مدیر انجمن اهل بیت(ع) آفلاین
وضعیت:
- میزان امتیاز
- 20
Array
سيد خانه به دوش
عبد الصمد زراعتى جويبارى
گرد و غبار قامتشهر را در هم پيچيده بود و باد گرم مىوزيد و همچون تازيانهاى بر پيكره آن، مىكوبيد. آفتاب با رخى گرفته، سينه آسمان را مىشكافت و با خشم و حرارت بسيار، مىتابيد. كوچهها و خيابانها خلوت مىنمود. سكوت سوزان و زوزه دهشتناك باد، بر شهر حكم مىراند. شاخههاى ريز و درشت كاج و سرو، در حاشيه خيابانها در هم مىشكست. مدتها بود كه شهر چنين غبارروبىاى را در خود نديده بود! در اين حال، روحانى جوانى كه صورتش را لاى عبا قايم كرده بود و تنها چشمان درشت و نافذ و ابروان كشيدهاش را به نمايش گذارده بود، زير تير برق چوبى كنار خيابان، ايستاده بود. او هر لحظه اين پا و آن پا مىكرد و هيكل خود را كه متزلزل و مضطرب به نظر مىرسيد، جابجا مىكرد. غبار بر پيشانى بلندش مىنشست و او هر از چندگاهى با گوشه عباى حنايىرنگ و پينهخوردهاش آن را پاك مىكرد. از كوچه مقابل او كه تنگ و باريك و دلگير مىنمود، پيرمرد بلندقدى كه پشتش قدرى برآمده و نيمه تنهاش را كمانى كرده بود، بيرون آمده بود. او كه با يك دست، كلاهش و با دست ديگر، كت رنگ و رو رفتهاش را محكم گرفته بود تا بتواند از آزار باد در امان بماند، به سرعتبه آن طرف خيابان رفت و در حاليكه نسبتبه وضع هوا، غرولند مىكرد به دو طرف خيابان نگاه مىكرد اما از ماشين خبرى نبود. اندكى بعد خود را به عقب كشيد و در كنار سيد ايستاد و بعد از سلام بىمقدمه گفت: واى، عجب هوائيه، كمتر تو قم، هوا رو اينجورى ديدم! و دستى به چشمانش كشيد و عضلات صورتش را بالا برد و ادامه داد: تو اين وضع بايد برم ... بايد برم دوا تهيه كنم ... ميدونى سيد! پيرى و صد جور بلا، سر پيرى، خانمم افتاد و پايش شكست. حالا بايد برم دواش تموم شده، بگيرم كه امشب آه و نالهاش به آسمان نره. روحانى جوان كه به سختى لبخند زده بود، پيرمرد را كه با صداى بلند حرف مىزد با صميميت نگاه مىكرد. پيرمرد در ادامه گفت: آقا سيد! چيه، تو فكرى، خداى ناكرده، ناخوشى؟! روحانى جوان دستى به عمامهاش زد و آن را روى سرش جابجا كرد و چيزى نگفت; پيرمرد پا پيش گذاشت و براى ماشينى كه از دور مىآمد دستبلند كرد اما ماشين نايستاد. پيرمرد كه به طرف سيد برمىگشتبا صداى بلندى گفت: خدا خيرشون بده تو اين حال و روز توجهى به آدم نمىكنن، زمانه خيلى عوض شده آقا سيد! روحانى جوان كه سرش را به علامت تاييد تكان مىداد با تاكيد گفت: متاسفانه! پيرمرد كه همچنان خيابان را مىكاويد، گفت: سيد خدا! خيلى تو خودتى، جون جدت اگه از من كارى ساخته است، بفرما! روحانى جوان ابتدا به چشمان خرمايى رنگ او نگاه كرد بعد، سراپاى او را ورانداز كرد و با خود گفت: پيرمرد مهربون! تو چه كارى از دستتبرمياد؟ يكى بايد به كار تو برسه! و از ته دل، برايش دعا كرده بود و تبسمى كرد در حاليكه عبايش را دور خويش جمع و جور مىكرد گفت: خيلى ممنونم پدرجان! پيرمرد گفت: بهرحال، خدا برات بسازه سيد! بعد به درازاى خيابان كه خار و خاشاك در آن مىدويدند و گرد و غبار، مسير خيابان را كدر كرده بود، چشم دوخت و همچنان انتظار ماشينى را مىكشيد. روحانى جوان گفت: مىدونى پدرجان! حق با شماست، ناراحتم; راستش بيرون كارى ندارم از روى ناراحتى زدم بيرون! و نفس عميقى كشيد و عبا را از روى صورتش برداشت. صورت كشيده، افتاده، متفكر، مضطرب و نااميد با چشمانى به رنگ آسمان و ناگفتههاى فراوانى كه از لاى مژههاى بلندش قابل درك بود! بعد، ادامه داد: صاحب خونهام خدا خيرش بده آدم ناسازگاريه، امروز با من دعوا كرد و گفت: بايد تا فردا ظهر، خونه را تخليه بكنى و الا كول و بارت رو مىريزم تو كوچه. پيرمرد كه بعضى وقتها گوشهايش را جلوتر مىبرد تا بهتر بشنود صورتش درهم رفت و با جديت و عصبانيت گفت: عجب! مگه، لا اله الله؟! در واقع آن حرفى راكه مىخواستبزند، نزد. بعد از مكثى، ادامه داد: خوب مگه قرارداد تو، تموم شده اولاد پيمبر؟! روحانى جوان گفت: نه، هنوز دو ماهى مانده ولى لج كرده. نمىدونم چرا؟ پيرمرد گفت: اگه نخواهى برى چى مىتونه بهتبگه؟! اى بابا! نترس از پلوفش. و با انگشتان بلندش بابت هر يك از كلماتش، خط و نشان مىكشيد و براى حرفهايش اهميت قايل بود. سيد كه به تير چوبى برق، تكيه داده بود، لبخندى زد. به نقطهاى خيره شد و چيزى نگفت. پيرمرد گفت: حالا اومدى بيرون اونهم تو اين هوا كه چى بشه؟! ولش كن آقا سيد! كارى نمىتونه بكنه. روحانى جوان گفت: نه پدرجان! بحث اين حرفهانيست، اگه خالى نكنم آبروم رو تو محله مىبره. من كه باهاش دعوا ندارم، خونه خودشه، اگه راضى نباشه چه مىشه كرد؟ تازه حق با من هم كه باشه، او نمىخواد من بمونم. گفتم كه لج كرده. درست نيست من هم لجبكنم. ماندم كه چه بكنم؟ و آهى كشيد و به نقطهاى خيره شد. پيرمرد با همان حالت گفت: واقعا نمىدونى چيكار بايد بكنى؟! اى امان هى، سيد خدا! برو پيش عمهات بىبى معصومه، او برات چاره مىكنه. و در حالى كه جستى زد و به كنار خيابان رفتبا صداى بلند كه سيد به سختى مىشنيد ادامه داد: سيد! اينا چاره مىكنن، من اگه به جاى تو باشم، ميرم حرم، ميگم: خانم جون! ... هر بلايى كه كشيديد ... مستاجرى نكشيديد!! و ماشين كهنه و رنگ و رو رفتهاى با ظاهرى نفرتانگيز جلويش ترمز كرد. پيرمرد كه در ماشين را باز مىكرد لبخند زنان دستانش را بالا برد و با حرارت گفت: سيد! يادت نره، التماس دعا داريم. از دور، پيشانى مهر گرفتهاش جذابيتبيشترى به صورتش داده بود و درون ماشين نشستخيلى زود از نگاه سيد، دور شد. و او كه به اخلاص و گفتههاى پيرمرد مىانديشيد برگشت و قامت گلدستههاى حرم را كه در ميان آسمان خاك گرفته، استوار و صبور ايستاده بودند نگاه كرد. انگار او را صدا مىزدند: بيا... سيد بيا!!... سيد بعد از زيارت، از حرم خارج شده بود; هوا آرام گرديده اما آسمان همچنان كدر و غبار آلود بود و شهر نيز در پيچ و تاب گرما مىسوخت! او سر بزير انداخته، متفكر، مسير خانه را با اضطراب اما به آرامى طى مىكرد. كوهى از مشكلات و گرفتاريها در ذهنش به تصوير كشيده مىشد. چشمان متمايل به قرمز و پف كرده صاحبخانه را با آن سبيل نازك و كشيده و لبان سياه و گوشتالودش، و هيكل استخوانى و بلند او را به ياد مىآورد. غم و اندوه سينهاش را مىفشرد. بوى نم و هواى دم كرده زيرزمين و جولان سوسكها همه و همه ذهن او را پر كرده بود. البته در گوشهاى از قلبش، اميدى را حس مىكرد. چيزى را كه عقلش باور نمىكرد. اما قدرتى نامعلوم و ناشناختهاى، خاطرش را حلاوت مىبخشيد. هر از چندگاهى برمىگشت و گنبد و گلدستههاى حرم را از نگاهش مىگذراند. انگار آنها قدمهايش را مىشمردند. هنوز چند قدمى از حرم دور نشده بود، كه صدايى او را متوجه خود كرد: آقا سيد! آقا سيد! ... با شمام. ايستاد و به عقب برگشت و به چهره خندان طرف مقابلش خيره شد. آقا! شما مرا صدا مىزديد؟! - بله، سيد! حواست كجاست؟! - ببخشيد، متوجه نبودم. چه كارى از دست من برمياد؟! - گويا شما دنبال خانه هستيد؟ صورت روحانى جوان، گشوده شد و با نگاهى عميق صورت آفتابخورده مرد ميانسال را نگريست. هر چه سعى كرد چيزى به يادش نمىآمد. مرد منتظر پاسخ او بود. سيد دستى به عمامهاش كشيد و به آرامى و بريده گفت: راستش ... چطور مگه؟... بله ... بله آقا ... من ... من به دبنال ... دنبال خانه ... و ادامه نداد. در واقع نمىتوانستحرفهايش را بزند. مرد كه همچنان متبسم بود، دستسيد را گرفت و به آرامى به راه افتادند. مرد گفت: خوب آقا! سيد به چشمان او نگريست، دلش گواهى مىداد كه او را مىشناسد. اما واقعيت نداشت. چون هرگز او را نديده بود. و مرد ادامه داد: چيزى تو دست و بالت هست؟ روحانى جوان كه غرق در فكر و انديشه بود، گفت: هان... بله... چيزى؟ نه... نه، نخير، متاسفانه! و اميدى كه در دل او روشن شده بود به سرعتخاموش گرديد. مرد كه با لهجه خاصى صحبت مىكرد، گفت: خوب، ايرادى نداره. و ايستاد و به نقطهاى خيره شد. سكوت بين آن دو حكمفرما شده بود و مرد ميانسال كه دستسيد را در دستخود لمس مىكرد، ادامه داد: اون پايين يه خونهاى دارم، اونو مىدم بهت ولى سيد! بايد دويست و پنجاه هزار تومان بابتش پرداختبكنى، الان ندارى مهم نيست، مىتونى كم كم پرداختبكنى. روحانى جوان كه افكارش در سايه نااميدى، در خيالها و شكستها غوطه مىخورد، به يكباره فضاى قلبش را روشن و آفتابى ديد. چند بارى به فكرش فشار آورد. گويا مىخواستبيدارى خود را باور كند. و مرد ادامه داد: خونه، خيلى هم جديد نيست. در واقع قيمتش هم اين نيست. اين مبلغ رو بابت چيزى مىخوام ازت بگيرم كه ان شاء الله خيره، زمينش صد و هشتاد متره و بنايش هم صد و بيست متره. در دو طبقه. سيد مات و مبهوت به لبخندهاى مرد غريبه نگاه مىكرد و با خود مىگفت: اين مرد از آسمان اومده؟! خدايا! اين همه حرفهاى قشنگ، واقعيت داره؟! چطور ممكنه؟! دلش مىخواستيك پارچ آب را بخورد. زبانش در ميان دهان گير كرده بود، نمىدانست چه بگويد. و مرد لحظهاى، صورت او را از نگاه گذراند و در ادامه، گفت: فردا صبح، ساعت نه بيا به اين آدرس «...» بيا تا كارهاى لازم و قانونى رو انجام بديم. خونه هم خاليه، مىتونيد از بعد ظهر فردا، اسبابكشى بكنيد. اگه امرى نيست، مرخص ميشم. و سيد كه هم چنان متحير بود با اشاره سر، پاسخش را به همراه لبخندى كه تحير او را معنا مىكرد، داد. و مرد ناشناس، رفت. روحانى جوان به ديوار پشتسرش تكيه داد و نفس عميقى كشيد و چشمانش مملو از اشك شد. قطرات اشك از چشم او به روى سنگ فرش خيابان داغ قم فرو مىافتاد و به سرعت محو مىشد. آفتاب در آن سوى مغرب زمين، ناپديد شده بود و لكههاى سرخ رنگى توام با سياهى ملايم، تمام آن سمت آسمان را پركرده بود و جلوه خاصى را پديد آورده بود. سيد مىخواستبلند بلند بگريد. دلش مىخواستبا فريادى رسا از حضرت معصومه (س) تشكر كند. لحظهاى برگشت و به حرم متوجه شد. صداى «لا حول و لا قوة ...» تا ملكوت پركشيده بود. گلدستهها را ديد كه لبخندزنان به تماشاى او ايستاده بودند. سيد جستى زد و به سرعتبه طرف حرم گام برداشت; وقتى وارد حرم شد، صداى الله اكبر از ماذنهها بلند شده بود و مردم گروه گروه وارد حرم مىشدند. او به سوى ضريح عمهاش مىدويد تا بتواند با اشك ديدگان خسته و رنجورش، غبار آن را بشويد و در كنار قبرش، نماز شكر بجاى آورد...
مدیر انجمن اهل بیت(ع) آفلاین
وضعیت:
- میزان امتیاز
- 20
Array
با دستهاى شكوفا
كرامت معصوميه (س)
مرتضى عبدالوهابى
اهل ولايتسمنگانم. نمىدانم سمنگان كجاست. و چيزى از افغانستان به خاطر ندارم. پدرم كارگر بنايى استبادستهايى ترك خورده و صورتى كه آفتاب قم آن را سوزانده. يك بارپدرم قصهاى برايم تعريف كرد كه هنوز در خاطرم مانده. او برايماز سمنگان گفت و سفر رستم، پهلوان بزرگ ايران زمين به آنجا.
ازدواجش با رودابه دختر شاه سمنگان و بازگشتش به ايران. بهدنيا آمدن سهراب و بزرگ شدنش، نقشههاى افراسياب و هزار حكايتديگر. دلم مىخواهد بال دربياورم. پرواز كنم و خودم را بهسمنگان برسانم. مادر قالى مىبافد. گوشهاى كز مىكنم و او رانگاه مىكنم. ظهر گرمى است. چيزى به تابستان نمانده اما ازآسمان باران آتش مىبارد. گرما زودتر خودش را به شهر رسانده.
پيش از اين من نيز روى دار قالى مىنشستم و با ابريشم گلهاىرنگارنگ مىبافتم. اما شادى ديرى نپاييد و بيمارى به سراغمآمد. سر دردهاى دورهاى شروع شد. ديگر نتوانستم كار كنم.
رؤيايم نيمه كاره ماند. دلم مىخواست قالى كه تمام شد آن را كفاتاق پهن كنم. رويش بنشينم و پرواز كنم به سرزمين مادرى اماقالى هنوز تمام نشده و دست چپ من از كار افتاده، انگشتانم جمعشده و بىحس هستند. وضعيت دست چپم ادامه همان سر درد است.
سردردى كه با دوا و دكتر هم خوب نشد. حوصلهام سر رفته. بلندمىشوم و مىروم كنار دار قالى. - مادر! چى ميگى نجمه؟ - من دلم گرفته. - چكار كنم؟ - بريم زيارت كريمه بانو. - سر ظهر؟ - چيه، عيبى دارد؟ - خيلى خوب مادرجون! برو لباستو بپوش حاضر شو.
از زير ساعتحرم مىگذريم. ساعت دو بعد از ظهر را نشان مىدهد.وارد حرم مىشويم. زائران زيارتنامه مىخوانند. بوى خوش گلابمشامم را نوازش مىدهد. بعد از زيارت به مسجد طباطبايى مىرويم.گوشهاى مىنشينيم. سجادهام را پهن مىكنم به نماز مىايستم. بعد از نماز تسبيحسبزرنگ را از داخل سجاده برمىدارم و ذكر صلوات مىفرستم.ناگاه صدايى از پشتسر مىشنوم: دختر خانم! با دست چپت همصلوات بفرست. برمىگردم كسى نيست. نگاهم به ضريح مىافتد. متوجه دست چپممىشوم. آن را حركت مىدهم. خوب شده. انگشتانم را باز مىكنم.لبهايم از خوشحالى مىلرزد. نماز مادرم تمام شده. شادمانمىگويم: مادر، دستم خوب شد! - شوخى نكن نجمه. - به خدا راست مىگم.
مادر باورش نمىشود. دستم را مقابل صورتش مىچرخانم. با صداىبلند گريه مىكند. خادمى كه آن نزديكى استبه سويمان مىآيد.
بلند مىشوم. بغض راه گلويم را بسته: آقا! حضرت معصومه (س) منو شفا داد. خادم با دست اشاره مىكند: - آرام باش دخترم! اگه مردم بفهمند، شلوغ مىشه. اون خانم كيه؟ - مادرمه. - خيلى خوب، تشريف بياريد بريم دفتر حرم، اونجا كرامت ثبتبشه.
من مىگويم و مديريتحرم مىنويسد. خودكار آبى را روى صفحه كاغذمىلغزاند. نجمه حسينى هستم. فرزند ضامن على، 17 ساله، شغلپدرم كارگر بنايى است. اهل افغانستانم. ولايتسمنگان ...
مدیر انجمن اهل بیت(ع) آفلاین
وضعیت:
- میزان امتیاز
- 20
Array
عمه سادات! سلام عليك
مرتضى عبدالوهابى
از اصفهان به قصد تحصيل علوم دينى به قم آمدهاى. در مدرسهحجتيه حجرهاى گرفتهاى. پيش از آمدن، پدرت گفت:
- محمد باقر! اگر به چيزى نياز داشتى، مرا مطلع كن.
با اينكه از لحاظ مالى سخت در تنگنا هستى، تا به حال چيزى ازاو نخواستهاى با خود عهد كردهاى دست نياز پيش كسى دراز نكنى.
آخر ماه نزديك است، شهريه اين ماه هم خرج شد، بيشتر آن را كتابخريدى، كمى براى خرجى كنار گذاشتهاى كه آن هم خيلى زود تهكشيد. از مدرسه بيرون مىآيى، به دكان قصابى مىروى و به قصابمىگويى:
- دو سير گوشتبده پولش را فردا مىدهم.
او با تمسخر مىگويد:
- پس باشه گوشت رو هم فردا ببر!
با ناراحتى از دكان قصابى بيرون مىآيى، تصميم مىگيرى ديگر ازكسى تقاضاى نسيه نكنى.
شب هنگام كمى نان خشك را كه در سفره مانده، مىخورى بعد مىروىسراغ وسايلت، يك ده شاهى پيدا مىكنى. روز بعد با آن كمى انجيرمىخرى، روز سوم زانوهايت مىلرزد، ناى راه رفتن ندارى، با زحمتخودت را به حرم حضرت معصومه(س)مىرسانى; بالاى سر حرم مىايستى وآهسته به طورى كه كسى نشنود، مىگويى:
- عمه سادات! سلام. هركس از خانه پدرش فرار مىكند به خانهعمهاش پناه مىبرد، من هم سيدم. پدرم مرا به خانه شما فرستادهتا از سفره شما بهرهمند شوم. دو شب است چيزى نخوردهام.
همين طور كه درد دل مىكنى، كسى از پشتسر دستش را بر شانهاتمىگذارد.
- بگير جوان!
سرت را بر مىگردانى، مردى ميان سال است. دستش را به طرفتدراز مىكند و حدود چهار صد تومان پول كف دستت مىگذارد. پول رابه او پس مىدهى و مىگويى:
- نه، نمىخواهم. اين را به كسى بدهيد كه مستحق است.
مرد چيزى نمىگويد و از آنجا دور مىشود. به ضريح نگاه مىكنى ومىگويى:
- عمه جان! اين پول تمام مىشود و بايد دوباره بيايم خدمتشما. طورى عنايت كنيد كه مستمر باشد و زود به زود براى مالدنيا به شما مراجعه نكنم.
به مدرسه برمىگردى، آن شب هم مىگذرد. فردا صبح از فرط گرسنگىبه بقالى نزديك مدرسه حجتيه مىروى، چارهاى نيست. دويست گرمبرنج و كمى روغن نسيه مىگيرى و به حجره برمىگردى. غذا كه مهيامىشود، اذان ظهر را مىگويند. اول نماز مىخوانى بعد به سراغ غذامىروى، فضله موشى روى پلو خودنمائى مىكند، غذا را دور مىريزى،كف حجره دراز مىكشى و چشمانت را مىبندى. از شدت خستگى و گرسنگىديگر چيزى نمىفهمى. با صداى اذان مغرب به خود مىآيى، دوبارهراهى حرم مىشوى. آهسته قدم بر مىدارى، سرت گيج مىرود، نرسيدهبه حرم كسى تو را صدا مىزند:
- سيد محمد باقر!
به طرف صدا برمىگردى، يكى از همشهريان اصفهانى توست. يك كيسهسيب در دست دارد، آن را با يك بسته پول به تو مىدهد. خجالت راكنار مىگذارى و گوشهاى مىنشينى، عبايت را بر سر مىكشى و چندسيب مىخورى. به مدرسه برمىگردى. در حجره پولها را مىشمرى، حدودهزار تومان است.
چهار سال از آن ماجرا مىگذرد، يك بار كه با آن شخص همصحبتمىشوى، مىگويد:
- آقا سيد! يادت مىآيد برايت پول آوردم؟ شب قبلش در خوابديدم شما در آسمان صحبت مىكنيد، صبح خواب را براى پدرم تعريفكردم، او گفت: زود خودت را به قم برسان و سيد محمد باقر رادرياب. من هم با عجله به قم آمدم.
منبع: كريمه اهل بيت، على اكبر مهدى پور
مدیر انجمن اهل بیت(ع) آفلاین
وضعیت:
- میزان امتیاز
- 20
Array
روشنتر از ستاره
ليلا اسلامى گويا
صداى مادربزرگ از زير زمين بلند بود. سميرا بدون توجه بهحرفهاى مادر بزرگ جلوى آينه ايستاده بود و خودش را وراندازمىكرد. مادربزرگ از پلههاى زير زمين بالا آمد: خوش به حالتننه پس تو هم رفتنى شدى، قربون قد و بالات برم دخترم. الهى خيرببينى رفتى يه دعايى هم به من پير زن كن.
سميرا روسرىاش را كمى بالاتر كشيد، چادر سفيد و گلدار را ازدست مادر بزرگ گرفت، تا كرد و در كيف گذاشت: ننه جون هنوزمعلوم نيست كه حتما تو قم توقف كنيم. اگه طبق برنامه پيش بريمو تو راه معطل نشيم، امكان دارد آنجا هم يه نصفه روز بمونيم.
اونم شايد. خانممون اين طور كه مىگفت وقت نمىشه ولى از شهرشحتما رد مىشويم.
مادر بزرگ سكوت كرد سرش را پايين انداخت، لبهايش را حركتداد، چروكهاى صورتش بيشتر مشخص شد: ولى من هميشه آرزوم بوده كهحتما يه بار كه شده اون خانومو زيارت كنم. يادمه بچه كه بودمهميشه مادرم مىگفت: قم زمينش مقدسه. اون بيچاره هم هميشه آرزومىكرد اين سفرو بره ولى حسرت تو دلش موند و مرگش رسيد. مىترسممن آرزو به دل بميرم. يادمه مىگفت: هر كسى دلشكسته به زيارتشبره خانوم جون نا اميد برش نمىگردونه. اون خانوم مهمان نوازه،خوش به حال اونهايى كه هميشه مهمونش هستند.
قطره اشكى كه در كاسه چشمش حلقه زده بود آرام از گونهاش برروى دامنش چكيد. آرام زمزمه كرد: اون خانوم اونقدر بزرگواره كههيچ كدوم از زوارا شو تنها نمىزاره.
مادر بزرگ سرش را با تاسف پايين انداخت: يه عمره حسرت رفتنو زيارت اون خانوم تو دلم بوده ولى قسمت نشده. چى بگم ننه، دلمخونه از وقتى كه به دنيا اومدم تا حالا بچه بزرگ كردن و ترو خشككردن و....
مادر بزرگ تكانى به خودش داد، نفس عميقى كشيد و گفت: اىدنيا!
سميرا از پلهها پايين آمد و به طرف حوض كوچك وسط حياط راهافتاد: ننه جون تو رو به خدا ول كن اين حرفا بسه ديگه. يه عمرهاين جورى زندگى كردى خسته نشدى. گوشم از اين حرفا پرشده.
مادر بزرگ دست روى كمرش گذاشت و با آخ و واخ از جا بلند شد:
نه والا تو يكى انگار آدم شدنى نيستى. استغفرالله مىگم؟ منو باشكه دارم با كى درد دل مىكنم. آخه دختر جون، سميراى من، عزيزمن، تو چى مىدونى زيارت چيه؟ اونم زيارت خانوم فاطمهمعصومه(س).
سميرا سرش را پايين انداخت. خم شد و با دستمال خيسى خاكهاىكفشهايش را پاك كرد. اين حرفا به قول خودش شعارهاى الكى بود.
نگاهى به مادر بزرگ كرد. مادر بزرگ از پشت عينك ته استكانى وذره بينىاش به او خيره شده بود: خوب ننه جون تو بگو چكار كنم؟
برم تو كوچه و خيابون شعار بدم؟ چرا نمىخواى بفهمى زمان ما بازمان شما خيلى فرق كرده. حالا خودت بگو از زمان جوانى شما چقدرزمان پيشرفت كرده شما شصت، هفتاد سال پيش جوان بوديد زمانه همچيزى از تكنولوژى و پيشرفت نمىدونست اما حالا چى توقع دارى طرزفكر من با طرز فكر شما كه قديمى هستى يكى باشه؟
چينهاى پيشانى مادر بزرگ در هم گره خورد چشم غرهاى به سميرارفت: بله ديگه خانوم بهش برخورد اصلا بگو ببينم زمانه كه جديدشده حرفاى خدا و پيغمبر تغيير كرده؟! تا حرف قيام و قيامتبشهتا حرف خدا و پيغمبر پيش بياد حرفاى ما مىشه قديمى خدا خودشرحم كنه حالا پاشو با تو حرف زدن فايده نداره كسى كه نمىدونهنماز چيه، اين حرفها حاليش نمىشه كسى كه خدا و پيامبرش رانمىشناسه نه نمىدونم مىترسم با اين حرفهات منو از غصه دق مرگكنى. اون دخترى كه من بزرگ كردم اگه اين جورى بود تا حالا صد تاكفن عوض مىكردم. اون دختر فرشته بود. از بچگى تو مسجدها ياهياتهاى عزادارى، بعضى موقعها اصلا يادم مىره كه تو بچه اوندخترى از اون مادر و پدر. خدا رحمتشون كنه قسمت اونها هم آنجورى بود كه با يه تصادف كوچك دو تا شون همبرن.
مادر بزرگ عينكش را از چشمش برداشت و با گوشه روسرىاش اشكشراپاك كرد. سميرا غرولند كنان دستمال را گوشهاى انداخت و ساكرا برداشت. مادر بزرگ از جا بلند شد: وايسا از زير قرآن ردتكنم.
از پلهها بالا رفت. سميرا نفس را از گلو بيرون داد و نگاهى بهساعت مچىاش انداخت: زود باش ننه، ديرم شد، الان بچهها مىرن جامىمونم، زود باش.
مادر بزرگ از پلهها پايين آمد و نزديك سميرا رفت. نگاهش بهدر پاهاى برهنه سميرا خيره ماند: آخه كسى نيست كه به اين دختربگه لا اله الا الله حداقل به احترام خانوم فاطمه معصومه شرمكن.
سميرا بدون توجه به حرفهاى مادربزرگ ساك را برداشت و از زيرقرآن رد شد و راه افتاد....
صحن شلوغ بود. سميرا نگاهش را در اطراف چرخاند. چه مدت بودكه آن جا نشسته بود، نمىدانستيك ساعت، دو ساعت.... نگاهى بهساعت روى ديوار انداخت لامپ كوچكى در وسط ساعتخاموش و روشنمىشد. عقربه ساعت هشت و نيم را نشان مىداد. كم كم داشت نگرانمىشد. سرش را به ديوار تكيه داد. كنارش زنى نشسته بود. كودكىمريض در آغوش داشت. كودك تب داشت و در حالت اغما به سر مىبرد.
غصه در چهره زن نمايان بود. از حال و هواى كودك مشخص بود كه ازنعمتبينايى محروم است. زن كودك را در آغوش مىفشرد اشك چونسيلاب از چشمانش جارى بود. گاه به گاه، به زيارتنامهچشم مىدوخت و چيزهايى زير لب زمزمه مىكرد و دوباره به ضريحخيره مىشد. سميرا با ديدن كودك و اشك و التماسهاى زن دلش گرفت.
خواست از جا بلند شود. دوباره نگاهى به زن كرد. زن بدون اعتنابه اطراف اشك مىريخت والتماس مىكرد: يا فاطمه معصومه، خانم جونتو رو به اون برادر غريبت. تو را به حق اون مادر مظلوم و پهلوشكستهات قسمت مىدم كه درد دخترمو دوا كنى، چشمهاى دخترم را بهشبرگردون. من ديگه روى برگشتن به خونه ندارم. التماس مىكنمحاجتمو بدى.
صداى هق هق گريهاش بلندتر شد و شانههايش به لرزه افتاد وحرفهايش ميان هق هق گريه گم شد. سميرا دستى به صورتش كشيد و ازجا بلند شد. دل نگرانىاش بيشتر شده بود. به طرف كفشدارى رفت;ولى شمارهها همه دستخانوم معلم بود. خودش رو كنارى كشيد و بهعدهاى كه در حال كفش دادن يا گرفتن بودند خيره شد. گيجشدهبود. پابرهنه به حياط رفت. حياط را فرش كرده، با پارچهاى كلفتبه دو قسمت تقسيم كرده بودند. صداى موذن مردم را به نماز فرامىخواند. حياط شلوغتر شده بود. نگاهش را در اطراف چرخاند. همهغريب بودند. كسى را نمىشناخت. دوباره وارد حرم شد و اطراف رااز ديد گذراند. زنها براى قامتبستن بلند شده بودند. عدهاىچادرهاى رنگى و عدهاى مشكى بر سر داشتند; ولى همه يكدل، همراهو هماهنگ به ركوع و سجود مىرفتند و زير لب چيزهايى زمزمهمىكردند. سميرا گوشهاى براى خودش خلوت كرده بود. از وقتى واردحرم شده بود، با ديدن آن زن در حالتى عجيب فرو رفته بود.
نماز تازه تمام شده بود كه لامپها خاموش شدند. سميرا نگاهش رابه ضريح دوخت. فضا تاريك بود و ضريح درخشندهتر از هميشه. چندىنگذشته بود كه هوا روشن شد. با آمدن برق صداى صلوات بلند شد.
لحظهاى از آمدن برق نمىگذشت كه صداى فرياد و صلوات و گريه بلندشد. زنها همه به گوشهاى هجوم برده بودند. سميرا كنجكاو شد ازهر كسى چيزى مىشنيد. از كسى شنيد كه خانوم فاطمهمعصومه(س)دخترى را شفا داده. از جا برخاست و به سوى جمعيت رفت.
چيزى كه مىديد باور نمىكرد. با بهت و حيرت به صحنه خيره شد.
همان دخترك نابينا كه چند لحظه پيش در آغوش مادرش از تبمىسوخت، شفا يافته بود. اشك در چشم سميرا حلقه زد و برگونهاشچكيد. از ميان جمعيتبيرون رفت. دستش را روى صورتش گذاشت و بهطرف ضريح رفت. حالا ضريح كمى خلوت شده بود. صداى هق هق گريهاشبلند شد. احساس شرمندگى سراپاى وجودش را فرا گرفته بود. حالامىفهميد چه فكر غلطى داشته. حالا مىفهميد منظور مادربزرگ از آنحرفها چه بود. حالا مىفهميد كه زيارت يعنى چه. اشك مىريخت و ازخدا طلب بخشش مىكرد. در حالت زيارت بود كه صداى خانمى كه نامشرا مىخواند او را به خود آورد. برگشت، خانم معلم بود كه نگرانمپشتسرش ايستاده بود: سميرا، دختر كجا بودى؟ نمىدونى از كىدنبالت مىگرديم آخر دختر تو نمىگى نگرانت مىشن؟
سميرا لبخندى زد و گفت: شما كجا بوديد؟
دنبالتون گشتم پيداتون نكردم. گره از ابروهاى خانم معلم بازشد: خوب حالا بيا كه بچهها بيرون منتظرند.
با استفاده از كتاب «كرامات معصوميه»
اطلاعات موضوع
کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن
Design By VBIran
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 07:22 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
کليه حقوق اين سايت متعلق به
آیه های زندگی است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع می باشد.
Bookmarks