرگ عينكش را از چشمش برداشت و با گوشه روسرى‏اش اشكش‏راپاك كرد. سميرا غرولند كنان دستمال را گوشه‏اى انداخت و ساك‏را برداشت. مادر بزرگ از جا بلند شد: وايسا از زير قرآن ردت‏كنم.
    از پله‏ها بالا رفت. سميرا نفس را از گلو بيرون داد و نگاهى به‏ساعت مچى‏اش انداخت: زود باش ننه، ديرم شد، الان بچه‏ها مى‏رن جامى‏مونم، زود باش.
    مادر بزرگ از پله‏ها پايين آمد و نزديك سميرا رفت. نگاهش به‏در پاهاى برهنه سميرا خيره ماند: آخه كسى نيست كه به اين دختربگه لا اله الا الله حداقل به احترام خانوم فاطمه معصومه شرم‏كن.
    سميرا بدون توجه به حرفهاى مادربزرگ ساك را برداشت و از زيرقرآن رد شد و راه افتاد....
    صحن شلوغ بود. سميرا نگاهش را در اطراف چرخاند. چه مدت بودكه آن جا نشسته بود، نمى‏دانست‏يك ساعت، دو ساعت.... نگاهى به‏ساعت روى ديوار انداخت لامپ كوچكى در وسط ساعت‏خاموش و روشن‏مى‏شد. عقربه ساعت هشت و نيم را نشان مى‏داد. كم كم داشت نگران‏مى‏شد. سرش را به ديوار تكيه داد. كنارش زنى نشسته بود. كودكى‏مريض در آغوش داشت. كودك تب داشت و در حالت اغما به سر مى‏برد.
    غصه در چهره زن نمايان بود. از حال و هواى كودك مشخص بود كه ازنعمت‏بينايى محروم است. زن كودك را در آغوش مى‏فشرد اشك چون‏سيلاب از چشمانش جارى بود. گاه به گاه، به زيارتنامه‏چشم مى‏دوخت و چيزهايى زير لب زمزمه مى‏كرد و دوباره به ضريح‏خيره مى‏شد. سميرا با ديدن كودك و اشك و التماس‏هاى زن دلش گرفت.
    خواست از جا بلند شود. دوباره نگاهى به زن كرد. زن بدون اعتنابه اطراف اشك مى‏ريخت والتماس مى‏كرد: يا فاطمه معصومه، خانم جون‏تو رو به اون برادر غريبت. تو را به حق اون مادر مظلوم و پهلوشكسته‏ات قسمت مى‏دم كه درد دخترمو دوا كنى، چشم‏هاى دخترم را بهش‏برگردون. من ديگه روى برگشتن به خونه ندارم. التماس مى‏كنم‏حاجتمو بدى.
    صداى هق هق گريه‏اش بلندتر شد و شانه‏هايش به لرزه افتاد وحرف‏هايش ميان هق هق گريه گم شد. سميرا دستى به صورتش كشيد و ازجا بلند شد. دل نگرانى‏اش بيشتر شده بود. به طرف كفشدارى رفت;ولى شماره‏ها همه دست‏خانوم معلم بود. خودش رو كنارى كشيد و به‏عده‏اى كه در حال كفش دادن يا گرفتن بودند خيره شد. گيج‏شده‏بود. پابرهنه به حياط رفت. حياط را فرش كرده، با پارچه‏اى كلفت‏به دو قسمت تقسيم كرده بودند. صداى موذن مردم را به نماز فرامى‏خواند. حياط شلوغتر شده بود. نگاهش را در اطراف چرخاند. همه‏غريب بودند. كسى را نمى‏شناخت. دوباره وارد حرم شد و اطراف رااز ديد گذراند. زنها براى قامت‏بستن بلند شده بودند. عده‏اى‏چادرهاى رنگى و عده‏اى مشكى بر سر داشتند; ولى همه يكدل، همراه‏و هماهنگ به ركوع و سجود مى‏رفتند و زير لب چيزهايى زمزمه‏مى‏كردند. سميرا گوشه‏اى براى خودش خلوت كرده بود. از وقتى واردحرم شده بود، با ديدن آن زن در حالتى عجيب فرو رفته بود.
    نماز تازه تمام شده بود كه لامپها خاموش شدند. سميرا نگاهش رابه ضريح دوخت. فضا تاريك بود و ضريح درخشنده‏تر از هميشه. چندى‏نگذشته بود كه هوا روشن شد. با آمدن برق صداى صلوات بلند شد.
    لحظه‏اى از آمدن برق نمى‏گذشت كه صداى فرياد و صلوات و گريه بلندشد. زنها همه به گوشه‏اى هجوم برده بودند. سميرا كنجكاو شد ازهر كسى چيزى مى‏شنيد. از كسى شنيد كه خانوم فاطمه‏معصومه(س)دخترى را شفا داده. از جا برخاست و به سوى جمعيت رفت.
    چيزى كه مى‏ديد باور نمى‏كرد. با بهت و حيرت به صحنه خيره شد.
    همان دخترك نابينا كه چند لحظه پيش در آغوش مادرش از تب‏مى‏سوخت، شفا يافته بود. اشك در چشم سميرا حلقه زد و برگونه‏اش‏چكيد. از ميان جمعيت‏بيرون رفت. دستش را روى صورتش گذاشت و به‏طرف ضريح رفت. حالا ضريح كمى خلوت شده بود. صداى هق هق گريه‏اش‏بلند شد. احساس شرمندگى سراپاى وجودش را فرا گرفته بود. حالامى‏فهميد چه فكر غلطى داشته. حالا مى‏فهميد منظور مادربزرگ از آن‏حرفها چه بود. حالا مى‏فهميد كه زيارت يعنى چه. اشك مى‏ريخت و ازخدا طلب بخشش مى‏كرد. در حالت زيارت بود كه صداى خانمى كه نامش‏را مى‏خواند او را به خود آورد. برگشت، خانم معلم بود كه نگرانم‏پشت‏سرش ايستاده بود: سميرا، دختر كجا بودى؟ نمى‏دونى از كى‏دنبالت مى‏گرديم آخر دختر تو نمى‏گى نگرانت مى‏شن؟
    سميرا لبخندى زد و گفت: شما كجا بوديد؟
    دنبالتون گشتم پيداتون نكردم. گره از ابروهاى خانم معلم بازشد: خوب حالا بيا كه بچه‏ها بيرون منتظرند.
    با استفاده از كتاب «كرامات معصوميه‏»



صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Design By VBIran
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 07:22 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
طراحی ، کدنویسی توسط : وی بی ایران
کليه حقوق اين سايت متعلق به  آیه های زندگی  است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سئو و بهينه سازي : انجمن سئو